39

غریزه جنسی اصلی ترین و شاید تنها دلیلی ست که گناهان شریکهایمان را می بخشیم.

38

میگن طرف میره فال قهوه میگیره، فالگیره بهش میگه که یه هفته دیگه یه اتفاق بد برات میفته، طرف هم یه هفته بعد میفته میمیره... آره دیگه... اینجوریا بوده.

37

توی اتاقم چهار تا قاب عکس دارم، سه تا عکس از نیویورک، یه عکس از مادرم.

36

خیابان پهن خیس خورده و تابلوی فلزی استارباکس کنار پیاده رو که با فلش بزرگی سمت چپ را نشان میدهد، ایده آل ترین تصویریست که از زندگی آینده ام دارم.

35

شش هفت سالگی سنی بود که آداب اجتماعی که مادر پدرها در مغز بچه هاشون فرو میکنن برای من ملکه ذهن شده بود، البته در همون حد که یه بچه ی ۷ ساله میفهمه. دیگه سوال هایی مثل "چرا این کار رو نکنم" و شیطنت های چهار پنج سالگی در کار نبودن، قبلش هم انقدری بزرگ نبودم که موظف به رعایت قانون های مهمونی رفتن باشم. همیشه توی جمع هایی که مجبور بودم خیلی اتو کشیده و شق و رق روی مبل بشینم، مخصوصا عید دیدنی های نوروز - که هنوزم راهی برای در رفتن ازشون پیدا میکنم - وقتی که میزبان با سینی چایی از جلوم رد میشد و به آدم بزرگ بغل دستم چایی تعارف میکرد، خیلی بهم بر میخورد. ناراحت میشدم از اینکه چرا نمیذارن خودم تصمیم بگیرم برای چایی خواستن یا نخواستن. الانم زیاد میشه که از همه دلخور بشم. معمولا سعی کردم آدمی باشم که دیگران روی من حساب کنند ولی گاهی وقت ها بد میرن روی اعصابم آدم هایی که فکر میکنن همیشه هستم. احتمالا یه روز بدون هیچ اثری از خودم ناپدید میشم. شاید برای انتقام از همه آدم هایی که بودنم رو به خاطر "همیشه" بودنم ندیده گرفتند.

34

بیشترین شانسی که تو یه موقعیت rape میتونی بیاری اینه که طرف قیافش خوب باشه.

33

آدم های من کامل نیستند، نصفه نیمه اند. آدم های من حتی به زور شبیه آدمند.

آدم های من زیر چشمهایشان از بی خوابی گود افتاده خود چشمهایشان شاید از گریه زیاد بیرون زده.

آدم های من خیلی شبیه آدم های کاغذی دهه ی ۲۰ آلمانند.

آدم های من صورتشان تناسب ندارد، لب های پرشان با نادیده گرفتن صورت های استخوانی تو چشم می زند.

آدم های من گونه های فرو رفته دارند و چونه های که اینجا و آنجا گاز زده شده اند.

چین و چروک ها و خط های روی صورت آدم های من از پیری نیستند.

آدم های من دماغ های عقابی و کج دارند، انگاری کسی تمام ناراحتی هایش را روی دماغ آدم هایم خالی کرده.

32

باز هم تغییر قالب.

کپی رایت: عکس استفاده شده در بنر از photo.net دزدیده شده.

31

وقتی که مرد از بالای پلکان پیچ در پیچ نیم نگاهی به طبقات پایین می اندازد، من دلم میخواهد سرش گیج برود و بیفتد میان آن همه مربع های تو در تو. مربع ها آخر ندارند، آخرشان بی نهایت است. شاید هم مربع ها سیاه چاله ای هستند که مرد بعد از افتادن در آنها می رسد به زمان و مکانی دیگر با آدم هایی دیگر. مرد آدم ها را نگاه می کند، از جنس همان هایی اند که چند لحظه پیش دنبال یکیشان آمده بود بالای پله ها. آدم ها کنار خیابان هایی که همان خیابان ها هستند راه می روند و به هم نگاه نمی کنند، به مرد هم نگاه نمی کنند. لذت عدم وجود مرد را می گیرد، مرد فکر می کند اینجا سرزمین آدم هاییست که وجودشان در عدم وجودشان است. مرد از میان آدم هایی که وجود ندارند می گذرد و پایش را میگذارد جا پای آدم هایی که اثری از عدم وجودشان بر جا گذاشته اند. مرد آدم ها را میبیند و فکر میکند که وجود ندارند، ناراحتی برای آدم هایی که وجود ندارند، وجود ندارد. مرد به مربع های تو در تو خیره می شود، کافی است که سرش کمی گیج برود...

30

یعنی ها! آدم اینا رو میبینه هی دلش میخواد تغییر s*e*xual orientation بده!

 

قول میدم در آینده به طور مفصل یه مطلب خاله زنکی در باره ی بوگی و باکال بنویسم.

29

Oogie Boogie man

این اوگی بوگی هم برای خودش کاراکتریه ها. کلن از قمارباز ها خوشم میاد. اینایی رو که تو wold series of poker و high stakes poker میبینم کلی تحسین میکنم، زیادی خونسردند. اصلن انگار به هیچ جاشون نیست که مثلا ده هزار تا باختن. جدیدن زیادی رفتم تو نخ تاس انداختن و پوکر (هر چند که ترجیج میدم سر چیزی شرط نبندم ولی خب کری خوندن و پوزخندی که موقع بردن میزنی کلی حال میده) فکر کنم چیزی که میخواستم بگم زیاد ربطی به این ها نداشت. IMO اوگی بوگی خیلی شخصیت کثافتیه. این صفت کثافت (میگما کثافت که صفت نیست، چی شده که ازش به عنوان صفت استفاده میشه؟) کاملن در رابطه با اون صدق میکنه. به نظرم کسی که هم قمار بازه، هم ناجوانمردانه امکان هر گونه مقابله رو از طرف مقابلش (سانتاکلاز) میگیره و ساق پای زن ها رو هم دید میزنه خیلی کثافته. تو دنیای واقعی هم وضع همینه ولی وقتی آدمای کثافت زیاد میشن، کثافت بودن بدی خودش رو از دست میده. خوبه که همگی اقرار کنیم که یه بخش کثافت در وجودمون داریم و embraceش کنیم و بلا بلا بلا... خلاصه اینکه من از این اوگی بوگی خوشم میاد... خیلی هم خوشم میادددددددد

 

Tom Jones

- کتابی از هنری فیلدینگ

+ یکی که الان دارم آهنگ She's a lady رو ازش گوش میدم. مدل خوندنش آدم رو یاد خاله زنک ها میندازه. مثلا چهار تا زن حدود چهل سال با ناخون های دراز قرمز تو یه موقعی (دقت کنید مکان بی اهمیته) از اوایل دهه ی هفتاد نشستن و دارن غیبت میکنند، این تام جونز هم تو بک گراند میخونه... البته به جز این تصویر چهار تا زن که دامنشون از شرتشون کوتاه تره (ترجیحن thong* پوشیده باشن) و دور یه مرد مو فرفری با کت شلوار قرمز قر میدن هم به ذهن میاد. (حالا همه اینا رو نوشتم، ولی از خیلی آهنگاشم خوشم میاد!)

* "It's not so much an underpants as it is a feat of engineering. I mean, it's amazing how much they can do with so little material! And the way they play with your mind! Is it there?! Is it not there?!" Joey - Friends - Ep TOW the Thanksgiving Flashbacks

احتمالا از این به بعد هر دفعه یه آهنگ رو انتخاب میکنم و براش تصویر میسازم. تفریح خوبیه.

28

شاید تنها خوبی بلاگ شخصی اینه که فرد برای مشاهده تغییراتش در یک بازه ی زمانی یک واقعیت عینی داره (البته در همان حد که بشه به دنیای سایبر واقعیت گفت). شاید هم فقط برای این خوبه که ثابت کنه یک عمر خودسانسوری رو نمیشه عوض کرد. تا وقتی آدم های دنیای واقعی و مجازی یکی باشند همیشه بازدارنده هایی هستند که موقع تایپ بعضی حرف ها کلید backspace رو بهت پیشنهاد میدن.

روی دلم مونده که با انگشت یکی رو نشون بدم و بلند تو روش بخندم و بگم: فلانی میدونی...؟ من حالم از تو به هم میخوره! گاهی وقت ها حتی فکر وجود داشتنت از صدای کشیدن ناخن رو تخته هم بدتره.

 

پ.ن: به یک فروشنده با تجربه پرده نیازمندیم. [یکی از پرده فروشی های خیابان ولیعصر]

هه.