تبليغاتX
c o n f e s s i o n s . o f . a . s i c k . t w i s t e d . m i n d
2007/12/21
63

حس کسی رو دارم که با قلبش استیک درست کردن.

البته نه در این حد اکستریم. ولی خب کلن حس خوبی ندارم.

+ 11:19 PM
2007/12/21
62
طبق روایاتی در ساعت نیم بامداد روز ۱ دی، پدر و مادر بنده هندونه قاچ کردن و من از تو هندونه اومدم بیرون و خب به خاطر اینکه بالاخره شب یلدا باید به جای ساعت ۱۲ یه خرده دیرتر مثلا ساعت ۱ تموم شه، شناسنامه ی بنده را ۳۰ آذر گرفتند.

تبریک بگین بیشورا مگه نه فش میدم.

امضا: انگشت (اگه تبریک نگین یه انگشت بد)                         

+ 2:13 AM
2007/12/19
61
خدا نشست و نت های زندگیم رو نوشت و هر آدم جدیدی که وارد زندگیم شد گامش رو تغییر داد؛ گاهی وقتها مینور، گاهی وقت ها ماژور. ولی اون اولین کسی بود که مثل نت های آبی اومد و گام زندگیم رو بلوز کرد.

+ 12:34 PM
2007/12/18
60
موقعیت: یه کنسرت جَز باکلاس. کلی آدم کمی با کلاس با نوازنده های با کلاس. طرف خودشو کشته پیانو جز زده، اونوقت یکی برگشته بهش میگه آقا دمت گرم عجب ارگی زدی.

به نظر شما بهترین عکس العمل در این موقعیت چیه؟

*به بهترین جواب یه ماچ داده میشود.

+ 7:29 AM
2007/12/17
59

It goes like this, the forth the fifth

Minor fall and the major lift,

the baffled king composing hallelujah...

این یه تیکه ی شعر خیلی تصویر داره برای من. هر دفعه که میشنومش یه خدایی شبیه خدای پرسپولیس میاد تو ذهنم ولی رنگی، که داره نت ها رو توی آسمون کنار هم میچینه و گاهی وقتا که یه نتی رو اشتباهی میزاره، فقط با انگشتش درست مثل پاک کردن مارکر از روی وایت بورد، روی نت غلط میکشه و نت ناپدید میشه. رنگ نت ها هم به نظرم طلایی ان و وقتی خدا میذارتشون سر جای درست صدا دار میشن.

+ 8:31 PM
2007/12/17
58
آره ننه... دوره ی آخرالزمون که میگن الانه.. دیگه کلیپ پو*رن clayman (همون آدم خمیری neverhood) ندیده بودیم که دیدیم...

حرف اضافه: آسمون بنفشه کلی. خدا، دلم میخواد همچینی وقتی بیدار میشم من رو با اولین برف زمستون(م) غافل زده کنی.

 

* میدونم باید بنویسم غافلگیر

ادیت: اصن آقا من ×× خوردم که که گفتم فیلم بد کلی من دیدم. من ندیدم. دیدن برام تعریف کردن.

+ 5:27 AM
2007/12/16
57
آخر سر گشت ارشاد من رو به خاطر ابراز کردن خیابانی به یه پسر موفرفری عینک دار میگیره. ببینید کی گفتم.
+ 8:6 PM
2007/12/16
56
از کنسرت پریشب هر وقت پسر های مو فرفری میبینم بدجوری هوسی میشم دستم رو بکنم لای موهاشون. کمی هم تصمیم گرفتم عاشق یه پسر با موهای فرفری (البته نه از نوع سیم ظرفشویی) بشم. اگر عینک هم داشته باشه پوئن مثبت محسوب میشه.
+ 4:24 AM
2007/12/16
55
بعضی عکس ها را که آدم میبینه انگاری دلش میخواد داستان بسازه براشون، مثلا عکس پاهای زنی که دامن چین دار تا زانو پوشیده و روی دامن سفیدش برگهای سبز داره. زانوهاش به هم چسبیده و ساق پاهاش کم کم از هم باز میشن تا برسن به کفش های ساده و پاشنه بلند قرمز. زن که همه ش تا سینه اش رو میبینم آرنجش رو روی زانوش تا کرده و چوب سیگارش داره از دستش میفته روی پیراهن مردانه ی نیمه چروک روی میز اتو. برای خودم میگم که شاید زن یکی از "زنان خانه دار" دهه ی ۵۰ه که از اتو کشیدن و غذا درست کردن و زندگی یکنواختی که همسر بودن براش انتخاب کرده خسته شده. دلش گرفته و خواسته برای یک لحظه از زندگی کنار بکشه، سیگار روشن کنه و غرق بشه توی خاطراتی که هیچ وقت خاطره نشدند، شاید میشدند اگر زن دستش را دراز نمیکرد که مرد حلقه را سر بده دور انگشت.

خاکستر سیگار که ریخت روی پیراهن، زن دلش خواست که فکر نکند به این که چرا پیراهن چروکه یا کثیف. که چرا ساعت از 12 گذشته و وقتی "همسر" به خونه بیاد غذا آماده نیست. ولی سیگار را مچاله کرد ته جا سیگاری و کمی عطر زد که بوی دود ندهد و رفت سراغ شستن کثیفی خاکستر. زن هنوز قدرت تجربه ی چیزهای جدید رو نداشت.

+ 0:21 AM
2007/12/15
54
امشب حالم بعد از مدت ها کمی بهتره. creditش هم مال کسانی که خندوندن من رو امشبی و گفتن که اگه ناز نکنم برام بیس! میزنن. کمی هم مال سلیمانی پور که تصمیم گرفتم برم گروپی ش بشم :دی

کمتر از یک هفته مونده به تنهاترین عدد...

+ 2:30 AM
2007/12/13
53
صدای خنده هام با صدای بقیه قاطی میشه و بقیه هیچ وقت نمیفهمند که من هر از چندی رومو برمیگردونم یا چتری هامو تو صورتم میریزم که کسی چشمای قرمز و دماغ پف کردمو نبینه.
+ 11:43 AM
2007/12/7
52
خیلی ناعادلانه ست که پولدارا برف و بارونشونم بیشتره!

+ 11:56 AM
2007/12/5
51
کلیشه ای از یک فیلم آبدو(غ) خیاری

اصغر که تمام عمرش دنباله روی حرفه ی پدر قصاب بوده و عضو ارشد هیئت مدیره ی ارگانیزیشن قصابان دنیاست، بعد از ابتلا به یأس فلسفی و به این مسآله رسیدن که تمام تلاش های ایشان در زمینه قصابی بیهوده بوده و استعداد ذاتی در موزیسین شدن داشته، تصمیم میگیرد که حرفه ی قصابی را رها کرده و بخت خویش را در دنیای موسیقی بیازماید. از قضا این تصمیم وی مصادف شده با زمان انتخابات پرزیدنت ارگانیزیشن و اصغر در ثانیه ی آخر (و کاملا کت شلوار اتوکشیده پوشیده) تصمیم میگیرد که اسم خود را از میان کاندیداها خارج نماید. پدر که از تصمیم پسر باخبر شده پس از به روی پسر آوردن تمام گوشت های بریده شده برای سیر کردن شکم وی، پسر را در صورتی که در انتخابات شرکت نکند از ارث محروم کرده و شیر مادر را بر او حلال نمیکند. از آنجایی که اصغر ماجرا با این چیز ها سر عقل نمیاید پدر سعی میکند تا با زبان چرب او را سر عقل آورد که اگر وارد ماجرا شود قصابی های زنجیره ای خود را به پسر میبخشد و وقتی پسر باز هم گوشش به حرف های پدر بدهکار نیست پدر میگوید:

- چرا داری رویای خودتو دور میندازی؟ (یا یه چیزی شبیه این)

- رویای من نه پدر، رویای شما (یا یه چیزی شبیه این)

*کاراکترها و شغل ها قابل تغییر میباشند.

+ 9:14 PM
2007/12/4
50
من اگه اسمم آرتمیس بود حتما فاحشه میشدم و به خاطر اسمم از بقیه هم گرون تر می گرفتم.

پ.ن: کمتر از ۱۸ روز... شاید 1۷ روز مثلا

+ 9:59 AM
2007/12/3
49
- من اگه موهام بلند بود که الان اینجا نبودم.

+ کجا بودی؟

- کنار خیابون.

+ 12:41 PM
2007/12/3
48
حتی کپی هزارباره از روی سرمشق "عصر معصومیت" نمیتواند معصومیت از دست رفته ام را به من بازگرداند.

پ.ن: یه خرده کمتر از ۱۹ روز

+ 7:36 AM
2007/12/2
47
دارم روی سوپر هیرو ِ جدیدم، NewyorkBoy کار میکنم. سوپر پاورش اینه که تو نیویورک زندگی میکنه.

+ 10:48 AM
2007/12/2
46
از اون روزهاییه که میتونم موضوع "آب و هوا" رو بکشم وسط و از صحبت کردن راجع بهش لذت ببرم.

پ.ن: فقط ۲۰ روز دیگه مونده، نه؟

+ 8:49 AM
2007/11/30
45
یکی از کثیف ترین استفاده ابزاری ها، استفاده از "گناه دارم" برای برانگیختن حس ترحمه. معمولا هر بلایی که بر سر نوع بشر میاد از خودش آب میخوره، و این عبارت گناه دارم در واقع یه نوع تأیید بر این مساله ست که "گناه خودم" باعث شده الان بلایی سرم بیاد که دوستش ندارم در نتیجه با من همدردی کنید!

آی کثافتا! الان من به معنای واقعی عبارت گناه دارم!

+ 5:32 PM
2007/11/29
44
زن مخمل آبی پوشیده بود. مرد نه از مخمل خوشش میامد، نه از رنگ آبی و نه حتی از زن. مرد ولی با خودش قرار گذاشته بود عاشق زن هایی شود که یاد فیلم ها می انداختنش.

- Is this seat taken?

- No.

+ 12:0 PM
2007/11/29
43
باورم رو نسبت به نژاد انسان از دست دادم. کم کم دارم به UFOها ایمان میارم.
+ 10:40 AM
2007/11/27
42
زندگی ام شده مثل سریال های تلویزیونی. اتفاقات مهم همیشه مال آخر فصل اند و بعد یک تعلیق طولانی تا فصل بعد شروع شود.
+ 9:4 PM
2007/11/25
41
کازانُوا گوشه ی اتاق کز کرده بود و به ۱۲۲ زنی که همخوابه اش شده بودند فکر میکرد؛ هنوز راه زیادی برای دُن خوان شدن در پیش بود.

+ 8:25 PM
2007/11/24
40

سه تیله ام را با کمی فاصله از هم روی زمین میگذارم و شبیه سه نقطه میشوند، و من مانند کسی که رازی را می داند لبخند میزنم.

+ 0:11 AM