
حس کسی رو دارم که با قلبش استیک درست کردن.
البته نه در این حد اکستریم. ولی خب کلن حس خوبی ندارم.
تبریک بگین بیشورا مگه نه فش میدم.
امضا: انگشت (اگه تبریک نگین یه انگشت بد)
به نظر شما بهترین عکس العمل در این موقعیت چیه؟
*به بهترین جواب یه ماچ داده میشود.
It goes like this, the forth the fifth
Minor fall and the major lift,
the baffled king composing hallelujah...
این یه تیکه ی شعر خیلی تصویر داره برای من. هر دفعه که میشنومش یه خدایی شبیه خدای پرسپولیس میاد تو ذهنم ولی رنگی، که داره نت ها رو توی آسمون کنار هم میچینه و گاهی وقتا که یه نتی رو اشتباهی میزاره، فقط با انگشتش درست مثل پاک کردن مارکر از روی وایت بورد، روی نت غلط میکشه و نت ناپدید میشه. رنگ نت ها هم به نظرم طلایی ان و وقتی خدا میذارتشون سر جای درست صدا دار میشن.
حرف اضافه: آسمون بنفشه کلی. خدا، دلم میخواد همچینی وقتی بیدار میشم من رو با اولین برف زمستون(م) غافل زده کنی.
* میدونم باید بنویسم غافلگیر
ادیت: اصن آقا من ×× خوردم که که گفتم فیلم بد کلی من دیدم. من ندیدم. دیدن برام تعریف کردن.
خاکستر سیگار که ریخت روی پیراهن، زن دلش خواست که فکر نکند به این که چرا پیراهن چروکه یا کثیف. که چرا ساعت از 12 گذشته و وقتی "همسر" به خونه بیاد غذا آماده نیست. ولی سیگار را مچاله کرد ته جا سیگاری و کمی عطر زد که بوی دود ندهد و رفت سراغ شستن کثیفی خاکستر. زن هنوز قدرت تجربه ی چیزهای جدید رو نداشت.
کمتر از یک هفته مونده به تنهاترین عدد...
اصغر که تمام عمرش دنباله روی حرفه ی پدر قصاب بوده و عضو ارشد هیئت مدیره ی ارگانیزیشن قصابان دنیاست، بعد از ابتلا به یأس فلسفی و به این مسآله رسیدن که تمام تلاش های ایشان در زمینه قصابی بیهوده بوده و استعداد ذاتی در موزیسین شدن داشته، تصمیم میگیرد که حرفه ی قصابی را رها کرده و بخت خویش را در دنیای موسیقی بیازماید. از قضا این تصمیم وی مصادف شده با زمان انتخابات پرزیدنت ارگانیزیشن و اصغر در ثانیه ی آخر (و کاملا کت شلوار اتوکشیده پوشیده) تصمیم میگیرد که اسم خود را از میان کاندیداها خارج نماید. پدر که از تصمیم پسر باخبر شده پس از به روی پسر آوردن تمام گوشت های بریده شده برای سیر کردن شکم وی، پسر را در صورتی که در انتخابات شرکت نکند از ارث محروم کرده و شیر مادر را بر او حلال نمیکند. از آنجایی که اصغر ماجرا با این چیز ها سر عقل نمیاید پدر سعی میکند تا با زبان چرب او را سر عقل آورد که اگر وارد ماجرا شود قصابی های زنجیره ای خود را به پسر میبخشد و وقتی پسر باز هم گوشش به حرف های پدر بدهکار نیست پدر میگوید:
- چرا داری رویای خودتو دور میندازی؟ (یا یه چیزی شبیه این)
- رویای من نه پدر، رویای شما (یا یه چیزی شبیه این)
*کاراکترها و شغل ها قابل تغییر میباشند.
پ.ن: کمتر از ۱۸ روز... شاید 1۷ روز مثلا
پ.ن: یه خرده کمتر از ۱۹ روز
پ.ن: فقط ۲۰ روز دیگه مونده، نه؟
آی کثافتا! الان من به معنای واقعی عبارت گناه دارم!
- Is this seat taken?
- No.
سه تیله ام را با کمی فاصله از هم روی زمین میگذارم و شبیه سه نقطه میشوند، و من مانند کسی که رازی را می داند لبخند میزنم.