مینشینی پشت میزهای کافه، میخوابی روی تخت، پیاده رو ها رو گز میکنی، سوار تاکسی هستی... فرقی ندارد. فکر میکنی به آدم ها. یا به یک آدم در واقع. و چقدر پیش خودت حقیر میشوی. به این فکر میکنی که داری آدم دیگری را ولی او را میخواهی. فکر میکنی که آیا میداند که من وجود دارم؟ معلوم است که میداند. آیا میداند که من به او فکر میکنم؟ باز هم معلوم است که میداند. و اینکه آیا برایش مهم است که من به او فکر میکنم..؟ و سر جواب این هست که به خودت دروغ میگویی و میدانی که دروغ میگویی. و چقدر این دروغ خردت میکند و هم زمان می بردت بالا تا اوج خیال. به هَپیلی اِوِر اَفتِر و کانسپت نسبی قضیه در این دنیای روابط یک شبه فکر میکنی، چقدر در ذهن خودت با او به آدمت خیانت میکنی و چه لذتی دارد... و میدانی که واقعیت نمی شوند.

متاسفانه هر چقدر هم دروغگوی ماهری باشی خودت راست قضیه را میدانی.