150
لحظه به لحظه ی اون سه ساعت در مغزم ثبت شده با یه عالمه تصویر که هنوز هم دلم رو هری سر میده پایین. کاش فقط یک کم دوستم داشت.
لحظه به لحظه ی اون سه ساعت در مغزم ثبت شده با یه عالمه تصویر که هنوز هم دلم رو هری سر میده پایین. کاش فقط یک کم دوستم داشت.
دوز خاله زنکی قضیه بالاس.. ولی از این میسوزی که یک زمانی اول این آدم ها دوست "تو" بودند و بعد شدند دوست "اون"...
weird...
دلم تنگ شده برای یک دوست بدون شرط. میتونم بشینم پنج ساعت زبان بخونم تو خونه و ول بگردم یا سریال ببینم یا هرچی. ولی بعدش میدونم کسی نیست که مال خودم باشه. که بتونم بدون ناراحتی از اینکه یک وقتی در اوقات شخصی شخصش نریده باشم زنگ بزنم که مثلن یک ساعت حتی با هم دیگه راه بریم. یه جور ارتباط انسانی بدون شرط که فکر نکنی تو همیشه گدای رابطه هستی و طرف مقابل انگاری که داره بهت تیپ میده. الان مثلا دارم این آدمها رو ولی چه فایده با 1000 و اندی کیلومتر فاصله. یکی جنوب شرق ایران و اون یکی به کل تو یک قاره ی دیگه..
بغل خونم افتاده پایین. شرایط سخت نیست، خودم تنبل شدم. در اومدن از این وضعیت سخته. روابط فیس بوکی گوگولی همراه با فتو آلبوم های قشنگ میرینه تو اعصابم. به تقی فین فینم راه میفته. میخوام وقتی از منطق در میرم یکی بیاد و بغلم کنه و نازم کنه و بگه همه چی خوب میشه، طرف من رو بگیره نه طرف لوژیک رو.
کلن غر زیاد دارم. آدم ها کسانی رو که غر زیاد دارند نمیخوان. میفهمم که چقدر برای معاشرت خسته کننده شدم.
بعد مدتها بارون اومد. نشسته بودیم تو خونه ی کذایی شما. من و س به سرمان زد یک بارکی دکوراسیون عوض کنیم. میز و صندلی چهارنفره رو بردیم توی اتاق س پشت در تراس. فکر کردیم و نقشه کشیدیم برای گذاشتن تخت توی تراس و گلدونهایی که دور تا دورش قرار بود باشند. میز کار رو اوردیم تو پذیرایی، دست من یک کمی کبود شد. من به کون گشادت خندیدم که نشسته بودی پشت بوم و نقاشی میکردی و هر از چندی یه تیکه های مثل این مهندس ناظرها مینداختی، انگاری که عمله هات باشیم. خسته شدیم ولی راضی بودیم از نتیجه. ساعت 12 شد. تصمیم گرفتیم جوینت بزنیم. اومدی علف رو رول کردی. دیدیم داره بارون میاد. صندلی گذاشتیم تو بالکن و لم دادیم سه تایی و خندیدم هی. اولش دوتایی بودیم. س داشت کار میکرد. ساکت خیره شده بودیم به بارون. کاپشن تو رو تنم کرده بودم و فرو رفته بودم توش. سکوت بود از اون هایی که بهش میگن comfortable silence. یاد اون وقتی افتادم که برام پالپ فیکشن کوت کردی با این مضمون حدودی که "وقتی یکی اسپشال رو پیدا میکنی میتونی خفه شی بشینی کنارش و از سکوت لذت ببری". هوا خوبه به شدت. چه قدر خنده دار یکهو همه چیز هیچ فرقی نمیکنه دیگه. بهت گفتم حسهام رو. و ازت خواستم اگه حسی هست در تو حتی یک اپسیلون هم بهم بگی. گفتی نمیخوام باهات باشم. فکر کردم که اوکی. نمیشه آدم ها را مجبور کرد ولی جواب سوال من هم نبود. من میخواستم که با تو باشم ولی خواستن من فقط یک خواستن بی خطر بود. تو نطفه خفه شده بود. مثل بچه ای که قبل از دنیا آمدن کشته باشمش. به س خندیدیم که چس دود میکرد. به شما خندیدم که گیر داده بودین به جهت حرکت ابرها و بارون. کلن خندیدم به ذهن منحرف و در عین حال احمق شما دو تا. یک جورایی احساس مامان بودن در من میزنه بالا وقتی با شماهام. احتمالن به زودی در من کشته میشی. توجه های عجیب غریب میکنی بهم بعد از اعترافاتم. گفتی به من که اصلن بهت نمیخوره که سانتیمانتال باشی ولی هستی انگار. میخواستم بگم زکی! خبر نداری که دخترها هر کاریشون کنی پارت سانتیمانتال دارند در وجودشون. فقط گاهی وقتها ریالیستند، گاهی وقتها خیلی رومانتیسیست! من احتمالن از اون دسته اولم. سخت نکن برام فراموش کردن رو. نمیدونی همین کمپلیمانهای احمقانه هم که میدی چقدر تاثیر دارند.
همه مان شده وقتی که تو بغل یکی هستیم به یکی دیگر فکر کنیم و بعد فکرهایمان بشوند عمل. به خودمان هم حق بدهیم حتی بعدش. مورالز و اتیکس و اینها گاهی وقتها در کت بشریت نمیرود. در لحظه باید تصمیم گرفت و عمل کرد. بعدش میشود فکر کرد و عذاب وجدان گرفت. اصلن وجدان فقط مال بعد است. موقعی که داری "کار بد" میکنی گاهی وقتها انقدر لذت دارد که اصلن میگویی ... خوار همه چیز! و بعد همه ی فکرهای ناخوشایند را پرت میکنی یک گوشه ی تاریک مغزت تا بعد وجدانت از آن گوشه کنارها بکشدش بیرون و شروع کند مثل پتک بکوبدش توی سرت. بعضی وقتها هست که این وجدان کار نمیکند. نه این که سوسیوپت باشید، یک آدم معمولی که وجدانش کار نمیکند. مورالز و اتیکس میگن که اشتباهه قضیه ولی اون گات فیلینگ میگه که نه. کلنجارها اینجا شروع میشود. اینجاست که نباید فکر کرد. فقط باید به غرایز اعتماد کرد و ادامه داد.
نمیدانم آدم های دیگر هم همین تصویر را از من دارند یا خودم بدترین منتقد خودم هستم؟ دنبال ایده آلهای پورن استاری نیستم ولی خجالت می کشم از اینکه بعد از ســکس برهنه بخوابم و سریع دنبال نزدیکترین پناهگاه که احتمالا یک بلوز است، برای در رفتن از این احساس ضعف می گردم. طول می کشد این خجالت بریزد. طول می کشد تا به این فکر نکنم که طرف مقابل تمام مدتی که من لخت در کنارش هستم در حال نقد کردن بدن من نیست. طول می کشد که گاردم پایین بیاید. متاسفم که بعضی ها شعورشان نمیرسد که آدم هستی با بعضی نقطه ضعفها و هر کاری می کنند بدون یک لحظه فکر کردن به اینکه آن طرف چه حالی ممکن است پیدا کند. و این کار را وقتی می کنند که گاردت را گذاشتی کنار. اصلا منحل شده به کل. اعتماد کردی. ضربه را می زنند و تو مجبور می شوی از اول شروع کنی بسازی. این دفعه بلندتر از قبل.
عذاب وجدان دارم هنوز.
غمگین بشوم کمی شاید. بعضی هاشان مهم اند برایم. ولی یک طرفه بودن چیز خوبی نیست. یک طرفه بودن هر رابطه ای. چرا من باید برای دیدن تو بیایم و نه تو برای من؟
رابطه ها عادلانه نیستند. آدم هایی که می خواهی شان همیشه تو را نمی خواهند.
به قول نوشای سال بلوا چه اهمیتی دارد؟
متاسفانه هر چقدر هم دروغگوی ماهری باشی خودت راست قضیه را میدانی.
You are beautiful no matter what they say!!!
ببخشید ولی what a load of crap!
یکیشون رو همین چند شب پیش دیدم. خیلی آدم نایسی بود. و چقدر دلم میخواست فکر کنم به خاطر من اینقدر considerate برخورد میکنه. وقتی فهمیدم کلن آدم خوبیه نمی دونستم ناراحت باشم یا خوشحال.
label: rhetorical question
I haven't made a snow angel this year... closing your eyes and falling backwards carelessly on the soft material knowing that any moment the pleasant cold will envelope you. You'll shiver at first but when you get used to the cold you'll start savoring it. and just remembering that makes you miss it!
Kinda bumped that I saw the first snow of the year in the fall and then nothing after that. Crappy winter!
Why does it have to be so complicated?
Why can't we all just be friends...!
ps: sometimes there are things that you don't even like to admit to yourself.
تغییر مسیر بدین.
پ.ن: این کامنت ها رو هم بالاخره درست کردم!
فعلن همین ها رو دارم! بعدن بهش اضافه میشه.
1- باید یکی برای من از ابی رود رد شه و دقیقا وسط کراسینگ از خودش عکس بگیره. (اهم! همونی که میدونی کی هستی)
2- بعد از مرگ جسد من دزدیده شود و به طور غیر قانونی سوزانده شود و خاکسترم به نیویورک برده شده و روی پل بروکلین به باد سپرده شود!
3- یکی به جای من قبل این که دو تا بیتل باقی مونده بمیرن بره کنسرت یکی شون رو ببینه. (I'm not picky but you'd want to see McCartney, trust me.)
پ.ن: معذرت میخوام واقعن من! اینها یک جور هذیان گویی های شبانه ی یکیه که توهم بیماری و مرگ داره و از استرس خوابش نمی بره. و من واقعن میخوام حالم خوب باشه. این فقط به خاطر این بود که کاری برای انجام دادن داشته باشم. ولی بی شوخی تا به حال حس کردید که قراره بمیرید؟ وقتی که همه چیز داره به طور نسبی خوب پیش میره؟ و بعد بشینید حسرت بخورید که چقدر آرزو دارید که هنوز بهش نرسیدید. بیشتر آدم ها تو زندگی به خیلی از آرزو هاشون نمیرسند. ولی باز هم I'd like to have the option.
پ.ن 2: احساس میکنم دنیای آدم های اطرافم یه دنیای فیس بوکی شده. آدم ها به طرز عجیبی همه fake و خوشحال و روشنفکرنما اند یا لا اقل همین قسمت هاش با بقیه شیر میشه. نمیشه آدم ها رو با کلمات توضیح داد فقط میتونم بگم که همه "یه جورین". احتمالن بقیه هم راجع به من همین فکر رو میکنند. ما همه میتونیم opinion داشته باشیم. نه؟ فقط به طرز عجیبی احساس freak بودن بین یک عالمه آدم با کلاس!!! رو دارم. حس میکنم دارم زودتر از آدم های هم سنم بزرگ میشم. با اینکه رفتارم به طرز احمقانه ای بچه گونه ست ولی دغدغه های آدم بزرگ ها رو دارم. بس که از یک طرف باید سعی کنم مادر محترم اون ور دنیا دچار بریک داون عصبی نشه و پدر محترم هم که هر روز دارم میبینم و ... . واقعن هنوز میشه انقدری از زندگی لذت برد که آدم تو این دنیای صورت کتابی می بینه؟ I doubt it. من نمیخوام بزرگ بشم. من نمیخوام مریض بشم. باید حداقل به یکی از آرزوهام برسم.
For some time (years actually!) I believed that I was a democrat person, that I gave the same opportunities to everyone without any prejudgments. And I emphasize on “believe” because it really had turned into a belief. It was kind of how I defined myself. Then something happens to me and I fail to be someone I thought I was this whole time. As simple as that.
It’s funny how everyone thinks they’re this liberal open minded individual who can put in with every situation imaginable when they’ve not even been in “every situation imaginable!” yet. All I’m saying is that let’s just accept that we’re not above the human kind and we have flaws. It is better than having a holier than thou preconception of ourselves and it could get really miserable when forced to face the reality.
You may have experienced that feeling of inadequacy, the feeling that no matter what you do and how hard you try, you're still not good enough. That you're stuck at the bottom of the food chain! That you get picked only as a last choice.
And how you long for someone to appreciate you, how you long for someone to look deeper, to try to get to know you before they decide you're a throw away. And when someone does, you get this amazing feeling that NO ONE can take away from you! Suddenly you want to tell all those people who made you feel inadequate to sod off! :D I think this feeling alone makes this crappy life worthwhile! :D
But please get the hints? ok?
par⋅a⋅noi⋅a /ˌpærəˈnɔɪə/
1. Psychiatry. a mental disorder characterized by systematized delusions and the projection of personal conflicts, which are ascribed to the supposed hostility of others, sometimes progressing to disturbances of consciousness and aggressive acts believed to be performed in self-defense or as a mission.
2. baseless or excessive suspicion of the motives of others.
با شما هستم آقا/خانم فیلم نامه نویس!
پ.ن: 25 دسامبر هفته ی دیگه ست. خواستم یادآوری کنم که It's a wonderful life فراموش نشه :دی و اگه مثل من آدم بیکاری هستین یه James Stewart movie marathon انتخاب بدی نیست :دی
قهوه تلخ نمیخورم. سیگار نمیکشم. سیاست دنبال نمیکنم. شهروند نمیخونم. با سارتر میونه م خوب نیست. به فرانسه علاقه ندارم. تئاتر نمیرم. کارگردان مورد علاقه م آنتونیونی نیست...
در کل این که خودم رو جدی نمیگیرم پس شما هم نگیرید!