27
ادیت: کدش رو پیدا کردم! کلی خوشحالم الان ![]()
![]()
![]()
ادیت: کدش رو پیدا کردم! کلی خوشحالم الان ![]()
![]()
![]()
+ نه، نه به طور خاص. اگر آن روزها به دنیا می آمدم، شاید من هم دیوانه می شدم. بی فایده است.
- پس فقط عاشق چیزهایی هستید که از بین رفته اند.
+ فکر کنم این طور باشد.
انتخاب شده از کتاب "کجا ممکن است پیدایش کنم"/نویسنده: هاروکی موراکامی/مترجم: بزرگمهر شرف الدین/نشر: چشمه/
-------------------------------------
منو یاد خودم انداخت. گاهی وقتها نمیدونم گذشته رو بیشتر دوست دارم یا حس نوستالژیایی که از یادآوریش بهم دست میده...

Love, Rene Magritte and a sour green apple
گردن بارتندر* از پشت گیلاس مارتینی تاب برداشته بود. تکان لیوان، گردن سبز و خمیده را پشت زیتون همرنگ مارتینی قایم کرد و دختر لحظه ای فکر کرد که بارتندر می توانست دو تا سر داشته باشد، یا یک سر و یک گردن بیضی سبز. دختر گردنش را کج کرد تا شاید گردن بارتندر صاف بشود ولی زیتون که هنوز گردن بیضی سبز مرد بود، پهن شد؛ اندازه ی یک سیب ترش که تازه از درخت چیده باشند، از آنها که نه خال زدگی رسیدگی دارند نه سوراخ کرم خوردگی. دختر فکر کرد که اگر چوب سیب کنده نشده بود میتوانست از چوب بگیردش و آنقدر دور خودش بچرخاند تا با صدای شالاپ بیفتد توی گیلاس، آن وقت میتوانست سن درخت سیب را بگوید. فکر کرد که از بارتندر بپرسد درخت سیب چند ساله است ولی نگاهی به گردن پهن کافی بود که بگوید حتمن همسن بارتندر. گردنش را صاف کرد و سرش را بلند تا گردن مرد هم صاف بشود و گندمی. دستهای دختر هنوز پایه ی گیلاس را گرفته بودند. ناخن هایش لاک نداشت، فقط برق ناخن بی رنگی که توی جای استوانه ای لاک با آن فرچه ی مشکی اش رنگ همان مارتینی بود. دختر گیلاس را ول کرد که بدون کمک روی تک پای اش بایستد و دست سفیدش را روی بار کنار پایه قرار داد، طوری که نور های نئون سبز روی سقف را، تو برق ناخن ها و حلقه ی باریک نقره ای، که رنگ تنها نگینش کمی از مارتینی پررنگ تر بود میدید. دختر حلقه را درآورد و انداخت توی گیلاس و نگاهش کرد که آرام آرام دور کمر زیتون جا خوش کرد. دختر فکر کرد که زیتون حتی میتوانست انگشت دختری باشد که وقتی بعد از عشقبازی سینه ی پسر را نوازش می کند، حلقه ای دورش میرود. پسر هم، همان پسر هم کلاسی بود که هیچ وقت اسمش را فراموش نکرد، فقط پسر دیگر پسر نبود، مرد بود. دختر با انگشت سبابه قطره ی مارتینی را که با افتادن انگشتر تو مایع سبز به بیرون پاشیده بود، پخش کرد. کمی قوز کرد تا آرنجش بشود تکیه گاه کمری که از صندلی های بی پشتی درد گرفته بود. صندلی های بلند با پایه های فلزی و تشک چرم مشکی خیلی راحت نبودند. لا اقل نه به راحتی آن صندلی های چوبی با تشک و پشتی زرشکی و یا مبل نخ نمای کهنه ولی تمیز. انگشتان دختر پایه ی گیلاس را چسبیدند و لبان دختر لبه ی گیلاس را. دختر مایع سبز رنگ را یک جرعه سر کشید، رنگ همان سیب سبزی بود که دختر روی مبل نخ نما گذاشته بود تا پسر موقع تمیز کردن کافه بر دارد.
....................................................................
گیلاس بی رنگ را روی بار گذاشت، کیف دستی کوچک را به شانه انداخت و سمت نورهای سبز نئون که نوشته ی "خروج" را نشان میدادند رفت. انگشتر هنوز کمربند زیتون بود.
* BarTender