تبليغاتX
c o n f e s s i o n s . o f . a . s i c k . t w i s t e d . m i n d
2009/10/3
116
خدایا! به این مادر گرامی در زندگی خیر برسان!! این باکس ست استریوی بیتلز رو آخر سر برای ما سوغاتی اورد!!! و تا همین یک ساعت پیش فرصت نشده بود که بازش کنم بشینم درست گوش بدم و let me tell you they sound so fan-fuckin'-tastic! الان در یک سرزمینی شبیه بهشت سیر میکنم من. فکر نمیکردم این ریکوردهایی که این همه خودم رو باهاشون خفه کرده بودم انقدر fresh به نظر بیان. در کل که زندگی خوبه فکر کنم. گندهایی که به اعصابم میخورن اینطوری جبران شد! :دی
+ 1:29 AM
2009/9/22
115
ساعت رو نگاه میکنم، ۴.۲۵. عزا میگیرم چطوری صبح ساعت ۹ پا شم برم کمک پدر محترم برای اثاث کشی و بعد یادم میفته که ساعت ها باید یک ساعت عقب کشیده می شدند. مدت ها بود انقدر برای یک ساعت خواب بیشتر ذوق نکرده بودم!

پ.ن: این کامنت ها رو هم بالاخره درست کردم!

+ 4:32 AM
2009/9/21
114
من قصد دارم یک وصیت نامه ای بنویسم که مضمونش بذل و بخشش به دوستان و اطرافیان نیست! :دی بلکه دوستان باید این کارها رو برای من انجام بدن که تو اون دنیا عقده ای نشم. (and let's just assume there's an after-life! for sake of making things easier)

فعلن همین ها رو دارم! بعدن بهش اضافه میشه.

1- باید یکی برای من از ابی رود رد شه و دقیقا وسط کراسینگ از خودش عکس بگیره. (اهم! همونی که میدونی کی هستی)

2- بعد از مرگ جسد من دزدیده شود و به طور غیر قانونی سوزانده شود و خاکسترم به نیویورک برده شده و روی پل بروکلین به باد سپرده شود!

3- یکی به جای من قبل این که دو تا بیتل باقی مونده بمیرن بره کنسرت یکی شون رو ببینه. (I'm not picky but you'd want to see McCartney, trust me.)


پ.ن: معذرت میخوام واقعن من! اینها یک جور هذیان گویی های شبانه ی یکیه که توهم بیماری و مرگ داره و از استرس خوابش نمی بره. و من واقعن میخوام حالم خوب باشه. این فقط به خاطر این بود که کاری برای انجام دادن داشته باشم. ولی بی شوخی تا به حال حس کردید که قراره بمیرید؟ وقتی که همه چیز داره به طور نسبی خوب پیش میره؟ و بعد بشینید حسرت بخورید که چقدر آرزو دارید که هنوز بهش نرسیدید. بیشتر آدم ها تو زندگی به خیلی از آرزو هاشون نمیرسند. ولی باز هم I'd like to have the option.

پ.ن 2: احساس میکنم دنیای آدم های اطرافم یه دنیای فیس بوکی شده. آدم ها به طرز عجیبی همه fake و خوشحال و روشنفکرنما اند یا لا اقل همین قسمت هاش با بقیه شیر میشه. نمیشه آدم ها رو با کلمات توضیح داد فقط میتونم بگم که همه "یه جورین". احتمالن بقیه هم راجع به من همین فکر رو میکنند. ما همه میتونیم opinion داشته باشیم. نه؟ فقط به طرز عجیبی احساس freak بودن بین یک عالمه آدم با کلاس!!! رو دارم. حس میکنم دارم زودتر از آدم های هم سنم بزرگ میشم. با اینکه رفتارم به طرز احمقانه ای بچه گونه ست ولی دغدغه های آدم بزرگ ها رو دارم. بس که از یک طرف باید سعی کنم مادر محترم اون ور دنیا دچار بریک داون عصبی نشه و پدر محترم هم که هر روز دارم میبینم و ... . واقعن هنوز میشه انقدری از زندگی لذت برد که آدم تو این دنیای صورت کتابی می بینه؟ I doubt it. من نمیخوام بزرگ بشم. من نمیخوام مریض بشم. باید حداقل به یکی از آرزوهام برسم.

+ 5:4 AM
2009/8/29
112
... underneath their jackets she saw wings

+

+ 0:10 AM
2009/8/16
111
به شدت منتظر اینم. نمیدونم چرا به نظرم امیل هرش زاده شده که نقش یه دراگی رو بازی کنه! :دی


+ 6:0 PM
2009/8/4
110
شاخ کنکور هم بالاخره شکست!

+ 2:53 PM
2009/7/27
109
تفریح جدیدم این شده که میرم متن های فارسی رو تو Google Translate کپی می کنم و بعد میشینم ترجمه ش رو به انگلیش میخونم و می خندم. در این حد بیکارم!

+ 2:2 PM
2009/7/26
108
It’s really sad how someone’s whole belief system can be shaken up by only one encounter.

For some time (years actually!) I believed that I was a democrat person, that I gave the same opportunities to everyone without any prejudgments. And I emphasize on “believe” because it really had turned into a belief. It was kind of how I defined myself. Then something happens to me and I fail to be someone I thought I was this whole time. As simple as that.

It’s funny how everyone thinks they’re this liberal open minded individual who can put in with every situation imaginable when they’ve not even been in “every situation imaginable!” yet. All I’m saying is that let’s just accept that we’re not above the human kind and we have flaws. It is better than having a holier than thou preconception of ourselves and it could get really miserable when forced to face the reality.

+ 1:36 AM
2009/3/25
105
“Never allow someone to be your priority while allowing yourself to be their option"

You may have experienced that feeling of inadequacy, the feeling that no matter what you do and how hard you try, you're still not good enough. That you're stuck at the bottom of the food chain! That you get picked only as a last choice.

And how you long for someone to appreciate you, how you long for someone to look deeper, to try to get to know you before they decide you're a throw away. And when someone does, you get this amazing feeling that NO ONE can take away from you! Suddenly you want to tell all those people who made you feel inadequate to sod off! :D I think this feeling alone makes this crappy life worthwhile! :D


+ 0:18 AM
2009/2/28
104
گاهی وقت ها مستقیم گفتن بعضی حرف ها شجاعتی میخواد که تو وجود من نیست! و احتمالا اگه این انرژی ای رو که الان صرف پرت کردن hintها به طرف تو میکنم صرف پیدا کردن جرئت برای زدن حرفم بهت میکردم وضعم بهتر می بود... شاید هم نه.

But please get the hints? ok?

+ 1:17 AM
2009/2/22
103
و من همچنان خوشحالم... :دی
+ 5:28 AM
2009/1/27
102
من به طرز عجیبی حالم خوبه! یعنی در این حد که اگه حال و حوصله نگاه های عجیب غریب مردم رو داشتم مثل این فیلم های موزیکال بی دلیل وسط خیابون میزدم زیر چه چه و دور یه میله ای، درختی چیزی میچرخیدم! (شرمنده، استعداد رقص ندارم من!!! انتظار صحنه ی رقص Cyd Charisse و Fred Astaire تو Band Wagon از من نداشته باشید!) اگه مورد منکراتی نبود احتمالا یه چند تا آدم رندوم هم اون وسطا بغل میکردم!!!
+ 5:22 AM
2009/1/4
101

par⋅a⋅noi⋅a    /ˌpærəˈnɔɪə/

1. Psychiatry. a mental disorder characterized by systematized delusions and the projection of personal conflicts, which are ascribed to the supposed hostility of others, sometimes progressing to disturbances of consciousness and aggressive acts believed to be performed in self-defense or as a mission.

2. baseless or excessive suspicion of the motives of others.

+ 0:13 AM
2008/12/16
99
خر فرض کردن آدم ها اصلن کار خوبی نیست.

با شما هستم آقا/خانم فیلم نامه نویس!


پ.ن: 25 دسامبر هفته ی دیگه ست. خواستم یادآوری کنم که It's a wonderful life فراموش نشه :دی و اگه مثل من آدم بیکاری هستین یه James Stewart movie marathon انتخاب بدی نیست :دی

+ 8:53 PM
2008/12/15
97
چیز شعر که میدونید چیه؟ :دی چیزایی که ما اینجا مینویسیم.

قهوه تلخ نمیخورم. سیگار نمیکشم. سیاست دنبال نمیکنم. شهروند نمیخونم. با سارتر میونه م خوب نیست. به فرانسه علاقه ندارم. تئاتر نمیرم. کارگردان مورد علاقه م آنتونیونی نیست...

در کل این که خودم رو جدی نمیگیرم پس شما هم نگیرید!

+ 7:11 PM
2008/10/13
96

مسلمن شده که با یه آهنگ هم ذات پنداری کنید... منم دو هفته ای میشه که به نتیجه رسیدم این آهنگ شرح حال منه:

Pictures of Lily (by The Who)
I used to wake up in the morning
I used to feel so bad
I got so sick of having sleepless nights
I went and told my dad

He said, "Son now here's some little something"
And stuck them on my wall
And now my nights ain't quite so lonely
In fact I, I don't feel bad at all

Pictures of Lily made my life so wonderful
Pictures of Lily helped me sleep at night
Pitcures of Lily solved my childhood problems
Pictures of Lily helped me feel alright

Pictures of Lily
Lily, oh Lily
Lily, oh Lily
Pictures of Lily

And then one day things weren't quite so fine
I fell in love with Lily
I asked my dad where Lily I could find
He said, "Son, now don't be silly"

"She's been dead since 1929"
Oh, how I cried that night
If only I'd been born in Lily's time
It would have been alright

Pictures of Lily made my life so wonderful
Pictures of Lily helped me sleep at night

For me and Lily are together in my dreams
And I ask you, "Hey mister, have you ever seen"
"Pictures of Lily?"
+ 1:52 AM
2008/1/30
92
آدم ها از همه تان معذرت میخواهم. به خاطر حرف نزدن، به خاطر ساکت بودن، به خاطر گوشه گیر بودن، به خاطر قایم شدن لای جمعیت و منتظر این ماندن که یکی تان توجه کند به دختری که گوشه ای نشسته و فقط نگاه می کند. نمی دانم چرا منتظرم بیایید دنبال نگفته هایم. معذرت میخواهم که زندگی ام آنقدر کسل کننده و کند است که اگر بعد یک ماه هم از من بپرسید چه خبر هنوز هم جواب "سلامتی" را میشنوید. ببخشید که نمیتوانم بنشینم و برای شما از آخر هفته ی خوشی که داشتم حرف بزنم، از اینجا و آنجا رفتنم حرف بزنم، از مسافرت، از فلان پارتی، از فلان آدم، از فلان چیز. ببخشید آدم ها که من حرفهایم درباره ی آخرین فیلمی که دیدم یا آهنگی ست که به تازگی شنیدم. آنقدری دراما در زندگی ام دارم که برای شما ساعت ها صحبت کنم ولی نمیخواهم. آیا به شما ربط دارد؟ ندارد دیگر. ولی دلم میگیرد وقتی که من را دور میندازید. به همین راحتی. انگاری محکومم به حرف زدن یا رانده شدن از همه آدم ها. معذرت میخواهم برای نداشتن حرف های "مهم". معذرت میخواهم که از همه ی شما که باعث میشوید احساس "کمتر بودن" داشته باشم، انتظار معذرت خواهی دارم.
+ 0:54 AM
2008/1/10
85
دلم برای چیز مزخرفی به اسم "کنکور" تنگ شده. شاید برای خودش نه ولی برای کلاسی به اسم "کلاس کنکور" چرا. برای پیانوی آقای همایونفر که من و زهرا روی این پیانو تن نینو روتا رو تو گور میلرزوندیم، برای کامپیوتر اکثراً خراب موسسه، برای خانم طاهری، برای بحثهای موسیقیایی! با آقای همایونفر، برای صبحونه های روزهای پنج شنبه که معمولا خامه شکلاتی و نون بربری فانتزی! بود. برای سحر، برای آدم های توی کلاس، برای آقای موسوی، برای کلاس های آقای اخباری، برای آشپزخونه ی زپرتی موسسه که "لیوان ها را بشورید!"ش رو یادم نمیره، برای ستاره، برای زود اومدن ها و یخ زدن پشت درهای بسته ی موسسه، برای آدم هایی که احتمالا نمیبینمشون دیگه...

کلا کجایی سیناترا که دلم تنگه!
+ 1:36 AM
2008/1/6
82
"آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید... یک نفر در آب دارد میسپارد جان... یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین..."
+ 5:47 AM
2008/1/4
80
دوست... دلم خواست کاغذ بردارم و مداد کنته و بکشمت همان طور که وقتی بچه بودیم چشم چشم دو ابرو می کشیدیم و چشمان تو و مو های تو و دماغ دهن یه گردو... زل بزنم به نقاشی ام و نگاه کنم و نگاه کنم آنقدری که چشمانت جان بگیرند و تو هم به من نگاه کنی و نه با چشمان سرد یا خالی، همان قدر جاندار که من از خودم گذاشتم در نقاشی ام و خلقت کردم... تویی که خیال من را گرفتی مدت هاست و نمیروی بیرون لعنتی. تویی که انگاری راکینگ چیر گذاشتی تو خیالم و خودت نشستی روش و زیر یه پتو تاب می خوری و میروی عقب و جلو و لبخند میزنی هی و من دلم می خواهد دست بکشم روی لبت. تو نقاشی هم لبخند میزنی بهم انگاری و من صبح و شبم شده خیره شدن به تو  و لبخندت... آخ که چقدر دلم میخواهد از پشت قاب بیرون بیایی و به من بگویی تو منو خلق کردی و من اومدم...

+ 11:2 PM
2008/1/4
79
دلم آغوشی میخواهد برای گریستن...

 

+ 12:25 PM
2008/1/4
78
خیلی ییهو یاد خانه ی سبز افتادم و نوستول گرفتم شدید! خیلی خاطره دارم ازش. میدونم که سرزمین سبز داره پخش میشه، ولی ما به علت عدم مالکیت یک فقره آنتن تی وی! از دیدن این سری محروم میباشیم و ... الان هم ذوق دارم! به خاطر اینکه لینک دانلود از خانه ی سبز پیدا کردم و بعد ۱۰ ۱۱ سال میتونم دوباره بشینم پاشو ... دلم تنگ شد [آه طولانی-نوستول]

+ 4:57 AM
2008/1/3
77
یادم هست چطور موقع ورود به اتاقم دماغت را مچاله میکردی از سر بوی مرگی که پیچیده بود سرتاسر اتاق و میخزید این طرف و آن طرف و آخر سر مسمومیتش مرا گرفت.

هنوز مأنوس هم خانه های خاکی ام نشده ام، میگذاشتی لااقل بوی گندم از اتاق برود بیرون بعد برایم جایگزین پیدا کنی.

+ 3:27 AM
2008/1/2
76
برف...
+ 4:1 PM
2007/12/27
69
بعد از اینکه به من گفت میخواد بره نیویورک، فقط دلم خواست برگردم خونه و بشینم کنج اتاق زیر عکسهای نیویورکم و بغض کنم که تو قرار بود بری یه جای دیگه... نیویورک قرار بود اول شهر من باشه...

حرف اضافه: چند شبیه که وقتی میرم تو تخت و آسمون رو نگاه میکنم، دیگه بنفش نیستش... دیگه با این فکر نمیخوابم که شاید وقتی صبح از خواب پا شدم یه عالمه پنبه ی سفید لب پنجره ام رو پوشونده باشه که بتونم ازشون گوله برف درست کنم و بذارمش تو فریزر برای یادگاری از اولین برف واقعی زمستون... چند شبیه که همه ش ستاره ها تو آسمون اند و منم امیدوار که شاید فردا شب که میرم زیر پتو و آسمون رو دید میزنم ستاره ها پشت ابرای بنفش قایم شده باشن...

+ 4:27 AM
2007/12/26
68
این دستبندَ رو که میبینی؟ این چیزیه در مایه های انگشتری که ننه بزرگ خانواده میده به نوه ش که بره خواستگاری دوسدختر. در این حد مهمه. خب من الان این دستبندَ رو میدمش به تو، تو هم همین قدر مهم میشی. میفهمی؟ بفهم در هر صورت.

+ 10:47 PM
2007/12/22
64

 دل ام رمیده ی لولی وشی ست شور انگیز             دروغ وعــده و قتــــال وضع و رنگ آمیـــــــز

فدای  پیرهــــــن  چـاک  ماهـــرویـــــان  بــــاد             هزار جامــه ی تقـــوا و خرقـه ی پرهیــــــز

خیال  خال  تو بــا  خود به  خاک  خواهم  برد             که تا ز خال تو خاک ام شود عبیر آمیــــــز

فرشته ی عشق نداند که چیست ای ساقی             بخــواه جـام و گلابـــی به خاک آدم ریـــــز

 پیــــاله بر کفـــن ام بنــد تا ســـحرگه حشـــر            به می ز دل ببـــرم هول روز رســتاخیـــــز

 فقیر و خســـته به درگاهــت آمــدم رحمــــی            که جز ولای تو نیسـت هیچ دســـتاویــــــز

 بیـا کـه هاتــف میـخانه دوش با مــــن گفـــت            که در مقـام رضـا بـاش و از قضـا مگریــــــز

میـان عاشـق و معشـوق هیـچ حایـل نیسـت            تو خود حجاب خود به حافظ از میان برخیز

 

فال حافظ شب یلدا. احتمالا آه طولانی.

+ 2:10 AM
2007/12/21
63

حس کسی رو دارم که با قلبش استیک درست کردن.

البته نه در این حد اکستریم. ولی خب کلن حس خوبی ندارم.

+ 11:19 PM
2007/12/21
62
طبق روایاتی در ساعت نیم بامداد روز ۱ دی، پدر و مادر بنده هندونه قاچ کردن و من از تو هندونه اومدم بیرون و خب به خاطر اینکه بالاخره شب یلدا باید به جای ساعت ۱۲ یه خرده دیرتر مثلا ساعت ۱ تموم شه، شناسنامه ی بنده را ۳۰ آذر گرفتند.

تبریک بگین بیشورا مگه نه فش میدم.

امضا: انگشت (اگه تبریک نگین یه انگشت بد)                         

+ 2:13 AM
2007/12/19
61
خدا نشست و نت های زندگیم رو نوشت و هر آدم جدیدی که وارد زندگیم شد گامش رو تغییر داد؛ گاهی وقتها مینور، گاهی وقت ها ماژور. ولی اون اولین کسی بود که مثل نت های آبی اومد و گام زندگیم رو بلوز کرد.

+ 12:34 PM
2007/12/16
57
آخر سر گشت ارشاد من رو به خاطر ابراز کردن خیابانی به یه پسر موفرفری عینک دار میگیره. ببینید کی گفتم.
+ 8:6 PM
2007/12/16
56
از کنسرت پریشب هر وقت پسر های مو فرفری میبینم بدجوری هوسی میشم دستم رو بکنم لای موهاشون. کمی هم تصمیم گرفتم عاشق یه پسر با موهای فرفری (البته نه از نوع سیم ظرفشویی) بشم. اگر عینک هم داشته باشه پوئن مثبت محسوب میشه.
+ 4:24 AM
2007/12/15
54
امشب حالم بعد از مدت ها کمی بهتره. creditش هم مال کسانی که خندوندن من رو امشبی و گفتن که اگه ناز نکنم برام بیس! میزنن. کمی هم مال سلیمانی پور که تصمیم گرفتم برم گروپی ش بشم :دی

کمتر از یک هفته مونده به تنهاترین عدد...

+ 2:30 AM
2007/12/13
53
صدای خنده هام با صدای بقیه قاطی میشه و بقیه هیچ وقت نمیفهمند که من هر از چندی رومو برمیگردونم یا چتری هامو تو صورتم میریزم که کسی چشمای قرمز و دماغ پف کردمو نبینه.
+ 11:43 AM
2007/12/2
46
از اون روزهاییه که میتونم موضوع "آب و هوا" رو بکشم وسط و از صحبت کردن راجع بهش لذت ببرم.

پ.ن: فقط ۲۰ روز دیگه مونده، نه؟

+ 8:49 AM
2007/11/30
45
یکی از کثیف ترین استفاده ابزاری ها، استفاده از "گناه دارم" برای برانگیختن حس ترحمه. معمولا هر بلایی که بر سر نوع بشر میاد از خودش آب میخوره، و این عبارت گناه دارم در واقع یه نوع تأیید بر این مساله ست که "گناه خودم" باعث شده الان بلایی سرم بیاد که دوستش ندارم در نتیجه با من همدردی کنید!

آی کثافتا! الان من به معنای واقعی عبارت گناه دارم!

+ 5:32 PM
2007/11/27
42
زندگی ام شده مثل سریال های تلویزیونی. اتفاقات مهم همیشه مال آخر فصل اند و بعد یک تعلیق طولانی تا فصل بعد شروع شود.
+ 9:4 PM
2007/11/24
40

سه تیله ام را با کمی فاصله از هم روی زمین میگذارم و شبیه سه نقطه میشوند، و من مانند کسی که رازی را می داند لبخند میزنم.

+ 0:11 AM
2007/11/17
37
توی اتاقم چهار تا قاب عکس دارم، سه تا عکس از نیویورک، یه عکس از مادرم.

+ 4:51 AM
2007/11/17
36
خیابان پهن خیس خورده و تابلوی فلزی استارباکس کنار پیاده رو که با فلش بزرگی سمت چپ را نشان میدهد، ایده آل ترین تصویریست که از زندگی آینده ام دارم.
+ 2:32 AM
2007/11/15
35
شش هفت سالگی سنی بود که آداب اجتماعی که مادر پدرها در مغز بچه هاشون فرو میکنن برای من ملکه ذهن شده بود، البته در همون حد که یه بچه ی ۷ ساله میفهمه. دیگه سوال هایی مثل "چرا این کار رو نکنم" و شیطنت های چهار پنج سالگی در کار نبودن، قبلش هم انقدری بزرگ نبودم که موظف به رعایت قانون های مهمونی رفتن باشم. همیشه توی جمع هایی که مجبور بودم خیلی اتو کشیده و شق و رق روی مبل بشینم، مخصوصا عید دیدنی های نوروز - که هنوزم راهی برای در رفتن ازشون پیدا میکنم - وقتی که میزبان با سینی چایی از جلوم رد میشد و به آدم بزرگ بغل دستم چایی تعارف میکرد، خیلی بهم بر میخورد. ناراحت میشدم از اینکه چرا نمیذارن خودم تصمیم بگیرم برای چایی خواستن یا نخواستن. الانم زیاد میشه که از همه دلخور بشم. معمولا سعی کردم آدمی باشم که دیگران روی من حساب کنند ولی گاهی وقت ها بد میرن روی اعصابم آدم هایی که فکر میکنن همیشه هستم. احتمالا یه روز بدون هیچ اثری از خودم ناپدید میشم. شاید برای انتقام از همه آدم هایی که بودنم رو به خاطر "همیشه" بودنم ندیده گرفتند.

+ 4:25 AM
2007/11/10
33

آدم های من کامل نیستند، نصفه نیمه اند. آدم های من حتی به زور شبیه آدمند.

آدم های من زیر چشمهایشان از بی خوابی گود افتاده خود چشمهایشان شاید از گریه زیاد بیرون زده.

آدم های من خیلی شبیه آدم های کاغذی دهه ی ۲۰ آلمانند.

آدم های من صورتشان تناسب ندارد، لب های پرشان با نادیده گرفتن صورت های استخوانی تو چشم می زند.

آدم های من گونه های فرو رفته دارند و چونه های که اینجا و آنجا گاز زده شده اند.

چین و چروک ها و خط های روی صورت آدم های من از پیری نیستند.

آدم های من دماغ های عقابی و کج دارند، انگاری کسی تمام ناراحتی هایش را روی دماغ آدم هایم خالی کرده.

+ 10:37 AM
2007/10/25
28
شاید تنها خوبی بلاگ شخصی اینه که فرد برای مشاهده تغییراتش در یک بازه ی زمانی یک واقعیت عینی داره (البته در همان حد که بشه به دنیای سایبر واقعیت گفت). شاید هم فقط برای این خوبه که ثابت کنه یک عمر خودسانسوری رو نمیشه عوض کرد. تا وقتی آدم های دنیای واقعی و مجازی یکی باشند همیشه بازدارنده هایی هستند که موقع تایپ بعضی حرف ها کلید backspace رو بهت پیشنهاد میدن.

روی دلم مونده که با انگشت یکی رو نشون بدم و بلند تو روش بخندم و بگم: فلانی میدونی...؟ من حالم از تو به هم میخوره! گاهی وقت ها حتی فکر وجود داشتنت از صدای کشیدن ناخن رو تخته هم بدتره.

 

پ.ن: به یک فروشنده با تجربه پرده نیازمندیم. [یکی از پرده فروشی های خیابان ولیعصر]

هه.

+ 12:1 PM
2007/4/17
16

تو مسافرت شمال پارسال تابستون بود که وقتی از ساعت سه صبح تا وقتی که آفتاب در اومد تنهایی لب دریا نشستم، برایش ای میل زدم و گفتم که چقدر تنها بودن کنار دریا حس خوبی است. الان هم به یادش کردم. می دونم که میتونست هنوز هم ادامه داشته باشه ولی خودم خراب کردم دوستی رو. حیف که من رو نشناخته بود... اگر میدونست که چه سریع از آدمها خسته میشم و نیاز دارم که یه مدت ازشان دور شوم تا دوباره برگردم ، شاید اینطوری نمیشد. ولی تقصیر اون نیست. تقصیر اخلاق گه منه. نمیدونم الان این رو میخونی یا نه... داشتم a change of seasons گوش میدادم که به یادت افتادم. نمیدونی تو این مدت چقدر آهنگ بوده که خواستم بهت بگم گوش کنی...

+ 11:1 AM
2007/4/16
15

غمگینم. دلم گرفته، شایدم یه خرده شکسته... اندازه اش رو نمیدونم، یعنی اونقدر مهم نیست. همون یک خرده هم درد داره... زیاد. دارم سعی میکنم فکر کنم که خودم کردم تا دردش کمتر شه، ولی تو هم بی تاثیر نبودی. دوست عزیز، خیلی چیزها عوض شده. ولی تو هیچ وقت نمی فهمی؛ نمیذارم بفهمی. هنوز هم بهت لبخند میزنم، سعی میکنم وقتی شادی شاد باشم و وقتی ناراحتی ناراحت. وقتی از درون دارم له میشم میخندم که تو ناراحت نشی. خواستی حرف بزنی به حرفهات گوش میدم ولی انتظار نداشته باش که از این به بعد حرفهام رو بهت بگم. هنوزم طوری رفتار میکنم که انگاری اتفاقی نیفتاده... از دست خودم عصبانیم که چرا اینقدر احمقم. یا اینکه تو چرا اینقدر من رو احمق فرض کردی. نمیدونم کدوم بیشتر عذابم میده... احتمالا باید مدل اسکارلت اوهارا رفتار کنم و "فردا راجع بهش فکر کنم". اعصابم رو توی این دو سه ماه لازم دارم... ولی دوست عزیز هر چقدر هم که از دستت ناراحت باشم هنوز هم "دوست عزیزی". فقط تجربه ای شد که خیلی چیزها رو با خیلی چیزهای دیگه قاطی نکنم. کاش میدونستی که چقدر از نظر روحی خسته ام، شاید یه خرده دلت به حالم میسوخت. خیلی دلم میخواد یه مدت طولانی به عقب برگردم تا یه کاری رو نکنم... شاید اونطوری الان اعصاب بهتری داشتم. سوالی هم دارم... من موقع انجام خیلی کارها به تو فکر میکردم که ممکنه ناراحت بشی یا نه... تو هم این کار رو میکردی؟ الان هم خسته شدم، دیگه نمیخوام به درست بودن و نبودن فکر کنم. قید خیلی چیز ها رو هم زدم. چون دیگه بود و نبودشون برام فرقی نداره..

 

پ.ن: گهی بود که یک بار خوردم، دیگه هم تکرارش نمیکنم.

+ 6:49 PM
2007/4/6
13
نمیدونم چی شد که قاطی دنیای فیلم شدم. میتونه علتش همون کلوپی باشی که اول راهنمایی تو خیابون کناری مون بود. شاید هم به قبلتر بر میگرده. موقعی که یه چیزی به نام ماهواره ی آمریکا و کانال TNT وجود داشت. تا حدود ساعت 6، Cartoon Network (عشق دوران کودکی!) بود و بعدش میشد TNT کانالی که فیلم های کلاسیک میذاشت و گاهی تریلر فیلم های جدید رو پخش میکرد. خیلی از فیلمهایی رو که تو این کانال دیدم یادم نیست، ولی یکیش رو کاملا یادمه! اون یکی هم گربه روی شیروانی داغ بود. حالا نمیدونم چرا یاد اینا کردم...

بعضی از فیلم های جدید رو دوست ندارم. سینمای شسته رفته ی دوره ی کلاسیک هالیوود رو ترجیح میدم. نمیدونم چه فکری میکنند این جدیدا! احتمالا این که بدون صحنه های اروتیک نمیشه فیلم خوب ساخت. یا حتما باید یه دختری عاشق یه دختر و یه پسری عاشق یه پسر شه و  ... (مشکلی با این مساله ندارم! شاید بعضی فیلمهای اینطوری رو هم دوست داشتم...) ولی انگار داره زیادی میشه! یعنی داره میشه مشخصه ی سینمای دوران. فیلم های "به اصطلاح" مستقل با هنرپیشه های "بزرگ" که داستانی "نامتعارف" دارند و درجه ی R. نمونه اش هم زیاده، اسم نمیبرم. یه دفعه یکی گفت که هر نسلی این کار رو میکنه. اون چیزی رو که الان داره قدرش رو نمیدونه و میچسبه به قبلیا. شاید من الان دارم این کار رو میکنم ولی راضیم!

نمیدونم این فیلم The Children's Hour محصول 1961 رو کسی دیده یا نه. با بازی آدری هپبرن، شرلی مک لین و جیمز گارنر. کارگردان هم ویلیام وایلر. تو فیلم هیچ چیز ناجوری نداره ولی داستان برای اون موقع "نامتعارفه". برام جالب بود که اون زمان مساله homosexuality رو تو یه فیلم مطرح کنند. البته ماجرای رومانتیکی وجود نداره، فیلم یه درامه.... فکر کردم اگه اون موقع شده شاید الان هم بشه بدون نشون دادن "خیلی چیزا" یه مساله ی "جدید" رو مطرح کرد.

فکر کنم این همه زر زدم به خاطر این بود که از یه مساله ای به نام "فیلم های هنری" خسته شدم! الان جوری شده که هر کی اسم هالیوود رو میاره انگار فحش خواهر مادر داده! و یا خدای نکرده! یه وقت اگه یه فیلمی تو گیشه موفق باشه....!!!

من که الان طوری شدم وقتی میگن فیلم هنری، میخوام بگم به "..."م! به نظر من هنرمندانه ترین فیلم ها (و نه فیلمهای هنری!) این خصوصیات رو دارن:

1. داستان جذاب دارند.

2. با جفت مخاطبان عام و خاص به خوبی ارتباط برقرار میکنند.

3. از لحاظ جلوه های بصری/صوتی فیلمهای خوبی اند (نورپردازی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی فیلم و...)

4. در پس داستان حرفی هم برای گفتن دارند!

5. ماندگارند.

با این خصوصیات فقط من 3 تا فیلم تو ذهنم میاد:

کازابلانکا - پدرخوانده - بر باد رفته

البته اشتباه نشه، که من فکر میکنم بقیه فیلم ها خوب نیستن! ولی ماندگارترین هاشون به نظر من این هایی اند که گفتم. خیلی فیلم های دیگه هستند که فیلم های "مهمتری اند" ولی اون برچسب هنری رو که روشون خرده اصلا دوست ندارم. باید سعی کنم که بدون توجه به این برچسب فیلم ها رو نگاه کنم ولی نمیدونم تا چه حد موفق بشم...

الان هم برم بقیه نمایش رو بخونم که تموم شه!

+ 3:27 PM
2007/4/2
11
میدونی بعضی وقتا یه دروغ خیلی کوچیک میتونه دوستی های به چه بزرگی رو خراب کنه... دیگه چه برسه به وقتی که دوستی ها اونقدرها هم بزرگ نیستن...
+ 3:37 AM
2007/3/21
9
خب سال هم نو شد. عیدتون مبارک (یا هر لفظ دیگه ای که میشه به جاش به کار برد... سال نو مبارک، نوروزتان پیروز و یه عالمه حرف کوفتی با معنای یکسان)

امسال حالم گرفته است! اصلا حس خوبی نیست که بدونی این تعطیلات رو باید بشینی تو خونه برای کنکور خر بزنی نه اینکه بتونی از لذایذ نوروزی!!! (عیدی) بهره مند شی. ببین کنکور با آدم چه ها میکنه...

PS: پایینی را دوست میداریم!

May I introduce you to.... Gregory "PRETTYYYYY" Peck

+ 5:16 AM
2007/1/31
3
من با واژه (یا مصدر... هه هه! زیاد زبان فارسی خوندم!) دوست داشتن مشکل دارم، مخصوصا وقتی که قراره درباره ی اشخاص زندگی واقعی به کار ببرمش. اصلا فکر کردن به یه نفر (حتما لازم نیست که جنس مخالف باشه!) و "دوست داشتن" همزمان برام مشکله یه خرده هم ترسناکه! از من نخواهید که بگم دوستون دارم، منم چنین انتظاری از کسی ندارم! این مساله شده برای من معضل هر دفعه که مامانم اونور خط میگه دوست دارم و من فقط میتونم ساکت گوش کنم.
+ 9:19 PM
2007/1/27
2
همیشه دلم میخواست بتونم از زاویه دید افراد مختلف (میتونن خیلی رندم باشن مثل یه آدمی که وقتی داری از خیابون رد میشی میبینیش) به اطرافم نگاه کنم. دیشب تو تئاتر این حس خیلی شدید بهم دست داد، واقعا دلم میخواست بدونم اون کسی که روی صندلی دو ردیف پایینتر از ما نشسته این نمایش رو چطوری میبینه؟!
+ 1:8 AM