133

پنیک کرده ام به قول ب. فکر میکنم به دیشب. به حرف هایی که زدم و شنیدم. ب به من گفت که سهل الوصول نباشم. فکر کردم که در همه ی روابطم من slave بوده ام و بقیه master. من دوست خوبی نیستم ولی دوست بدی هم نیستم. من قضاوت نمی کنم یا اگر می کنم به زبون نمیارم. تو ذوق بقیه نمیزنم راجع به آدمهایشان. با آدم هایی که نمی خواهم معاشرت می کنم برای این که نمیخواهم دیگران زهر مارشان شود. سعی می کنم دیگران نفهمند که خسته می شوم از دیدن بعضی ها. خودم را کنار نمی کشم. گاهی فکر میکنم که این آدم ها برایشان مشتبه شده که عاشق چشم و ابروشان هستم یا چی...؟ نه نیستم. مدتی ست برای حفظ دوستی ها تلاش می کنم. نمی ذارم خیلی از بندها، تارها شاید پاره شوند و بقیه قدر نمی دانند. البته چرا باید بدانند؟ چرا من باید the insecure one در رابطه ها باشم؟ آدم ها می روند و می آیند. چه اهمیتی دارد که بروند و دیگر نیایند؟

غمگین بشوم کمی شاید. بعضی هاشان مهم اند برایم. ولی یک طرفه بودن چیز خوبی نیست. یک طرفه بودن هر رابطه ای. چرا من باید برای دیدن تو بیایم و نه تو برای من؟

رابطه ها عادلانه نیستند. آدم هایی که می خواهی شان همیشه تو را نمی خواهند.

به قول نوشای سال بلوا چه اهمیتی دارد؟

132

مینشینی پشت میزهای کافه، میخوابی روی تخت، پیاده رو ها رو گز میکنی، سوار تاکسی هستی... فرقی ندارد. فکر میکنی به آدم ها. یا به یک آدم در واقع. و چقدر پیش خودت حقیر میشوی. به این فکر میکنی که داری آدم دیگری را ولی او را میخواهی. فکر میکنی که آیا میداند که من وجود دارم؟ معلوم است که میداند. آیا میداند که من به او فکر میکنم؟ باز هم معلوم است که میداند. و اینکه آیا برایش مهم است که من به او فکر میکنم..؟ و سر جواب این هست که به خودت دروغ میگویی و میدانی که دروغ میگویی. و چقدر این دروغ خردت میکند و هم زمان می بردت بالا تا اوج خیال. به هَپیلی اِوِر اَفتِر و کانسپت نسبی قضیه در این دنیای روابط یک شبه فکر میکنی، چقدر در ذهن خودت با او به آدمت خیانت میکنی و چه لذتی دارد... و میدانی که واقعیت نمی شوند.

متاسفانه هر چقدر هم دروغگوی ماهری باشی خودت راست قضیه را میدانی.

131

کولر بوی عید میده...