145
weird...
weird...
متاسفانه هر چقدر هم دروغگوی ماهری باشی خودت راست قضیه را میدانی.
من نه ویتنام رفتم که مدال افتخارم رو از گردنم در بیارم و آویزونش کنم گردن تو، نه بوم باکس دارم که برات پیتر گابریل بذارم. قرار هم نیست اندازه ی یه باغ گل نرگس دور تا دور خونتون بگیرم که وقتی میای تو بالکن ذوق کنی.
الان می فهمم چرا ولم کردی رفتی.
یعنی وقتی یکی برمیگرده میگه "ساکسیفون" من با تمام وجود دلم میخواد یه سیفون بکشم طرف بره پایین.
-----------------------
H a p p y 2 0 0 8
* پیدا کنید پرتقال فروش را.
آقا اصن این فیلمای لختی مختی که توش دختر/دختر (ترجمه ی girl on girl به فارسی روان)، پسر/پسر، عشق سه تایی و متجاوز ناموس و اینا داره، تو کت ما نمیره. ما میشینیم بر باد رفته و کازابلانکای خودمونو میبینیم و هی میبینیم و هی ... بلکه رت برگرده پیش اسکارلت و ریک و ایلسا به هم برسن. شما هم برین هلن میرن نگاه کنید.
تاکسی های زرد که میگذرند از لا به لای خط کشی های سفید خیابان سیاه، من انگاری میشوم هم مسیر هر کدام از مسافرهایی که میروند جایی که زندگیشان جدا میشود و تنها، شاید هم میرسد به خلوت دو نفره ای. آدم های تاکسی های زرد صورت خود را پشت پنجره قایم میکنند که نگاهشان با بغلی گره نخورد و نمیدانند که این تاکسی های زرد پیوند میزنند زندگی خالیشان را به زندگی های دیگر که اندازه ی یک شلوار جین با آنها فاصله دارند. یا اندازه ی یک آینه ی بغل، شاید هم اندازه ی آهنگی که رادیوی ماشین پخش میکند. اما من کنار خیابان می ایستم و منتظر تاکسی زرد میمانم که من را ببرد سفر توی زندگی هایی که پاهایشان به من چسبیده.
-چرا؟ میخوای با خودکار فرو کنی تو چشمم؟!
-نه. میگم یه دقیقه چشماتو ببند.
یه نگاه به در نیمه باز حیاط انداخت و یه نگاه هم به ایوون خونه و تخت های خالی که معمولا بعد ناهار ها آقا جون درازکش رو اونا سر میکرد. پنجره ها بسته بودن و پرده ها کشیده و علی که چشم بسته بود.
رو انگشتای پاش بلند شد و لبهاشو به لبهای علی چسبوند و قبل از اینکه علی چشم باز کنه یا نگاه کسی از پشت پرده حیاط رو دور بزنه دوید طرف در.
توضیح: ازینایی که میگن با چراغ مطالعه جمله بساز برمیگرده میگه "با چراغ مطالعه جمله ساختم."
- آره، اما من مو فرفری می پسندم.
+ منم بچه که بودم موهام فرفری بود.
- میبینی؟ اصن حس شیشمه. همینه که عاشق تو شدم.
+ عجب حسیه پدرسگ.
لیبل: هوق
به نظر شما بهترین عکس العمل در این موقعیت چیه؟
*به بهترین جواب یه ماچ داده میشود.
It goes like this, the forth the fifth
Minor fall and the major lift,
the baffled king composing hallelujah...
این یه تیکه ی شعر خیلی تصویر داره برای من. هر دفعه که میشنومش یه خدایی شبیه خدای پرسپولیس میاد تو ذهنم ولی رنگی، که داره نت ها رو توی آسمون کنار هم میچینه و گاهی وقتا که یه نتی رو اشتباهی میزاره، فقط با انگشتش درست مثل پاک کردن مارکر از روی وایت بورد، روی نت غلط میکشه و نت ناپدید میشه. رنگ نت ها هم به نظرم طلایی ان و وقتی خدا میذارتشون سر جای درست صدا دار میشن.
حرف اضافه: آسمون بنفشه کلی. خدا، دلم میخواد همچینی وقتی بیدار میشم من رو با اولین برف زمستون(م) غافل زده کنی.
* میدونم باید بنویسم غافلگیر
ادیت: اصن آقا من ×× خوردم که که گفتم فیلم بد کلی من دیدم. من ندیدم. دیدن برام تعریف کردن.
خاکستر سیگار که ریخت روی پیراهن، زن دلش خواست که فکر نکند به این که چرا پیراهن چروکه یا کثیف. که چرا ساعت از 12 گذشته و وقتی "همسر" به خونه بیاد غذا آماده نیست. ولی سیگار را مچاله کرد ته جا سیگاری و کمی عطر زد که بوی دود ندهد و رفت سراغ شستن کثیفی خاکستر. زن هنوز قدرت تجربه ی چیزهای جدید رو نداشت.
اصغر که تمام عمرش دنباله روی حرفه ی پدر قصاب بوده و عضو ارشد هیئت مدیره ی ارگانیزیشن قصابان دنیاست، بعد از ابتلا به یأس فلسفی و به این مسآله رسیدن که تمام تلاش های ایشان در زمینه قصابی بیهوده بوده و استعداد ذاتی در موزیسین شدن داشته، تصمیم میگیرد که حرفه ی قصابی را رها کرده و بخت خویش را در دنیای موسیقی بیازماید. از قضا این تصمیم وی مصادف شده با زمان انتخابات پرزیدنت ارگانیزیشن و اصغر در ثانیه ی آخر (و کاملا کت شلوار اتوکشیده پوشیده) تصمیم میگیرد که اسم خود را از میان کاندیداها خارج نماید. پدر که از تصمیم پسر باخبر شده پس از به روی پسر آوردن تمام گوشت های بریده شده برای سیر کردن شکم وی، پسر را در صورتی که در انتخابات شرکت نکند از ارث محروم کرده و شیر مادر را بر او حلال نمیکند. از آنجایی که اصغر ماجرا با این چیز ها سر عقل نمیاید پدر سعی میکند تا با زبان چرب او را سر عقل آورد که اگر وارد ماجرا شود قصابی های زنجیره ای خود را به پسر میبخشد و وقتی پسر باز هم گوشش به حرف های پدر بدهکار نیست پدر میگوید:
- چرا داری رویای خودتو دور میندازی؟ (یا یه چیزی شبیه این)
- رویای من نه پدر، رویای شما (یا یه چیزی شبیه این)
*کاراکترها و شغل ها قابل تغییر میباشند.
پ.ن: کمتر از ۱۸ روز... شاید 1۷ روز مثلا
+ کجا بودی؟
- کنار خیابون.
پ.ن: یه خرده کمتر از ۱۹ روز
- Is this seat taken?
- No.

آدم های من کامل نیستند، نصفه نیمه اند. آدم های من حتی به زور شبیه آدمند.
آدم های من زیر چشمهایشان از بی خوابی گود افتاده خود چشمهایشان شاید از گریه زیاد بیرون زده.
آدم های من خیلی شبیه آدم های کاغذی دهه ی ۲۰ آلمانند.
آدم های من صورتشان تناسب ندارد، لب های پرشان با نادیده گرفتن صورت های استخوانی تو چشم می زند.
آدم های من گونه های فرو رفته دارند و چونه های که اینجا و آنجا گاز زده شده اند.
چین و چروک ها و خط های روی صورت آدم های من از پیری نیستند.
آدم های من دماغ های عقابی و کج دارند، انگاری کسی تمام ناراحتی هایش را روی دماغ آدم هایم خالی کرده.
این اوگی بوگی هم برای خودش کاراکتریه ها. کلن از قمارباز ها خوشم میاد. اینایی رو که تو wold series of poker و high stakes poker میبینم کلی تحسین میکنم، زیادی خونسردند. اصلن انگار به هیچ جاشون نیست که مثلا ده هزار تا باختن. جدیدن زیادی رفتم تو نخ تاس انداختن و پوکر (هر چند که ترجیج میدم سر چیزی شرط نبندم ولی خب کری خوندن و پوزخندی که موقع بردن میزنی کلی حال میده) فکر کنم چیزی که میخواستم بگم زیاد ربطی به این ها نداشت. IMO اوگی بوگی خیلی شخصیت کثافتیه. این صفت کثافت (میگما کثافت که صفت نیست، چی شده که ازش به عنوان صفت استفاده میشه؟) کاملن در رابطه با اون صدق میکنه. به نظرم کسی که هم قمار بازه، هم ناجوانمردانه امکان هر گونه مقابله رو از طرف مقابلش (سانتاکلاز) میگیره و ساق پای زن ها رو هم دید میزنه خیلی کثافته. تو دنیای واقعی هم وضع همینه ولی وقتی آدمای کثافت زیاد میشن، کثافت بودن بدی خودش رو از دست میده. خوبه که همگی اقرار کنیم که یه بخش کثافت در وجودمون داریم و embraceش کنیم و بلا بلا بلا... خلاصه اینکه من از این اوگی بوگی خوشم میاد... خیلی هم خوشم میادددددددد
Tom Jones
- کتابی از هنری فیلدینگ
+ یکی که الان دارم آهنگ She's a lady رو ازش گوش میدم. مدل خوندنش آدم رو یاد خاله زنک ها میندازه. مثلا چهار تا زن حدود چهل سال با ناخون های دراز قرمز تو یه موقعی (دقت کنید مکان بی اهمیته) از اوایل دهه ی هفتاد نشستن و دارن غیبت میکنند، این تام جونز هم تو بک گراند میخونه... البته به جز این تصویر چهار تا زن که دامنشون از شرتشون کوتاه تره (ترجیحن thong* پوشیده باشن) و دور یه مرد مو فرفری با کت شلوار قرمز قر میدن هم به ذهن میاد. (حالا همه اینا رو نوشتم، ولی از خیلی آهنگاشم خوشم میاد!)
* "It's not so much an underpants as it is a feat of engineering. I mean, it's amazing how much they can do with so little material! And the way they play with your mind! Is it there?! Is it not there?!" Joey - Friends - Ep TOW the Thanksgiving Flashbacks
احتمالا از این به بعد هر دفعه یه آهنگ رو انتخاب میکنم و براش تصویر میسازم. تفریح خوبیه.

Love, Rene Magritte and a sour green apple
گردن بارتندر* از پشت گیلاس مارتینی تاب برداشته بود. تکان لیوان، گردن سبز و خمیده را پشت زیتون همرنگ مارتینی قایم کرد و دختر لحظه ای فکر کرد که بارتندر می توانست دو تا سر داشته باشد، یا یک سر و یک گردن بیضی سبز. دختر گردنش را کج کرد تا شاید گردن بارتندر صاف بشود ولی زیتون که هنوز گردن بیضی سبز مرد بود، پهن شد؛ اندازه ی یک سیب ترش که تازه از درخت چیده باشند، از آنها که نه خال زدگی رسیدگی دارند نه سوراخ کرم خوردگی. دختر فکر کرد که اگر چوب سیب کنده نشده بود میتوانست از چوب بگیردش و آنقدر دور خودش بچرخاند تا با صدای شالاپ بیفتد توی گیلاس، آن وقت میتوانست سن درخت سیب را بگوید. فکر کرد که از بارتندر بپرسد درخت سیب چند ساله است ولی نگاهی به گردن پهن کافی بود که بگوید حتمن همسن بارتندر. گردنش را صاف کرد و سرش را بلند تا گردن مرد هم صاف بشود و گندمی. دستهای دختر هنوز پایه ی گیلاس را گرفته بودند. ناخن هایش لاک نداشت، فقط برق ناخن بی رنگی که توی جای استوانه ای لاک با آن فرچه ی مشکی اش رنگ همان مارتینی بود. دختر گیلاس را ول کرد که بدون کمک روی تک پای اش بایستد و دست سفیدش را روی بار کنار پایه قرار داد، طوری که نور های نئون سبز روی سقف را، تو برق ناخن ها و حلقه ی باریک نقره ای، که رنگ تنها نگینش کمی از مارتینی پررنگ تر بود میدید. دختر حلقه را درآورد و انداخت توی گیلاس و نگاهش کرد که آرام آرام دور کمر زیتون جا خوش کرد. دختر فکر کرد که زیتون حتی میتوانست انگشت دختری باشد که وقتی بعد از عشقبازی سینه ی پسر را نوازش می کند، حلقه ای دورش میرود. پسر هم، همان پسر هم کلاسی بود که هیچ وقت اسمش را فراموش نکرد، فقط پسر دیگر پسر نبود، مرد بود. دختر با انگشت سبابه قطره ی مارتینی را که با افتادن انگشتر تو مایع سبز به بیرون پاشیده بود، پخش کرد. کمی قوز کرد تا آرنجش بشود تکیه گاه کمری که از صندلی های بی پشتی درد گرفته بود. صندلی های بلند با پایه های فلزی و تشک چرم مشکی خیلی راحت نبودند. لا اقل نه به راحتی آن صندلی های چوبی با تشک و پشتی زرشکی و یا مبل نخ نمای کهنه ولی تمیز. انگشتان دختر پایه ی گیلاس را چسبیدند و لبان دختر لبه ی گیلاس را. دختر مایع سبز رنگ را یک جرعه سر کشید، رنگ همان سیب سبزی بود که دختر روی مبل نخ نما گذاشته بود تا پسر موقع تمیز کردن کافه بر دارد.
....................................................................
گیلاس بی رنگ را روی بار گذاشت، کیف دستی کوچک را به شانه انداخت و سمت نورهای سبز نئون که نوشته ی "خروج" را نشان میدادند رفت. انگشتر هنوز کمربند زیتون بود.
* BarTender
+ من دخترم.
++ دلم خواست که یکی برام اسمارتیز بخره و بریزتشون تو یه جعبه ی مقوایی که وقتی خوردمشون و به آخرین دونه ها رسیدم ببینم که ته جعبه نوشته Be a smartie
روی زمین نشسته ای و به دیوار کنار پنجره تکیه داده ای و داری نوازنده ی ساکسفون را نگاه میکنی. ساعت نزدیک 4 صبح است و تو هنوز "بار" را ترک نکردی. از موقعی که آمدی داری با لیوان مشروبت ور میری، شاید یه جرعه ازش خرده باشی. سیگار گوشه ی لبت است، کراواتت را شل میکنی بعد از توی جیبت بسته ی کبریت را در میاوری. تا کبریت میزنی که سیگار را روشن کنی "زن" از پشت میز کناری ات در حالی که چهار دست و پا روی زمین حرکت میکند پیدا میشود. تعجب میکنی، زیاد. همانی است که توی "بار" قبلی با مردی دیگر میرقصید و تقاضای رقص تو را رد کرد با این که نگاهش چیز دیگری میگفت. تو هم که به رد شدن دعوتت از زنها عادت نداشتی "بار" را ترک کردی و به این یکی آمدی. کنار تو می نشیند. نگاهت میکند و لبخند میزند. تو به او خیره میشوی، با همه شان این کار را میکنی. دوست داری جزییات صورتشان را مطالعه کنی. گونه های برجسته ای دارد که وقتی لبخند میزند به بالا میروند؛ لپهایش چال میافتد و کنار چشمهایش چروک. پوست سفیدی دارد، به خاطر همین خال روی لپ راستش تو چشم میزند. رژ لب قرمزی هم زده که در کنار پوست رنگ پریده اش قرمزتر به نظر میرسد. چشمهایش و موهایش هم قهوه ای هستند، درست مثل خودت. لبخند میزنی و من خوب میفهمم که این یکی با بقیه فرق دارد. سیگارش را گوشه ی لبش میگذارد و صورتش را کمی جلو می آورد. تو هم صورتت را جلو می آوری، سر سیگارهایتان به هم میخورد و با کبریتت سیگار هر دوتان را روشن میکنی. اسمش را میگوید. میگویی اسم قشنگی دارد. لبخند کجی برایت میزند، شاید به خاطر اینکه این جمله را از مردهای زیادی شنیده. گیلاس مشروبت را بر می دارد و بدون اینکه از تو اجازه بخواهد از آن میخورد. تو رویت را برمیگردانی و به نوازنده ی ساکسفون نگاه میکنی در حالی که به سیگارت پک میزنی. حرف ها شروع میشود. برایش از نویسندگی میگویی، کاری که خیلی دوست داری. برایم عجیب است! آخر هیچ وقت طفره نمیروی و اول کار قصد اصلیت را به آنها میگویی، آنقدر جذاب هستی که زن ها تو همان ملاقات اول حتی بدون دانستن اسمت با تو بخوابند؛ الان دیگر مطمئنم که این یکی با بقیه فرق دارد. از روی زمین پا میشوی و دستت را دراز میکنی. "زن" دستت را میگیرد و با کمک تو بلند میشود. کلاه و اورکتت و کت خز "زن" رو از خدمتکار میگیری و کمک میکنی "زن" کتش را بپوشد، بعد خودت کلاه را سرت میگذاری و اورکتت را میپوشی. از "بار" که بیرون میایید به آسمان نگاه میکنی. هوا یک خرده روشن شده. میخورد ساعت 5/5 6 باشد. با "زن" میروید تو پیاده رو و شروع میکنید به قدم زدن. کنار پیاده روی پهن، دریاچه ای بزگ و آرام هست که عکس ساختمانهای بلند آنورش توی این نور کم هم روی آبهایش افتاده. می ایستی و به سمت "زن" برمیگردی او هم میچرخد طوری که الان رویش به توست. جعبه ی نقره ای سیگارت را در میاری و یک سیگار به او میدهی، یکی هم برای خودت برمیداری. سیگارها رو گوشه ی لبتان میگذارید. سرش را کمی جلو میاورد تو هم سرت را جلو می آوری، سر سیگار هایتان به هم میخورد و تو با کبریتت سیگار جفتتان را روشن میکنی. یه پک به سیگارش میزند و بعد آن را دستش میگیرد که برای خودش دود کند. هنوز سرش را عقب نبرده، تو هم هنوز مثل قبل دولا مانده ای. سیگار را لای دو انگشت سبابه و میانی دست راستت میگیری. با دست چپت بازوی "زن" را میگیری و سرت را بیشتر خم میکنی، تو چشمهایش نگاه میکنی و بعد به لبش، او هم نگاهت میکند. خوب میدانی و خوب میداند که چه کار میخواهی بکنی، کاری که شاید از همان لحظه ی اول که زن را دیدی، موقعی که از روی شانه ی مرد به جای اینکه به همرقصش نگاه کند به تو نگاه میکرد، دلت میخواست انجامش دهی. سرت را بیشتر خم میکنی، او هم روی انگشتان پایش با اینکه که کفش پاشنه بلند پوشیده بلند میشود. لبهایتان به هم میخورد و چشمهایت رو میبینم که به آرامی بسته میشوند. تعجب میکنم. آخر تو همیشه دوست داشتی جزییات چهره ی زن ها را وقتی می بوسیدیشان ببینی... "زن" اما چشمهایش باز است.