
پ.ن: این کامنت ها رو هم بالاخره درست کردم!
فعلن همین ها رو دارم! بعدن بهش اضافه میشه.
1- باید یکی برای من از ابی رود رد شه و دقیقا وسط کراسینگ از خودش عکس بگیره. (اهم! همونی که میدونی کی هستی)
2- بعد از مرگ جسد من دزدیده شود و به طور غیر قانونی سوزانده شود و خاکسترم به نیویورک برده شده و روی پل بروکلین به باد سپرده شود!
3- یکی به جای من قبل این که دو تا بیتل باقی مونده بمیرن بره کنسرت یکی شون رو ببینه. (I'm not picky but you'd want to see McCartney, trust me.)
پ.ن: معذرت میخوام واقعن من! اینها یک جور هذیان گویی های شبانه ی یکیه که توهم بیماری و مرگ داره و از استرس خوابش نمی بره. و من واقعن میخوام حالم خوب باشه. این فقط به خاطر این بود که کاری برای انجام دادن داشته باشم. ولی بی شوخی تا به حال حس کردید که قراره بمیرید؟ وقتی که همه چیز داره به طور نسبی خوب پیش میره؟ و بعد بشینید حسرت بخورید که چقدر آرزو دارید که هنوز بهش نرسیدید. بیشتر آدم ها تو زندگی به خیلی از آرزو هاشون نمیرسند. ولی باز هم I'd like to have the option.
پ.ن 2: احساس میکنم دنیای آدم های اطرافم یه دنیای فیس بوکی شده. آدم ها به طرز عجیبی همه fake و خوشحال و روشنفکرنما اند یا لا اقل همین قسمت هاش با بقیه شیر میشه. نمیشه آدم ها رو با کلمات توضیح داد فقط میتونم بگم که همه "یه جورین". احتمالن بقیه هم راجع به من همین فکر رو میکنند. ما همه میتونیم opinion داشته باشیم. نه؟ فقط به طرز عجیبی احساس freak بودن بین یک عالمه آدم با کلاس!!! رو دارم. حس میکنم دارم زودتر از آدم های هم سنم بزرگ میشم. با اینکه رفتارم به طرز احمقانه ای بچه گونه ست ولی دغدغه های آدم بزرگ ها رو دارم. بس که از یک طرف باید سعی کنم مادر محترم اون ور دنیا دچار بریک داون عصبی نشه و پدر محترم هم که هر روز دارم میبینم و ... . واقعن هنوز میشه انقدری از زندگی لذت برد که آدم تو این دنیای صورت کتابی می بینه؟ I doubt it. من نمیخوام بزرگ بشم. من نمیخوام مریض بشم. باید حداقل به یکی از آرزوهام برسم.
For some time (years actually!) I believed that I was a democrat person, that I gave the same opportunities to everyone without any prejudgments. And I emphasize on “believe” because it really had turned into a belief. It was kind of how I defined myself. Then something happens to me and I fail to be someone I thought I was this whole time. As simple as that.
It’s funny how everyone thinks they’re this liberal open minded individual who can put in with every situation imaginable when they’ve not even been in “every situation imaginable!” yet. All I’m saying is that let’s just accept that we’re not above the human kind and we have flaws. It is better than having a holier than thou preconception of ourselves and it could get really miserable when forced to face the reality.
You may have experienced that feeling of inadequacy, the feeling that no matter what you do and how hard you try, you're still not good enough. That you're stuck at the bottom of the food chain! That you get picked only as a last choice.
And how you long for someone to appreciate you, how you long for someone to look deeper, to try to get to know you before they decide you're a throw away. And when someone does, you get this amazing feeling that NO ONE can take away from you! Suddenly you want to tell all those people who made you feel inadequate to sod off! :D I think this feeling alone makes this crappy life worthwhile! :D
But please get the hints? ok?
par⋅a⋅noi⋅a /ˌpærəˈnɔɪə/
1. Psychiatry. a mental disorder characterized by systematized delusions and the projection of personal conflicts, which are ascribed to the supposed hostility of others, sometimes progressing to disturbances of consciousness and aggressive acts believed to be performed in self-defense or as a mission.
2. baseless or excessive suspicion of the motives of others.
با شما هستم آقا/خانم فیلم نامه نویس!
پ.ن: 25 دسامبر هفته ی دیگه ست. خواستم یادآوری کنم که It's a wonderful life فراموش نشه :دی و اگه مثل من آدم بیکاری هستین یه James Stewart movie marathon انتخاب بدی نیست :دی
قهوه تلخ نمیخورم. سیگار نمیکشم. سیاست دنبال نمیکنم. شهروند نمیخونم. با سارتر میونه م خوب نیست. به فرانسه علاقه ندارم. تئاتر نمیرم. کارگردان مورد علاقه م آنتونیونی نیست...
در کل این که خودم رو جدی نمیگیرم پس شما هم نگیرید!
هنوز مأنوس هم خانه های خاکی ام نشده ام، میگذاشتی لااقل بوی گندم از اتاق برود بیرون بعد برایم جایگزین پیدا کنی.
حرف اضافه: چند شبیه که وقتی میرم تو تخت و آسمون رو نگاه میکنم، دیگه بنفش نیستش... دیگه با این فکر نمیخوابم که شاید وقتی صبح از خواب پا شدم یه عالمه پنبه ی سفید لب پنجره ام رو پوشونده باشه که بتونم ازشون گوله برف درست کنم و بذارمش تو فریزر برای یادگاری از اولین برف واقعی زمستون... چند شبیه که همه ش ستاره ها تو آسمون اند و منم امیدوار که شاید فردا شب که میرم زیر پتو و آسمون رو دید میزنم ستاره ها پشت ابرای بنفش قایم شده باشن...

دل ام رمیده ی لولی وشی ست شور انگیز دروغ وعــده و قتــــال وضع و رنگ آمیـــــــز
فدای پیرهــــــن چـاک ماهـــرویـــــان بــــاد هزار جامــه ی تقـــوا و خرقـه ی پرهیــــــز
خیال خال تو بــا خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاک ام شود عبیر آمیــــــز
فرشته ی عشق نداند که چیست ای ساقی بخــواه جـام و گلابـــی به خاک آدم ریـــــز
پیــــاله بر کفـــن ام بنــد تا ســـحرگه حشـــر به می ز دل ببـــرم هول روز رســتاخیـــــز
فقیر و خســـته به درگاهــت آمــدم رحمــــی که جز ولای تو نیسـت هیچ دســـتاویــــــز
بیـا کـه هاتــف میـخانه دوش با مــــن گفـــت که در مقـام رضـا بـاش و از قضـا مگریــــــز
میـان عاشـق و معشـوق هیـچ حایـل نیسـت تو خود حجاب خود به حافظ از میان برخیز
فال حافظ شب یلدا. احتمالا آه طولانی.
حس کسی رو دارم که با قلبش استیک درست کردن.
البته نه در این حد اکستریم. ولی خب کلن حس خوبی ندارم.
تبریک بگین بیشورا مگه نه فش میدم.
امضا: انگشت (اگه تبریک نگین یه انگشت بد)
کمتر از یک هفته مونده به تنهاترین عدد...
پ.ن: فقط ۲۰ روز دیگه مونده، نه؟
آی کثافتا! الان من به معنای واقعی عبارت گناه دارم!
سه تیله ام را با کمی فاصله از هم روی زمین میگذارم و شبیه سه نقطه میشوند، و من مانند کسی که رازی را می داند لبخند میزنم.

آدم های من کامل نیستند، نصفه نیمه اند. آدم های من حتی به زور شبیه آدمند.
آدم های من زیر چشمهایشان از بی خوابی گود افتاده خود چشمهایشان شاید از گریه زیاد بیرون زده.
آدم های من خیلی شبیه آدم های کاغذی دهه ی ۲۰ آلمانند.
آدم های من صورتشان تناسب ندارد، لب های پرشان با نادیده گرفتن صورت های استخوانی تو چشم می زند.
آدم های من گونه های فرو رفته دارند و چونه های که اینجا و آنجا گاز زده شده اند.
چین و چروک ها و خط های روی صورت آدم های من از پیری نیستند.
آدم های من دماغ های عقابی و کج دارند، انگاری کسی تمام ناراحتی هایش را روی دماغ آدم هایم خالی کرده.
روی دلم مونده که با انگشت یکی رو نشون بدم و بلند تو روش بخندم و بگم: فلانی میدونی...؟ من حالم از تو به هم میخوره! گاهی وقت ها حتی فکر وجود داشتنت از صدای کشیدن ناخن رو تخته هم بدتره.
پ.ن: به یک فروشنده با تجربه پرده نیازمندیم. [یکی از پرده فروشی های خیابان ولیعصر]
هه.
تو مسافرت شمال پارسال تابستون بود که وقتی از ساعت سه صبح تا وقتی که آفتاب در اومد تنهایی لب دریا نشستم، برایش ای میل زدم و گفتم که چقدر تنها بودن کنار دریا حس خوبی است. الان هم به یادش کردم. می دونم که میتونست هنوز هم ادامه داشته باشه ولی خودم خراب کردم دوستی رو. حیف که من رو نشناخته بود... اگر میدونست که چه سریع از آدمها خسته میشم و نیاز دارم که یه مدت ازشان دور شوم تا دوباره برگردم ، شاید اینطوری نمیشد. ولی تقصیر اون نیست. تقصیر اخلاق گه منه. نمیدونم الان این رو میخونی یا نه... داشتم a change of seasons گوش میدادم که به یادت افتادم. نمیدونی تو این مدت چقدر آهنگ بوده که خواستم بهت بگم گوش کنی...
غمگینم. دلم گرفته، شایدم یه خرده شکسته... اندازه اش رو نمیدونم، یعنی اونقدر مهم نیست. همون یک خرده هم درد داره... زیاد. دارم سعی میکنم فکر کنم که خودم کردم تا دردش کمتر شه، ولی تو هم بی تاثیر نبودی. دوست عزیز، خیلی چیزها عوض شده. ولی تو هیچ وقت نمی فهمی؛ نمیذارم بفهمی. هنوز هم بهت لبخند میزنم، سعی میکنم وقتی شادی شاد باشم و وقتی ناراحتی ناراحت. وقتی از درون دارم له میشم میخندم که تو ناراحت نشی. خواستی حرف بزنی به حرفهات گوش میدم ولی انتظار نداشته باش که از این به بعد حرفهام رو بهت بگم. هنوزم طوری رفتار میکنم که انگاری اتفاقی نیفتاده... از دست خودم عصبانیم که چرا اینقدر احمقم. یا اینکه تو چرا اینقدر من رو احمق فرض کردی. نمیدونم کدوم بیشتر عذابم میده... احتمالا باید مدل اسکارلت اوهارا رفتار کنم و "فردا راجع بهش فکر کنم". اعصابم رو توی این دو سه ماه لازم دارم... ولی دوست عزیز هر چقدر هم که از دستت ناراحت باشم هنوز هم "دوست عزیزی". فقط تجربه ای شد که خیلی چیزها رو با خیلی چیزهای دیگه قاطی نکنم. کاش میدونستی که چقدر از نظر روحی خسته ام، شاید یه خرده دلت به حالم میسوخت. خیلی دلم میخواد یه مدت طولانی به عقب برگردم تا یه کاری رو نکنم... شاید اونطوری الان اعصاب بهتری داشتم. سوالی هم دارم... من موقع انجام خیلی کارها به تو فکر میکردم که ممکنه ناراحت بشی یا نه... تو هم این کار رو میکردی؟ الان هم خسته شدم، دیگه نمیخوام به درست بودن و نبودن فکر کنم. قید خیلی چیز ها رو هم زدم. چون دیگه بود و نبودشون برام فرقی نداره..
پ.ن: گهی بود که یک بار خوردم، دیگه هم تکرارش نمیکنم.
بعضی از فیلم های جدید رو دوست ندارم. سینمای شسته رفته ی دوره ی کلاسیک هالیوود رو ترجیح میدم. نمیدونم چه فکری میکنند این جدیدا! احتمالا این که بدون صحنه های اروتیک نمیشه فیلم خوب ساخت. یا حتما باید یه دختری عاشق یه دختر و یه پسری عاشق یه پسر شه و ... (مشکلی با این مساله ندارم! شاید بعضی فیلمهای اینطوری رو هم دوست داشتم...) ولی انگار داره زیادی میشه! یعنی داره میشه مشخصه ی سینمای دوران. فیلم های "به اصطلاح" مستقل با هنرپیشه های "بزرگ" که داستانی "نامتعارف" دارند و درجه ی R. نمونه اش هم زیاده، اسم نمیبرم. یه دفعه یکی گفت که هر نسلی این کار رو میکنه. اون چیزی رو که الان داره قدرش رو نمیدونه و میچسبه به قبلیا. شاید من الان دارم این کار رو میکنم ولی راضیم!
نمیدونم این فیلم The Children's Hour محصول 1961 رو کسی دیده یا نه. با بازی آدری هپبرن، شرلی مک لین و جیمز گارنر. کارگردان هم ویلیام وایلر. تو فیلم هیچ چیز ناجوری نداره ولی داستان برای اون موقع "نامتعارفه". برام جالب بود که اون زمان مساله homosexuality رو تو یه فیلم مطرح کنند. البته ماجرای رومانتیکی وجود نداره، فیلم یه درامه.... فکر کردم اگه اون موقع شده شاید الان هم بشه بدون نشون دادن "خیلی چیزا" یه مساله ی "جدید" رو مطرح کرد.
فکر کنم این همه زر زدم به خاطر این بود که از یه مساله ای به نام "فیلم های هنری" خسته شدم! الان جوری شده که هر کی اسم هالیوود رو میاره انگار فحش خواهر مادر داده! و یا خدای نکرده! یه وقت اگه یه فیلمی تو گیشه موفق باشه....!!!
من که الان طوری شدم وقتی میگن فیلم هنری، میخوام بگم به "..."م! به نظر من هنرمندانه ترین فیلم ها (و نه فیلمهای هنری!) این خصوصیات رو دارن:
1. داستان جذاب دارند.
2. با جفت مخاطبان عام و خاص به خوبی ارتباط برقرار میکنند.
3. از لحاظ جلوه های بصری/صوتی فیلمهای خوبی اند (نورپردازی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی فیلم و...)
4. در پس داستان حرفی هم برای گفتن دارند!
5. ماندگارند.
با این خصوصیات فقط من 3 تا فیلم تو ذهنم میاد:
کازابلانکا - پدرخوانده - بر باد رفته
البته اشتباه نشه، که من فکر میکنم بقیه فیلم ها خوب نیستن! ولی ماندگارترین هاشون به نظر من این هایی اند که گفتم. خیلی فیلم های دیگه هستند که فیلم های "مهمتری اند" ولی اون برچسب هنری رو که روشون خرده اصلا دوست ندارم. باید سعی کنم که بدون توجه به این برچسب فیلم ها رو نگاه کنم ولی نمیدونم تا چه حد موفق بشم...
الان هم برم بقیه نمایش رو بخونم که تموم شه! ![]()
امسال حالم گرفته است! اصلا حس خوبی نیست که بدونی این تعطیلات رو باید بشینی تو خونه برای کنکور خر بزنی نه اینکه بتونی از لذایذ نوروزی!!! (عیدی) بهره مند شی. ببین کنکور با آدم چه ها میکنه...
PS: پایینی را دوست میداریم!
May I introduce you to.... Gregory "PRETTYYYYY" Peck ![]()

