تبليغاتX
c o n f e s s i o n s . o f . a . s i c k . t w i s t e d . m i n d
2007/4/20
18

O wonder!
How many goodly creatures are there here!
How beautious mankind is!
O brave new world,
That has such people in't!

پ.ن: من نگفتم، شکسپیر گفته. درست یا اشتباه بودنش هم به من ربطی نداره!

+ 3:35 PM
2007/4/18
17
«در مملکتی زندگی می‌کنیم که دختر‌ها را به باکرگی‌شان می‌شناسند و شرافت‌شان را بسته به این می‌دانند!» تو اینجا نوشته بود. حرف دل من و هزاران دختر دیگه...
+ 7:19 PM
2007/4/17
16

تو مسافرت شمال پارسال تابستون بود که وقتی از ساعت سه صبح تا وقتی که آفتاب در اومد تنهایی لب دریا نشستم، برایش ای میل زدم و گفتم که چقدر تنها بودن کنار دریا حس خوبی است. الان هم به یادش کردم. می دونم که میتونست هنوز هم ادامه داشته باشه ولی خودم خراب کردم دوستی رو. حیف که من رو نشناخته بود... اگر میدونست که چه سریع از آدمها خسته میشم و نیاز دارم که یه مدت ازشان دور شوم تا دوباره برگردم ، شاید اینطوری نمیشد. ولی تقصیر اون نیست. تقصیر اخلاق گه منه. نمیدونم الان این رو میخونی یا نه... داشتم a change of seasons گوش میدادم که به یادت افتادم. نمیدونی تو این مدت چقدر آهنگ بوده که خواستم بهت بگم گوش کنی...

+ 11:1 AM
2007/4/16
15

غمگینم. دلم گرفته، شایدم یه خرده شکسته... اندازه اش رو نمیدونم، یعنی اونقدر مهم نیست. همون یک خرده هم درد داره... زیاد. دارم سعی میکنم فکر کنم که خودم کردم تا دردش کمتر شه، ولی تو هم بی تاثیر نبودی. دوست عزیز، خیلی چیزها عوض شده. ولی تو هیچ وقت نمی فهمی؛ نمیذارم بفهمی. هنوز هم بهت لبخند میزنم، سعی میکنم وقتی شادی شاد باشم و وقتی ناراحتی ناراحت. وقتی از درون دارم له میشم میخندم که تو ناراحت نشی. خواستی حرف بزنی به حرفهات گوش میدم ولی انتظار نداشته باش که از این به بعد حرفهام رو بهت بگم. هنوزم طوری رفتار میکنم که انگاری اتفاقی نیفتاده... از دست خودم عصبانیم که چرا اینقدر احمقم. یا اینکه تو چرا اینقدر من رو احمق فرض کردی. نمیدونم کدوم بیشتر عذابم میده... احتمالا باید مدل اسکارلت اوهارا رفتار کنم و "فردا راجع بهش فکر کنم". اعصابم رو توی این دو سه ماه لازم دارم... ولی دوست عزیز هر چقدر هم که از دستت ناراحت باشم هنوز هم "دوست عزیزی". فقط تجربه ای شد که خیلی چیزها رو با خیلی چیزهای دیگه قاطی نکنم. کاش میدونستی که چقدر از نظر روحی خسته ام، شاید یه خرده دلت به حالم میسوخت. خیلی دلم میخواد یه مدت طولانی به عقب برگردم تا یه کاری رو نکنم... شاید اونطوری الان اعصاب بهتری داشتم. سوالی هم دارم... من موقع انجام خیلی کارها به تو فکر میکردم که ممکنه ناراحت بشی یا نه... تو هم این کار رو میکردی؟ الان هم خسته شدم، دیگه نمیخوام به درست بودن و نبودن فکر کنم. قید خیلی چیز ها رو هم زدم. چون دیگه بود و نبودشون برام فرقی نداره..

 

پ.ن: گهی بود که یک بار خوردم، دیگه هم تکرارش نمیکنم.

+ 6:49 PM
2007/4/8
14
 

یکی از بهترین سکانس های پایانی، از بین کل فیلم هایی که دیدم...

پرنسس (آدری هپبرن) آخرین نگاه های عاشقانه اش را نثار روزنامه نگار (گرگوری پک) میکند و میرود. روزنامه نگار آنقدر در سالن می ماند تا تمام حاضرین سالن را ترک میکنند و او آخرین کسی است که باقی مانده. دوربین روزنامه نگار را در حال حرکت از مکان اولیه اش تا انتهای سالن همراهی میکند. روزنامه نگار بر میگردد و آخرین نگاه ها را به تالار می اندازد، سپس از کنار صحنه خارج میشود.

داستان فیلم به یه fairy tale شبیهه ولی پایان رئالی داره. از اینش خوشم اومد.

+ 5:46 PM
2007/4/6
13
نمیدونم چی شد که قاطی دنیای فیلم شدم. میتونه علتش همون کلوپی باشی که اول راهنمایی تو خیابون کناری مون بود. شاید هم به قبلتر بر میگرده. موقعی که یه چیزی به نام ماهواره ی آمریکا و کانال TNT وجود داشت. تا حدود ساعت 6، Cartoon Network (عشق دوران کودکی!) بود و بعدش میشد TNT کانالی که فیلم های کلاسیک میذاشت و گاهی تریلر فیلم های جدید رو پخش میکرد. خیلی از فیلمهایی رو که تو این کانال دیدم یادم نیست، ولی یکیش رو کاملا یادمه! اون یکی هم گربه روی شیروانی داغ بود. حالا نمیدونم چرا یاد اینا کردم...

بعضی از فیلم های جدید رو دوست ندارم. سینمای شسته رفته ی دوره ی کلاسیک هالیوود رو ترجیح میدم. نمیدونم چه فکری میکنند این جدیدا! احتمالا این که بدون صحنه های اروتیک نمیشه فیلم خوب ساخت. یا حتما باید یه دختری عاشق یه دختر و یه پسری عاشق یه پسر شه و  ... (مشکلی با این مساله ندارم! شاید بعضی فیلمهای اینطوری رو هم دوست داشتم...) ولی انگار داره زیادی میشه! یعنی داره میشه مشخصه ی سینمای دوران. فیلم های "به اصطلاح" مستقل با هنرپیشه های "بزرگ" که داستانی "نامتعارف" دارند و درجه ی R. نمونه اش هم زیاده، اسم نمیبرم. یه دفعه یکی گفت که هر نسلی این کار رو میکنه. اون چیزی رو که الان داره قدرش رو نمیدونه و میچسبه به قبلیا. شاید من الان دارم این کار رو میکنم ولی راضیم!

نمیدونم این فیلم The Children's Hour محصول 1961 رو کسی دیده یا نه. با بازی آدری هپبرن، شرلی مک لین و جیمز گارنر. کارگردان هم ویلیام وایلر. تو فیلم هیچ چیز ناجوری نداره ولی داستان برای اون موقع "نامتعارفه". برام جالب بود که اون زمان مساله homosexuality رو تو یه فیلم مطرح کنند. البته ماجرای رومانتیکی وجود نداره، فیلم یه درامه.... فکر کردم اگه اون موقع شده شاید الان هم بشه بدون نشون دادن "خیلی چیزا" یه مساله ی "جدید" رو مطرح کرد.

فکر کنم این همه زر زدم به خاطر این بود که از یه مساله ای به نام "فیلم های هنری" خسته شدم! الان جوری شده که هر کی اسم هالیوود رو میاره انگار فحش خواهر مادر داده! و یا خدای نکرده! یه وقت اگه یه فیلمی تو گیشه موفق باشه....!!!

من که الان طوری شدم وقتی میگن فیلم هنری، میخوام بگم به "..."م! به نظر من هنرمندانه ترین فیلم ها (و نه فیلمهای هنری!) این خصوصیات رو دارن:

1. داستان جذاب دارند.

2. با جفت مخاطبان عام و خاص به خوبی ارتباط برقرار میکنند.

3. از لحاظ جلوه های بصری/صوتی فیلمهای خوبی اند (نورپردازی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی فیلم و...)

4. در پس داستان حرفی هم برای گفتن دارند!

5. ماندگارند.

با این خصوصیات فقط من 3 تا فیلم تو ذهنم میاد:

کازابلانکا - پدرخوانده - بر باد رفته

البته اشتباه نشه، که من فکر میکنم بقیه فیلم ها خوب نیستن! ولی ماندگارترین هاشون به نظر من این هایی اند که گفتم. خیلی فیلم های دیگه هستند که فیلم های "مهمتری اند" ولی اون برچسب هنری رو که روشون خرده اصلا دوست ندارم. باید سعی کنم که بدون توجه به این برچسب فیلم ها رو نگاه کنم ولی نمیدونم تا چه حد موفق بشم...

الان هم برم بقیه نمایش رو بخونم که تموم شه!

+ 3:27 PM
2007/4/5
12

خب تولدشه! زنده بود میشد ۹۱ سالش. این عکس رو هم به یاد mockingbird گذاشتم

فقط حیف که بیشتر از یکی نبود... بدمون نمیومد یه نمونه ازش داشته باشیم...!

 

PS: تو ابروم یه موی سفید بود! پیر شدم رفت...! ولی من آرزو دارم... روز جمعه کار دارم!  (قابل توجه ارنواز) نمیخوام به این زودیا بمیرممممممممممممممممم

+ 5:12 AM
2007/4/2
11
میدونی بعضی وقتا یه دروغ خیلی کوچیک میتونه دوستی های به چه بزرگی رو خراب کنه... دیگه چه برسه به وقتی که دوستی ها اونقدرها هم بزرگ نیستن...
+ 3:37 AM
2007/3/26
10

روی زمین نشسته ای و به دیوار کنار پنجره تکیه داده ای و داری نوازنده ی ساکسفون را نگاه میکنی. ساعت نزدیک 4 صبح است و تو هنوز "بار" را ترک نکردی. از موقعی که آمدی داری با لیوان مشروبت ور میری، شاید یه جرعه ازش خرده باشی. سیگار گوشه ی لبت است، کراواتت را شل میکنی بعد از توی جیبت بسته ی کبریت را در میاوری. تا کبریت میزنی که سیگار را روشن کنی "زن" از پشت میز کناری ات در حالی که چهار دست و پا روی زمین حرکت میکند پیدا میشود. تعجب میکنی، زیاد. همانی است که توی "بار" قبلی با مردی دیگر میرقصید و تقاضای رقص تو را رد کرد با این که نگاهش چیز دیگری میگفت. تو هم که به رد شدن دعوتت از زنها عادت نداشتی "بار" را ترک کردی و به این یکی آمدی. کنار تو می نشیند. نگاهت میکند و لبخند میزند. تو به او خیره میشوی، با همه شان این کار را میکنی. دوست داری جزییات صورتشان را مطالعه کنی. گونه های برجسته ای دارد که وقتی لبخند میزند به بالا میروند؛ لپهایش چال میافتد و کنار چشمهایش چروک. پوست سفیدی دارد، به خاطر همین خال روی لپ راستش تو چشم میزند. رژ لب قرمزی هم زده که در کنار پوست رنگ پریده اش قرمزتر به نظر میرسد. چشمهایش و موهایش هم قهوه ای هستند، درست مثل خودت. لبخند میزنی و من خوب میفهمم که این یکی با بقیه فرق دارد. سیگارش را گوشه ی لبش میگذارد و صورتش را کمی جلو می آورد. تو هم صورتت را جلو می آوری، سر سیگارهایتان به هم میخورد  و با کبریتت سیگار هر دوتان را روشن میکنی. اسمش را میگوید. میگویی اسم قشنگی دارد. لبخند کجی برایت میزند، شاید به خاطر اینکه این جمله را از مردهای زیادی شنیده. گیلاس مشروبت را بر می دارد و بدون اینکه از تو اجازه بخواهد از آن میخورد. تو رویت را برمیگردانی و به نوازنده ی ساکسفون نگاه میکنی در حالی که به سیگارت پک میزنی. حرف ها شروع میشود. برایش از نویسندگی میگویی، کاری که خیلی دوست داری. برایم عجیب است! آخر هیچ وقت طفره نمیروی و اول کار قصد اصلیت را به آنها میگویی، آنقدر جذاب هستی که زن ها تو همان ملاقات اول حتی بدون دانستن اسمت با تو بخوابند؛ الان دیگر مطمئنم که این یکی با بقیه فرق دارد. از روی زمین پا میشوی و دستت را دراز میکنی. "زن" دستت را میگیرد و با کمک تو بلند میشود. کلاه و اورکتت و کت خز "زن" رو از خدمتکار میگیری و کمک میکنی "زن" کتش را بپوشد، بعد خودت کلاه را سرت میگذاری و اورکتت را میپوشی. از "بار" که بیرون میایید به آسمان نگاه میکنی. هوا یک خرده روشن شده. میخورد ساعت 5/5 6 باشد. با "زن" میروید تو پیاده رو و شروع میکنید به قدم زدن. کنار پیاده روی پهن، دریاچه ای بزگ و آرام هست که عکس ساختمانهای بلند آنورش توی این نور کم هم روی آبهایش افتاده. می ایستی و به سمت "زن" برمیگردی او هم میچرخد طوری که الان رویش به توست. جعبه ی نقره ای سیگارت را در میاری و یک سیگار به او میدهی، یکی هم برای خودت برمیداری. سیگارها رو گوشه ی لبتان میگذارید. سرش را کمی جلو میاورد تو هم سرت را جلو می آوری، سر سیگار هایتان به هم میخورد و تو با کبریتت سیگار جفتتان را روشن میکنی. یه پک به سیگارش میزند و بعد آن را دستش میگیرد که برای خودش دود کند. هنوز سرش را عقب نبرده، تو هم هنوز مثل قبل دولا مانده ای. سیگار را لای دو انگشت سبابه و میانی دست راستت میگیری. با دست چپت بازوی "زن" را میگیری و سرت را بیشتر خم میکنی، تو چشمهایش نگاه میکنی و بعد به لبش، او هم نگاهت میکند. خوب میدانی و خوب میداند که چه کار میخواهی بکنی، کاری که شاید از همان لحظه ی اول که زن را دیدی، موقعی که از روی شانه ی مرد به جای اینکه به همرقصش نگاه کند به تو نگاه میکرد، دلت میخواست انجامش دهی. سرت را بیشتر خم میکنی، او هم روی انگشتان پایش با اینکه که کفش پاشنه بلند پوشیده بلند میشود. لبهایتان به هم میخورد و چشمهایت رو میبینم که به آرامی بسته میشوند. تعجب میکنم. آخر تو همیشه دوست داشتی جزییات چهره ی زن ها را وقتی می بوسیدیشان ببینی...  "زن" اما چشمهایش باز است.

+ 5:52 AM
2007/3/21
9
خب سال هم نو شد. عیدتون مبارک (یا هر لفظ دیگه ای که میشه به جاش به کار برد... سال نو مبارک، نوروزتان پیروز و یه عالمه حرف کوفتی با معنای یکسان)

امسال حالم گرفته است! اصلا حس خوبی نیست که بدونی این تعطیلات رو باید بشینی تو خونه برای کنکور خر بزنی نه اینکه بتونی از لذایذ نوروزی!!! (عیدی) بهره مند شی. ببین کنکور با آدم چه ها میکنه...

PS: پایینی را دوست میداریم!

May I introduce you to.... Gregory "PRETTYYYYY" Peck

+ 5:16 AM