
آقا اصن این فیلمای لختی مختی که توش دختر/دختر (ترجمه ی girl on girl به فارسی روان)، پسر/پسر، عشق سه تایی و متجاوز ناموس و اینا داره، تو کت ما نمیره. ما میشینیم بر باد رفته و کازابلانکای خودمونو میبینیم و هی میبینیم و هی ... بلکه رت برگرده پیش اسکارلت و ریک و ایلسا به هم برسن. شما هم برین هلن میرن نگاه کنید.
اصغر که تمام عمرش دنباله روی حرفه ی پدر قصاب بوده و عضو ارشد هیئت مدیره ی ارگانیزیشن قصابان دنیاست، بعد از ابتلا به یأس فلسفی و به این مسآله رسیدن که تمام تلاش های ایشان در زمینه قصابی بیهوده بوده و استعداد ذاتی در موزیسین شدن داشته، تصمیم میگیرد که حرفه ی قصابی را رها کرده و بخت خویش را در دنیای موسیقی بیازماید. از قضا این تصمیم وی مصادف شده با زمان انتخابات پرزیدنت ارگانیزیشن و اصغر در ثانیه ی آخر (و کاملا کت شلوار اتوکشیده پوشیده) تصمیم میگیرد که اسم خود را از میان کاندیداها خارج نماید. پدر که از تصمیم پسر باخبر شده پس از به روی پسر آوردن تمام گوشت های بریده شده برای سیر کردن شکم وی، پسر را در صورتی که در انتخابات شرکت نکند از ارث محروم کرده و شیر مادر را بر او حلال نمیکند. از آنجایی که اصغر ماجرا با این چیز ها سر عقل نمیاید پدر سعی میکند تا با زبان چرب او را سر عقل آورد که اگر وارد ماجرا شود قصابی های زنجیره ای خود را به پسر میبخشد و وقتی پسر باز هم گوشش به حرف های پدر بدهکار نیست پدر میگوید:
- چرا داری رویای خودتو دور میندازی؟ (یا یه چیزی شبیه این)
- رویای من نه پدر، رویای شما (یا یه چیزی شبیه این)
*کاراکترها و شغل ها قابل تغییر میباشند.


قول میدم در آینده به طور مفصل یه مطلب خاله زنکی در باره ی بوگی و باکال بنویسم.




یکی از بهترین سکانس های پایانی، از بین کل فیلم هایی که دیدم...
پرنسس (آدری هپبرن) آخرین نگاه های عاشقانه اش را نثار روزنامه نگار (گرگوری پک) میکند و میرود. روزنامه نگار آنقدر در سالن می ماند تا تمام حاضرین سالن را ترک میکنند و او آخرین کسی است که باقی مانده. دوربین روزنامه نگار را در حال حرکت از مکان اولیه اش تا انتهای سالن همراهی میکند. روزنامه نگار بر میگردد و آخرین نگاه ها را به تالار می اندازد، سپس از کنار صحنه خارج میشود.
داستان فیلم به یه fairy tale شبیهه ولی پایان رئالی داره. از اینش خوشم اومد.
بعضی از فیلم های جدید رو دوست ندارم. سینمای شسته رفته ی دوره ی کلاسیک هالیوود رو ترجیح میدم. نمیدونم چه فکری میکنند این جدیدا! احتمالا این که بدون صحنه های اروتیک نمیشه فیلم خوب ساخت. یا حتما باید یه دختری عاشق یه دختر و یه پسری عاشق یه پسر شه و ... (مشکلی با این مساله ندارم! شاید بعضی فیلمهای اینطوری رو هم دوست داشتم...) ولی انگار داره زیادی میشه! یعنی داره میشه مشخصه ی سینمای دوران. فیلم های "به اصطلاح" مستقل با هنرپیشه های "بزرگ" که داستانی "نامتعارف" دارند و درجه ی R. نمونه اش هم زیاده، اسم نمیبرم. یه دفعه یکی گفت که هر نسلی این کار رو میکنه. اون چیزی رو که الان داره قدرش رو نمیدونه و میچسبه به قبلیا. شاید من الان دارم این کار رو میکنم ولی راضیم!
نمیدونم این فیلم The Children's Hour محصول 1961 رو کسی دیده یا نه. با بازی آدری هپبرن، شرلی مک لین و جیمز گارنر. کارگردان هم ویلیام وایلر. تو فیلم هیچ چیز ناجوری نداره ولی داستان برای اون موقع "نامتعارفه". برام جالب بود که اون زمان مساله homosexuality رو تو یه فیلم مطرح کنند. البته ماجرای رومانتیکی وجود نداره، فیلم یه درامه.... فکر کردم اگه اون موقع شده شاید الان هم بشه بدون نشون دادن "خیلی چیزا" یه مساله ی "جدید" رو مطرح کرد.
فکر کنم این همه زر زدم به خاطر این بود که از یه مساله ای به نام "فیلم های هنری" خسته شدم! الان جوری شده که هر کی اسم هالیوود رو میاره انگار فحش خواهر مادر داده! و یا خدای نکرده! یه وقت اگه یه فیلمی تو گیشه موفق باشه....!!!
من که الان طوری شدم وقتی میگن فیلم هنری، میخوام بگم به "..."م! به نظر من هنرمندانه ترین فیلم ها (و نه فیلمهای هنری!) این خصوصیات رو دارن:
1. داستان جذاب دارند.
2. با جفت مخاطبان عام و خاص به خوبی ارتباط برقرار میکنند.
3. از لحاظ جلوه های بصری/صوتی فیلمهای خوبی اند (نورپردازی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی فیلم و...)
4. در پس داستان حرفی هم برای گفتن دارند!
5. ماندگارند.
با این خصوصیات فقط من 3 تا فیلم تو ذهنم میاد:
کازابلانکا - پدرخوانده - بر باد رفته
البته اشتباه نشه، که من فکر میکنم بقیه فیلم ها خوب نیستن! ولی ماندگارترین هاشون به نظر من این هایی اند که گفتم. خیلی فیلم های دیگه هستند که فیلم های "مهمتری اند" ولی اون برچسب هنری رو که روشون خرده اصلا دوست ندارم. باید سعی کنم که بدون توجه به این برچسب فیلم ها رو نگاه کنم ولی نمیدونم تا چه حد موفق بشم...
الان هم برم بقیه نمایش رو بخونم که تموم شه! ![]()