تبليغاتX
c o n f e s s i o n s . o f . a . s i c k . t w i s t e d . m i n d
2009/10/3
116
خدایا! به این مادر گرامی در زندگی خیر برسان!! این باکس ست استریوی بیتلز رو آخر سر برای ما سوغاتی اورد!!! و تا همین یک ساعت پیش فرصت نشده بود که بازش کنم بشینم درست گوش بدم و let me tell you they sound so fan-fuckin'-tastic! الان در یک سرزمینی شبیه بهشت سیر میکنم من. فکر نمیکردم این ریکوردهایی که این همه خودم رو باهاشون خفه کرده بودم انقدر fresh به نظر بیان. در کل که زندگی خوبه فکر کنم. گندهایی که به اعصابم میخورن اینطوری جبران شد! :دی
+ 1:29 AM
2009/9/22
115
ساعت رو نگاه میکنم، ۴.۲۵. عزا میگیرم چطوری صبح ساعت ۹ پا شم برم کمک پدر محترم برای اثاث کشی و بعد یادم میفته که ساعت ها باید یک ساعت عقب کشیده می شدند. مدت ها بود انقدر برای یک ساعت خواب بیشتر ذوق نکرده بودم!

پ.ن: این کامنت ها رو هم بالاخره درست کردم!

+ 4:32 AM
2009/9/21
114
من قصد دارم یک وصیت نامه ای بنویسم که مضمونش بذل و بخشش به دوستان و اطرافیان نیست! :دی بلکه دوستان باید این کارها رو برای من انجام بدن که تو اون دنیا عقده ای نشم. (and let's just assume there's an after-life! for sake of making things easier)

فعلن همین ها رو دارم! بعدن بهش اضافه میشه.

1- باید یکی برای من از ابی رود رد شه و دقیقا وسط کراسینگ از خودش عکس بگیره. (اهم! همونی که میدونی کی هستی)

2- بعد از مرگ جسد من دزدیده شود و به طور غیر قانونی سوزانده شود و خاکسترم به نیویورک برده شده و روی پل بروکلین به باد سپرده شود!

3- یکی به جای من قبل این که دو تا بیتل باقی مونده بمیرن بره کنسرت یکی شون رو ببینه. (I'm not picky but you'd want to see McCartney, trust me.)


پ.ن: معذرت میخوام واقعن من! اینها یک جور هذیان گویی های شبانه ی یکیه که توهم بیماری و مرگ داره و از استرس خوابش نمی بره. و من واقعن میخوام حالم خوب باشه. این فقط به خاطر این بود که کاری برای انجام دادن داشته باشم. ولی بی شوخی تا به حال حس کردید که قراره بمیرید؟ وقتی که همه چیز داره به طور نسبی خوب پیش میره؟ و بعد بشینید حسرت بخورید که چقدر آرزو دارید که هنوز بهش نرسیدید. بیشتر آدم ها تو زندگی به خیلی از آرزو هاشون نمیرسند. ولی باز هم I'd like to have the option.

پ.ن 2: احساس میکنم دنیای آدم های اطرافم یه دنیای فیس بوکی شده. آدم ها به طرز عجیبی همه fake و خوشحال و روشنفکرنما اند یا لا اقل همین قسمت هاش با بقیه شیر میشه. نمیشه آدم ها رو با کلمات توضیح داد فقط میتونم بگم که همه "یه جورین". احتمالن بقیه هم راجع به من همین فکر رو میکنند. ما همه میتونیم opinion داشته باشیم. نه؟ فقط به طرز عجیبی احساس freak بودن بین یک عالمه آدم با کلاس!!! رو دارم. حس میکنم دارم زودتر از آدم های هم سنم بزرگ میشم. با اینکه رفتارم به طرز احمقانه ای بچه گونه ست ولی دغدغه های آدم بزرگ ها رو دارم. بس که از یک طرف باید سعی کنم مادر محترم اون ور دنیا دچار بریک داون عصبی نشه و پدر محترم هم که هر روز دارم میبینم و ... . واقعن هنوز میشه انقدری از زندگی لذت برد که آدم تو این دنیای صورت کتابی می بینه؟ I doubt it. من نمیخوام بزرگ بشم. من نمیخوام مریض بشم. باید حداقل به یکی از آرزوهام برسم.

+ 5:4 AM
2009/9/20
113
من آدم بی دینی ام ولی بی خدا نیستم. البته این خدا هم موجودیه برای اینکه چیزهایی که از اختیارم خارجه رو گردنش بندازم. بسوزه پدر جبر جغرافیایی و جبر والدینی!!!! نمیدونم آدم ها میدونند که من میرم پیششون که فراموش کنم یا نه؟ نمی دونم که والدین گرامی می دونند که دارند اعصاب یک آدمی که حتی به اختیار خودش اینجا نیمده رو ذره ذره به ... می دن یا نه؟ انسان ها همیشه ظاهر را می بینند. من هم از بقیه آدم ها فقط چیزی را می بینم که دلشون میخواد به من نشون بدن. ولی همین هم خیلی رویایی تر نیست؟ قبول دارم که چمن همیشه اونور سبزتره! ولی ... اینجا خشکسالیه. آدم ها همیشه یک زمانی از مصرف گرا بودن در میان و خودشون میشن مولد. الان حس میکنم وقت من رسیده. حالا اینجاست که پای این خدا!!!! میاد وسط. من هنوز هیچی نمی دونم ولی این استرس کم کم داره من رو می کشه. و فقط خدا! خواستم بدونی که خیلی عصبانی میشم اگه چیزی که دست خودم نیست جلوی حرکتم رو بگیره. خیلی.

ادیت: I wanna live! :دی

+ 10:56 PM
2009/8/29
112
... underneath their jackets she saw wings

+

+ 0:10 AM
2009/8/16
111
به شدت منتظر اینم. نمیدونم چرا به نظرم امیل هرش زاده شده که نقش یه دراگی رو بازی کنه! :دی


+ 6:0 PM
2009/8/4
110
شاخ کنکور هم بالاخره شکست!

+ 2:53 PM
2009/7/27
109
تفریح جدیدم این شده که میرم متن های فارسی رو تو Google Translate کپی می کنم و بعد میشینم ترجمه ش رو به انگلیش میخونم و می خندم. در این حد بیکارم!

+ 2:2 PM
2009/7/26
108
It’s really sad how someone’s whole belief system can be shaken up by only one encounter.

For some time (years actually!) I believed that I was a democrat person, that I gave the same opportunities to everyone without any prejudgments. And I emphasize on “believe” because it really had turned into a belief. It was kind of how I defined myself. Then something happens to me and I fail to be someone I thought I was this whole time. As simple as that.

It’s funny how everyone thinks they’re this liberal open minded individual who can put in with every situation imaginable when they’ve not even been in “every situation imaginable!” yet. All I’m saying is that let’s just accept that we’re not above the human kind and we have flaws. It is better than having a holier than thou preconception of ourselves and it could get really miserable when forced to face the reality.

+ 1:36 AM
2009/7/24
107
بلاگ من هیچ ربطی به بیتلز نداره! :دی ولی برای تنوع دلم خواست که یه مدت bannerم اینها باشند.

+ 10:28 PM
2009/4/8
106
+ 1:52 PM
2009/3/25
105
“Never allow someone to be your priority while allowing yourself to be their option"

You may have experienced that feeling of inadequacy, the feeling that no matter what you do and how hard you try, you're still not good enough. That you're stuck at the bottom of the food chain! That you get picked only as a last choice.

And how you long for someone to appreciate you, how you long for someone to look deeper, to try to get to know you before they decide you're a throw away. And when someone does, you get this amazing feeling that NO ONE can take away from you! Suddenly you want to tell all those people who made you feel inadequate to sod off! :D I think this feeling alone makes this crappy life worthwhile! :D


+ 0:18 AM
2009/2/28
104
گاهی وقت ها مستقیم گفتن بعضی حرف ها شجاعتی میخواد که تو وجود من نیست! و احتمالا اگه این انرژی ای رو که الان صرف پرت کردن hintها به طرف تو میکنم صرف پیدا کردن جرئت برای زدن حرفم بهت میکردم وضعم بهتر می بود... شاید هم نه.

But please get the hints? ok?

+ 1:17 AM
2009/2/22
103
و من همچنان خوشحالم... :دی
+ 5:28 AM
2009/1/27
102
من به طرز عجیبی حالم خوبه! یعنی در این حد که اگه حال و حوصله نگاه های عجیب غریب مردم رو داشتم مثل این فیلم های موزیکال بی دلیل وسط خیابون میزدم زیر چه چه و دور یه میله ای، درختی چیزی میچرخیدم! (شرمنده، استعداد رقص ندارم من!!! انتظار صحنه ی رقص Cyd Charisse و Fred Astaire تو Band Wagon از من نداشته باشید!) اگه مورد منکراتی نبود احتمالا یه چند تا آدم رندوم هم اون وسطا بغل میکردم!!!
+ 5:22 AM
2009/1/4
101

par⋅a⋅noi⋅a    /ˌpærəˈnɔɪə/

1. Psychiatry. a mental disorder characterized by systematized delusions and the projection of personal conflicts, which are ascribed to the supposed hostility of others, sometimes progressing to disturbances of consciousness and aggressive acts believed to be performed in self-defense or as a mission.

2. baseless or excessive suspicion of the motives of others.

+ 0:13 AM
2008/12/29
100
Just like in the movies... not

من نه ویتنام رفتم که مدال افتخارم رو از گردنم در بیارم و آویزونش کنم گردن تو، نه بوم باکس دارم که برات پیتر گابریل بذارم. قرار هم نیست اندازه ی یه باغ گل نرگس دور تا دور خونتون بگیرم که وقتی میای تو بالکن ذوق کنی.

الان می فهمم چرا ولم کردی رفتی.


پ.ن: دیروز کشف کردم که جو گیلیس (کاراکتر ویلیام هولدن تو بلوار سانست) و من هم تولدی هستیم. 
+ 1:36 PM
2008/12/16
99
خر فرض کردن آدم ها اصلن کار خوبی نیست.

با شما هستم آقا/خانم فیلم نامه نویس!


پ.ن: 25 دسامبر هفته ی دیگه ست. خواستم یادآوری کنم که It's a wonderful life فراموش نشه :دی و اگه مثل من آدم بیکاری هستین یه James Stewart movie marathon انتخاب بدی نیست :دی

+ 8:53 PM
2008/12/16
98
زمستون... امروز خودتو نشون دادی [day dreaming...] :دی
+ 6:29 PM
2008/12/15
97
چیز شعر که میدونید چیه؟ :دی چیزایی که ما اینجا مینویسیم.

قهوه تلخ نمیخورم. سیگار نمیکشم. سیاست دنبال نمیکنم. شهروند نمیخونم. با سارتر میونه م خوب نیست. به فرانسه علاقه ندارم. تئاتر نمیرم. کارگردان مورد علاقه م آنتونیونی نیست...

در کل این که خودم رو جدی نمیگیرم پس شما هم نگیرید!

+ 7:11 PM
2008/10/13
96

مسلمن شده که با یه آهنگ هم ذات پنداری کنید... منم دو هفته ای میشه که به نتیجه رسیدم این آهنگ شرح حال منه:

Pictures of Lily (by The Who)
I used to wake up in the morning
I used to feel so bad
I got so sick of having sleepless nights
I went and told my dad

He said, "Son now here's some little something"
And stuck them on my wall
And now my nights ain't quite so lonely
In fact I, I don't feel bad at all

Pictures of Lily made my life so wonderful
Pictures of Lily helped me sleep at night
Pitcures of Lily solved my childhood problems
Pictures of Lily helped me feel alright

Pictures of Lily
Lily, oh Lily
Lily, oh Lily
Pictures of Lily

And then one day things weren't quite so fine
I fell in love with Lily
I asked my dad where Lily I could find
He said, "Son, now don't be silly"

"She's been dead since 1929"
Oh, how I cried that night
If only I'd been born in Lily's time
It would have been alright

Pictures of Lily made my life so wonderful
Pictures of Lily helped me sleep at night

For me and Lily are together in my dreams
And I ask you, "Hey mister, have you ever seen"
"Pictures of Lily?"
+ 1:52 AM
2008/5/27
95
-راک مال کدوم کشوره؟
+مال انگلیساست.
+ 6:43 PM
2008/4/22
94
دیروز وقتی برگشتم خونه به سیگاری که دستت بود فکر کردم، مگنا میکشیدی. کمی از خودم ناراحت شدم، معمولا راجع به آدم ها بر اساس سیگارهاشون قضاوت نمیکنم. راجع به تو هم قضاوت نکردم فقط فکر کردم. آخرش هم به این رسیدم که تحسینت میکنم. فقط هم خودم میدونم چرا.
+ 8:51 PM
2008/2/29
93
سایت http://www.ibelieveinharveydent.com به تازگی آپدیت شده و معمولا آپدیت شدن این سایت ها معنیش اینه که باید منتظر یه سورپرایز بزرگ مربوط به فیلم شوالیه ی تاریکی (the dark knight) باشیم :دی. یه سری شایعاتی که در حال گردش هستند اینطوری میگن که قراره سورپرایزمون تریلر جدید دارک نایت باشه. so ضرر نداره! سریع ایمیلتون رو بدین و عضو شید.
+ 12:41 PM
2008/1/30
92
آدم ها از همه تان معذرت میخواهم. به خاطر حرف نزدن، به خاطر ساکت بودن، به خاطر گوشه گیر بودن، به خاطر قایم شدن لای جمعیت و منتظر این ماندن که یکی تان توجه کند به دختری که گوشه ای نشسته و فقط نگاه می کند. نمی دانم چرا منتظرم بیایید دنبال نگفته هایم. معذرت میخواهم که زندگی ام آنقدر کسل کننده و کند است که اگر بعد یک ماه هم از من بپرسید چه خبر هنوز هم جواب "سلامتی" را میشنوید. ببخشید که نمیتوانم بنشینم و برای شما از آخر هفته ی خوشی که داشتم حرف بزنم، از اینجا و آنجا رفتنم حرف بزنم، از مسافرت، از فلان پارتی، از فلان آدم، از فلان چیز. ببخشید آدم ها که من حرفهایم درباره ی آخرین فیلمی که دیدم یا آهنگی ست که به تازگی شنیدم. آنقدری دراما در زندگی ام دارم که برای شما ساعت ها صحبت کنم ولی نمیخواهم. آیا به شما ربط دارد؟ ندارد دیگر. ولی دلم میگیرد وقتی که من را دور میندازید. به همین راحتی. انگاری محکومم به حرف زدن یا رانده شدن از همه آدم ها. معذرت میخواهم برای نداشتن حرف های "مهم". معذرت میخواهم که از همه ی شما که باعث میشوید احساس "کمتر بودن" داشته باشم، انتظار معذرت خواهی دارم.
+ 0:54 AM
2008/1/29
91
به خاطر پول نیست که فاحشه ی 40 ساله فاحشگی میکند. میخواهد مطمئن باشد که هنوز هم مردها برای تجربه ی 20 و اندی ساله اش بیشتر از بدن جذاب و پوست برفی تازه کارها پول میدهند.
+ 8:19 PM
2008/1/27
90
ساکنان گاتهام سیتی میدانستند که اگر در ساعت مشخصی از شب قدم به خیابان بگذارند یا حتی نگاهی از کنار پرده های اتاق به خیابان بیندازند جوکر را میبینند که با لبخندی بر لب در خیابان قدم میزند، لبخندی که بر اساس توصیف آدمهای معمولی گاتهام سیتی که سعی میکردند خود را روشنفکر نشان بدهند "نوعی گروتسک در اون موج میزد." کسی دل خوشی از لبخندهای جوکر نداشت، گاهی وقتها حتی باعث میشد ناخودآگاه پالتوهایشان را محکم تر دور خود بپیچند و با قدم های تندتر به حرکت ادامه بدهند. اما کسی فکر نمیکرد به این زودی لبخند روی لبهای جوکر خشک شود...

R.I.P Heath Ledger

ادیت. خواندن اینها خالی از لطف نیست:

آخرین خنده جوکر
هیهات یاغی آرام!
+ 7:30 PM
2008/1/21
89
استلا!




فقط حیف که چهل سالت نبود...
+ 9:35 PM
2008/1/19
88
بزرگ شدن دخترها را از روی شرت و سوتین مشکی شان میشود فهمید.
+ 5:28 PM
2008/1/16
87
- پسر! تیارتِ همش دیالوگِ تنهایی بود.
+ 3:9 AM
2008/1/12
86
با عبور زوج "زیبا" از کنار زوج "نا زیبا"، مرد حسرت میخورد سر نداشتن "زن زیبا" و زن، سر نداشتن "زیبایی" زن زیبا.
+ 4:28 AM
2008/1/10
85
دلم برای چیز مزخرفی به اسم "کنکور" تنگ شده. شاید برای خودش نه ولی برای کلاسی به اسم "کلاس کنکور" چرا. برای پیانوی آقای همایونفر که من و زهرا روی این پیانو تن نینو روتا رو تو گور میلرزوندیم، برای کامپیوتر اکثراً خراب موسسه، برای خانم طاهری، برای بحثهای موسیقیایی! با آقای همایونفر، برای صبحونه های روزهای پنج شنبه که معمولا خامه شکلاتی و نون بربری فانتزی! بود. برای سحر، برای آدم های توی کلاس، برای آقای موسوی، برای کلاس های آقای اخباری، برای آشپزخونه ی زپرتی موسسه که "لیوان ها را بشورید!"ش رو یادم نمیره، برای ستاره، برای زود اومدن ها و یخ زدن پشت درهای بسته ی موسسه، برای آدم هایی که احتمالا نمیبینمشون دیگه...

کلا کجایی سیناترا که دلم تنگه!
+ 1:36 AM
2008/1/9
84
از این به بعد طی مطالبی تحت عنوان سازشناسی بنده قصد دارم که توضیحاتی بس مختصر ولی جامع برای سازهای مختلف ارائه بدم.

Horn:

نام معادل: شیپور

سازی با لوله های بسیار پیچ پیچی و دهانه ای گنده که نسبتاً جمیع انسان ها باهاش آشنایی دارند، و نام معادل آن شناخته شده تر از نام اصلی است (تقریبا استفاده از اسم اصلی منسوخ شده است). که البته دلایل موجهی برای این مسئله وجود دارد. اگر کمی در نام ساز مورد بحث دقت کنیم میبینیم که این کلمه قابلیت این را دارد که با افزوده شدن یک Y (ایگرگ) به عنوان حرف پنجم معنی یک کلمه ی خیلی بد را بدهد. و چون ترویج بی ناموسی کار بدیست مردم استفاده از این کلمه را کنار گذاشته اند. البته هنوز هم در میتینگ هایی که هر از چندی میان فعالان صورت میگیرد، این نام ممکن است برده شود.

در مطلب بعدی پرکاشن را معرفی خواهم نمود.
+ 2:43 AM
2008/1/7
83
saxOphone

یعنی وقتی یکی برمیگرده میگه "ساکسیفون" من با تمام وجود دلم میخواد یه سیفون بکشم طرف بره پایین.

+ 10:41 PM
2008/1/6
82
"آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید... یک نفر در آب دارد میسپارد جان... یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین..."
+ 5:47 AM
2008/1/5
81
تو مثل شاش قطره قطره ی شب های سرد زمستان میمانی که هر دو ساعت یک بار آدم را برای قضای حاجت از خواب میپراند. چی میشد همه ات را یکدفعه میشاشیدم تمام میشدی میرفتی...؟
+ 2:33 AM
2008/1/4
80
دوست... دلم خواست کاغذ بردارم و مداد کنته و بکشمت همان طور که وقتی بچه بودیم چشم چشم دو ابرو می کشیدیم و چشمان تو و مو های تو و دماغ دهن یه گردو... زل بزنم به نقاشی ام و نگاه کنم و نگاه کنم آنقدری که چشمانت جان بگیرند و تو هم به من نگاه کنی و نه با چشمان سرد یا خالی، همان قدر جاندار که من از خودم گذاشتم در نقاشی ام و خلقت کردم... تویی که خیال من را گرفتی مدت هاست و نمیروی بیرون لعنتی. تویی که انگاری راکینگ چیر گذاشتی تو خیالم و خودت نشستی روش و زیر یه پتو تاب می خوری و میروی عقب و جلو و لبخند میزنی هی و من دلم می خواهد دست بکشم روی لبت. تو نقاشی هم لبخند میزنی بهم انگاری و من صبح و شبم شده خیره شدن به تو  و لبخندت... آخ که چقدر دلم میخواهد از پشت قاب بیرون بیایی و به من بگویی تو منو خلق کردی و من اومدم...

+ 11:2 PM
2008/1/4
79
دلم آغوشی میخواهد برای گریستن...

 

+ 12:25 PM
2008/1/4
78
خیلی ییهو یاد خانه ی سبز افتادم و نوستول گرفتم شدید! خیلی خاطره دارم ازش. میدونم که سرزمین سبز داره پخش میشه، ولی ما به علت عدم مالکیت یک فقره آنتن تی وی! از دیدن این سری محروم میباشیم و ... الان هم ذوق دارم! به خاطر اینکه لینک دانلود از خانه ی سبز پیدا کردم و بعد ۱۰ ۱۱ سال میتونم دوباره بشینم پاشو ... دلم تنگ شد [آه طولانی-نوستول]

+ 4:57 AM
2008/1/3
77
یادم هست چطور موقع ورود به اتاقم دماغت را مچاله میکردی از سر بوی مرگی که پیچیده بود سرتاسر اتاق و میخزید این طرف و آن طرف و آخر سر مسمومیتش مرا گرفت.

هنوز مأنوس هم خانه های خاکی ام نشده ام، میگذاشتی لااقل بوی گندم از اتاق برود بیرون بعد برایم جایگزین پیدا کنی.

+ 3:27 AM
2008/1/2
76
برف...
+ 4:1 PM
2008/1/1
75
دلم تنگه برای عشق بازی های نیمه ی روز که پرده ها را کیپ میکردیم و میرفتیم روی تخت. سرم رو شانه ات، چشم میبستم و با تمام وجود میخواستم که شب باشد و من موهایم پخش باشد روی شانه تو، که رویای خوش بودنمان چشمانم را سنگین کند و بخوابیم بدون نگرانی از آدم هایی که ممکن بود سرزده برسند و تو را بگیرند از من. من فاحشه ای بودم برایت که تن میدادی گاهی بهش و من له له میزدم برای داشتن روحت. به من حق بده که دلم برای آن یک ربع بیست دقیقه ی بعد هم خوابگی که بی دغدغه سرم رو شانه ات بود تنگ شود.
+ 6:5 AM
2008/1/1
74
به یک روسپی مرد برای نیو یر'ز ایو نیازمندم، فقط برای اینکه وقتی ساعت 12 شب شمارش معکوس به 1 رسید سریع یکی بچسباند روی لبم. 

-----------------------

H a p p y  2 0 0 8

+ 1:54 AM
2007/12/31
73
به چشم خواهری حاضر بودم به خاطرش یه سری اعتقاداتم رو لگد کنم.

* پیدا کنید پرتقال فروش را.

+ 2:3 PM
2007/12/30
72
Er*otica is just an excuse for them to make Po*rno

آقا اصن این فیلمای لختی مختی که توش دختر/دختر (ترجمه ی girl on girl به فارسی روان)، پسر/پسر، عشق سه تایی و متجاوز ناموس و اینا داره، تو کت ما نمیره. ما میشینیم بر باد رفته و کازابلانکای خودمونو میبینیم و هی میبینیم و هی ... بلکه رت برگرده پیش اسکارلت و ریک و ایلسا به هم برسن. شما هم برین هلن میرن نگاه کنید.

+ 5:34 AM
2007/12/28
71
A Tribute to Yellow Cabs

تاکسی های زرد که میگذرند از لا به لای خط کشی های سفید خیابان سیاه، من انگاری میشوم هم مسیر هر کدام از مسافرهایی که میروند جایی که زندگیشان جدا میشود و تنها، شاید هم میرسد به خلوت دو نفره ای. آدم های تاکسی های زرد صورت خود را پشت پنجره قایم میکنند که نگاهشان با بغلی گره نخورد و نمیدانند که این تاکسی های زرد پیوند میزنند زندگی خالیشان را به زندگی های دیگر که اندازه ی یک شلوار جین با آنها فاصله دارند. یا اندازه ی یک آینه ی بغل، شاید هم اندازه ی آهنگی که رادیوی ماشین پخش میکند. اما من کنار خیابان می ایستم و منتظر تاکسی زرد میمانم که من را ببرد سفر توی زندگی هایی که پاهایشان به من چسبیده.

+ 9:23 PM
2007/12/28
70
-علی چشماتو ببند.

-چرا؟ میخوای با خودکار فرو کنی تو چشمم؟!

-نه. میگم یه دقیقه چشماتو ببند.

یه نگاه به در نیمه باز حیاط انداخت و یه نگاه هم به ایوون خونه و تخت های خالی که معمولا بعد ناهار ها آقا جون درازکش رو اونا سر میکرد. پنجره ها بسته بودن و پرده ها کشیده و علی که چشم بسته بود.

رو انگشتای پاش بلند شد و لبهاشو به لبهای علی چسبوند و قبل از اینکه علی چشم باز کنه یا نگاه کسی از پشت پرده حیاط رو دور بزنه دوید طرف در.

+ 6:31 PM
2007/12/27
69
بعد از اینکه به من گفت میخواد بره نیویورک، فقط دلم خواست برگردم خونه و بشینم کنج اتاق زیر عکسهای نیویورکم و بغض کنم که تو قرار بود بری یه جای دیگه... نیویورک قرار بود اول شهر من باشه...

حرف اضافه: چند شبیه که وقتی میرم تو تخت و آسمون رو نگاه میکنم، دیگه بنفش نیستش... دیگه با این فکر نمیخوابم که شاید وقتی صبح از خواب پا شدم یه عالمه پنبه ی سفید لب پنجره ام رو پوشونده باشه که بتونم ازشون گوله برف درست کنم و بذارمش تو فریزر برای یادگاری از اولین برف واقعی زمستون... چند شبیه که همه ش ستاره ها تو آسمون اند و منم امیدوار که شاید فردا شب که میرم زیر پتو و آسمون رو دید میزنم ستاره ها پشت ابرای بنفش قایم شده باشن...

+ 4:27 AM
2007/12/26
68
این دستبندَ رو که میبینی؟ این چیزیه در مایه های انگشتری که ننه بزرگ خانواده میده به نوه ش که بره خواستگاری دوسدختر. در این حد مهمه. خب من الان این دستبندَ رو میدمش به تو، تو هم همین قدر مهم میشی. میفهمی؟ بفهم در هر صورت.

+ 10:47 PM
2007/12/24
67
دلم خواست "تبلور اَن" رو تو یه جمله به کار ببرم.

توضیح: ازینایی که میگن با چراغ مطالعه جمله بساز برمیگرده میگه "با چراغ مطالعه جمله ساختم."

+ 2:58 AM