چقدر احمقانه است یک چیز را که خیلی میخواهی بعد که به دستش می آوری فکر می کنی که چی...؟ خوشحالی قضیه به 7 ساعت هم نکشید. نه که تو خرابش کرده باشی. ولی فکر نکردم بهت تا وقتی که زنگ زدی. الان هم عذاب وجدان گرفتم. داری به خاطر فکر هایم من را محاکمه میکنی. نه به خاطر کارهام. فکرها راستش دست خودم نیست. می آیند و می روند. اما دست خودم هست که چه کار کنم. حتی مهلت نمیدی بهم که کاری را که تو می خواهی انجام بدم.

عذاب وجدان دارم هنوز.