145

Lying on bed partially high and definitely drunk, they're about to shag right next to my room. makes me wanna laugh since no images of the same nature with the same guy evokes any feelinsgs in me.

weird...


143

تا به حال شده از فهمیدن اینکه نسخه ی مدرن شده ی پدر و مادرتان هستید، وحشتتان بگیرد؟

132

مینشینی پشت میزهای کافه، میخوابی روی تخت، پیاده رو ها رو گز میکنی، سوار تاکسی هستی... فرقی ندارد. فکر میکنی به آدم ها. یا به یک آدم در واقع. و چقدر پیش خودت حقیر میشوی. به این فکر میکنی که داری آدم دیگری را ولی او را میخواهی. فکر میکنی که آیا میداند که من وجود دارم؟ معلوم است که میداند. آیا میداند که من به او فکر میکنم؟ باز هم معلوم است که میداند. و اینکه آیا برایش مهم است که من به او فکر میکنم..؟ و سر جواب این هست که به خودت دروغ میگویی و میدانی که دروغ میگویی. و چقدر این دروغ خردت میکند و هم زمان می بردت بالا تا اوج خیال. به هَپیلی اِوِر اَفتِر و کانسپت نسبی قضیه در این دنیای روابط یک شبه فکر میکنی، چقدر در ذهن خودت با او به آدمت خیانت میکنی و چه لذتی دارد... و میدانی که واقعیت نمی شوند.

متاسفانه هر چقدر هم دروغگوی ماهری باشی خودت راست قضیه را میدانی.

129

Disney kiss. should be a kinda kiss, like french kiss.

119

پول...!


pretty self-explanatory.

100

Just like in the movies... not

من نه ویتنام رفتم که مدال افتخارم رو از گردنم در بیارم و آویزونش کنم گردن تو، نه بوم باکس دارم که برات پیتر گابریل بذارم. قرار هم نیست اندازه ی یه باغ گل نرگس دور تا دور خونتون بگیرم که وقتی میای تو بالکن ذوق کنی.

الان می فهمم چرا ولم کردی رفتی.


پ.ن: دیروز کشف کردم که جو گیلیس (کاراکتر ویلیام هولدن تو بلوار سانست) و من هم تولدی هستیم. 

98

زمستون... امروز خودتو نشون دادی [day dreaming...] :دی

95

-راک مال کدوم کشوره؟
+مال انگلیساست.

94

دیروز وقتی برگشتم خونه به سیگاری که دستت بود فکر کردم، مگنا میکشیدی. کمی از خودم ناراحت شدم، معمولا راجع به آدم ها بر اساس سیگارهاشون قضاوت نمیکنم. راجع به تو هم قضاوت نکردم فقط فکر کردم. آخرش هم به این رسیدم که تحسینت میکنم. فقط هم خودم میدونم چرا.

91

به خاطر پول نیست که فاحشه ی 40 ساله فاحشگی میکند. میخواهد مطمئن باشد که هنوز هم مردها برای تجربه ی 20 و اندی ساله اش بیشتر از بدن جذاب و پوست برفی تازه کارها پول میدهند.

89

استلا!




فقط حیف که چهل سالت نبود...

88

بزرگ شدن دخترها را از روی شرت و سوتین مشکی شان میشود فهمید.

87

- پسر! تیارتِ همش دیالوگِ تنهایی بود.

86

با عبور زوج "زیبا" از کنار زوج "نا زیبا"، مرد حسرت میخورد سر نداشتن "زن زیبا" و زن، سر نداشتن "زیبایی" زن زیبا.

84

از این به بعد طی مطالبی تحت عنوان سازشناسی بنده قصد دارم که توضیحاتی بس مختصر ولی جامع برای سازهای مختلف ارائه بدم.

Horn:

نام معادل: شیپور

سازی با لوله های بسیار پیچ پیچی و دهانه ای گنده که نسبتاً جمیع انسان ها باهاش آشنایی دارند، و نام معادل آن شناخته شده تر از نام اصلی است (تقریبا استفاده از اسم اصلی منسوخ شده است). که البته دلایل موجهی برای این مسئله وجود دارد. اگر کمی در نام ساز مورد بحث دقت کنیم میبینیم که این کلمه قابلیت این را دارد که با افزوده شدن یک Y (ایگرگ) به عنوان حرف پنجم معنی یک کلمه ی خیلی بد را بدهد. و چون ترویج بی ناموسی کار بدیست مردم استفاده از این کلمه را کنار گذاشته اند. البته هنوز هم در میتینگ هایی که هر از چندی میان فعالان صورت میگیرد، این نام ممکن است برده شود.

در مطلب بعدی پرکاشن را معرفی خواهم نمود.

83

saxOphone

یعنی وقتی یکی برمیگرده میگه "ساکسیفون" من با تمام وجود دلم میخواد یه سیفون بکشم طرف بره پایین.

81

تو مثل شاش قطره قطره ی شب های سرد زمستان میمانی که هر دو ساعت یک بار آدم را برای قضای حاجت از خواب میپراند. چی میشد همه ات را یکدفعه میشاشیدم تمام میشدی میرفتی...؟

80

دوست... دلم خواست کاغذ بردارم و مداد کنته و بکشمت همان طور که وقتی بچه بودیم چشم چشم دو ابرو می کشیدیم و چشمان تو و مو های تو و دماغ دهن یه گردو... زل بزنم به نقاشی ام و نگاه کنم و نگاه کنم آنقدری که چشمانت جان بگیرند و تو هم به من نگاه کنی و نه با چشمان سرد یا خالی، همان قدر جاندار که من از خودم گذاشتم در نقاشی ام و خلقت کردم... تویی که خیال من را گرفتی مدت هاست و نمیروی بیرون لعنتی. تویی که انگاری راکینگ چیر گذاشتی تو خیالم و خودت نشستی روش و زیر یه پتو تاب می خوری و میروی عقب و جلو و لبخند میزنی هی و من دلم می خواهد دست بکشم روی لبت. تو نقاشی هم لبخند میزنی بهم انگاری و من صبح و شبم شده خیره شدن به تو  و لبخندت... آخ که چقدر دلم میخواهد از پشت قاب بیرون بیایی و به من بگویی تو منو خلق کردی و من اومدم...

75

دلم تنگه برای عشق بازی های نیمه ی روز که پرده ها را کیپ میکردیم و میرفتیم روی تخت. سرم رو شانه ات، چشم میبستم و با تمام وجود میخواستم که شب باشد و من موهایم پخش باشد روی شانه تو، که رویای خوش بودنمان چشمانم را سنگین کند و بخوابیم بدون نگرانی از آدم هایی که ممکن بود سرزده برسند و تو را بگیرند از من. من فاحشه ای بودم برایت که تن میدادی گاهی بهش و من له له میزدم برای داشتن روحت. به من حق بده که دلم برای آن یک ربع بیست دقیقه ی بعد هم خوابگی که بی دغدغه سرم رو شانه ات بود تنگ شود.

74

به یک روسپی مرد برای نیو یر'ز ایو نیازمندم، فقط برای اینکه وقتی ساعت 12 شب شمارش معکوس به 1 رسید سریع یکی بچسباند روی لبم. 

-----------------------

H a p p y  2 0 0 8

73

به چشم خواهری حاضر بودم به خاطرش یه سری اعتقاداتم رو لگد کنم.

* پیدا کنید پرتقال فروش را.

72

Er*otica is just an excuse for them to make Po*rno

آقا اصن این فیلمای لختی مختی که توش دختر/دختر (ترجمه ی girl on girl به فارسی روان)، پسر/پسر، عشق سه تایی و متجاوز ناموس و اینا داره، تو کت ما نمیره. ما میشینیم بر باد رفته و کازابلانکای خودمونو میبینیم و هی میبینیم و هی ... بلکه رت برگرده پیش اسکارلت و ریک و ایلسا به هم برسن. شما هم برین هلن میرن نگاه کنید.

71

A Tribute to Yellow Cabs

تاکسی های زرد که میگذرند از لا به لای خط کشی های سفید خیابان سیاه، من انگاری میشوم هم مسیر هر کدام از مسافرهایی که میروند جایی که زندگیشان جدا میشود و تنها، شاید هم میرسد به خلوت دو نفره ای. آدم های تاکسی های زرد صورت خود را پشت پنجره قایم میکنند که نگاهشان با بغلی گره نخورد و نمیدانند که این تاکسی های زرد پیوند میزنند زندگی خالیشان را به زندگی های دیگر که اندازه ی یک شلوار جین با آنها فاصله دارند. یا اندازه ی یک آینه ی بغل، شاید هم اندازه ی آهنگی که رادیوی ماشین پخش میکند. اما من کنار خیابان می ایستم و منتظر تاکسی زرد میمانم که من را ببرد سفر توی زندگی هایی که پاهایشان به من چسبیده.

70

-علی چشماتو ببند.

-چرا؟ میخوای با خودکار فرو کنی تو چشمم؟!

-نه. میگم یه دقیقه چشماتو ببند.

یه نگاه به در نیمه باز حیاط انداخت و یه نگاه هم به ایوون خونه و تخت های خالی که معمولا بعد ناهار ها آقا جون درازکش رو اونا سر میکرد. پنجره ها بسته بودن و پرده ها کشیده و علی که چشم بسته بود.

رو انگشتای پاش بلند شد و لبهاشو به لبهای علی چسبوند و قبل از اینکه علی چشم باز کنه یا نگاه کسی از پشت پرده حیاط رو دور بزنه دوید طرف در.

67

دلم خواست "تبلور اَن" رو تو یه جمله به کار ببرم.

توضیح: ازینایی که میگن با چراغ مطالعه جمله بساز برمیگرده میگه "با چراغ مطالعه جمله ساختم."

66

+ میبینی کچلا چه جذابن؟

- آره، اما من مو فرفری می پسندم.

+ منم بچه که بودم موهام فرفری بود.

- میبینی؟ اصن حس شیشمه. همینه که عاشق تو شدم.

+ عجب حسیه پدرسگ.

65

آقا دیشب رفتیم یه کنسرت... نمیدونی که یکی بود عجب ارگی میزد، تازه گیتار برقی زنش هم یه چیزی بود در حد خدا، یعنی گیتاریستهای اندی باید میرفتن جلوش لنگ مینداختن. اونی که جاز میزد هم خدای بزرگی بود برای خودش، یعنی خب خدای اصلیشون نبود ولی بزرگ بود. یکیشونم هی داشت برام یه جوری باس میزد که من برقصم، ولی خب من ناز میکردم. بعد تازه شم ما انقدری از این انگشت دوتایی ها که انگشت سبابه و انگشت کنار انگشت بزرگه داره نشون دادیم و کلی هد زدیم و اینا. آقا کلن کارمون خیلی درست بود با این که نمیدونستیم معنی این انگشتا چیه. آره آقا کلی جمعیت توی سالن داشتن ما رو نگاه میکردن اصلن به جای اینکه باسیست و ارگیست و جازیست رو نگاه کنن. کلن اینکه ما کارمون درسته... آره آقا...

لیبل: هوق

60

موقعیت: یه کنسرت جَز باکلاس. کلی آدم کمی با کلاس با نوازنده های با کلاس. طرف خودشو کشته پیانو جز زده، اونوقت یکی برگشته بهش میگه آقا دمت گرم عجب ارگی زدی.

به نظر شما بهترین عکس العمل در این موقعیت چیه؟

*به بهترین جواب یه ماچ داده میشود.

59

It goes like this, the forth the fifth

Minor fall and the major lift,

the baffled king composing hallelujah...

این یه تیکه ی شعر خیلی تصویر داره برای من. هر دفعه که میشنومش یه خدایی شبیه خدای پرسپولیس میاد تو ذهنم ولی رنگی، که داره نت ها رو توی آسمون کنار هم میچینه و گاهی وقتا که یه نتی رو اشتباهی میزاره، فقط با انگشتش درست مثل پاک کردن مارکر از روی وایت بورد، روی نت غلط میکشه و نت ناپدید میشه. رنگ نت ها هم به نظرم طلایی ان و وقتی خدا میذارتشون سر جای درست صدا دار میشن.

58

آره ننه... دوره ی آخرالزمون که میگن الانه.. دیگه کلیپ پو*رن clayman (همون آدم خمیری neverhood) ندیده بودیم که دیدیم...

حرف اضافه: آسمون بنفشه کلی. خدا، دلم میخواد همچینی وقتی بیدار میشم من رو با اولین برف زمستون(م) غافل زده کنی.

 

* میدونم باید بنویسم غافلگیر

ادیت: اصن آقا من ×× خوردم که که گفتم فیلم بد کلی من دیدم. من ندیدم. دیدن برام تعریف کردن.

55

بعضی عکس ها را که آدم میبینه انگاری دلش میخواد داستان بسازه براشون، مثلا عکس پاهای زنی که دامن چین دار تا زانو پوشیده و روی دامن سفیدش برگهای سبز داره. زانوهاش به هم چسبیده و ساق پاهاش کم کم از هم باز میشن تا برسن به کفش های ساده و پاشنه بلند قرمز. زن که همه ش تا سینه اش رو میبینم آرنجش رو روی زانوش تا کرده و چوب سیگارش داره از دستش میفته روی پیراهن مردانه ی نیمه چروک روی میز اتو. برای خودم میگم که شاید زن یکی از "زنان خانه دار" دهه ی ۵۰ه که از اتو کشیدن و غذا درست کردن و زندگی یکنواختی که همسر بودن براش انتخاب کرده خسته شده. دلش گرفته و خواسته برای یک لحظه از زندگی کنار بکشه، سیگار روشن کنه و غرق بشه توی خاطراتی که هیچ وقت خاطره نشدند، شاید میشدند اگر زن دستش را دراز نمیکرد که مرد حلقه را سر بده دور انگشت.

خاکستر سیگار که ریخت روی پیراهن، زن دلش خواست که فکر نکند به این که چرا پیراهن چروکه یا کثیف. که چرا ساعت از 12 گذشته و وقتی "همسر" به خونه بیاد غذا آماده نیست. ولی سیگار را مچاله کرد ته جا سیگاری و کمی عطر زد که بوی دود ندهد و رفت سراغ شستن کثیفی خاکستر. زن هنوز قدرت تجربه ی چیزهای جدید رو نداشت.

51

کلیشه ای از یک فیلم آبدو(غ) خیاری

اصغر که تمام عمرش دنباله روی حرفه ی پدر قصاب بوده و عضو ارشد هیئت مدیره ی ارگانیزیشن قصابان دنیاست، بعد از ابتلا به یأس فلسفی و به این مسآله رسیدن که تمام تلاش های ایشان در زمینه قصابی بیهوده بوده و استعداد ذاتی در موزیسین شدن داشته، تصمیم میگیرد که حرفه ی قصابی را رها کرده و بخت خویش را در دنیای موسیقی بیازماید. از قضا این تصمیم وی مصادف شده با زمان انتخابات پرزیدنت ارگانیزیشن و اصغر در ثانیه ی آخر (و کاملا کت شلوار اتوکشیده پوشیده) تصمیم میگیرد که اسم خود را از میان کاندیداها خارج نماید. پدر که از تصمیم پسر باخبر شده پس از به روی پسر آوردن تمام گوشت های بریده شده برای سیر کردن شکم وی، پسر را در صورتی که در انتخابات شرکت نکند از ارث محروم کرده و شیر مادر را بر او حلال نمیکند. از آنجایی که اصغر ماجرا با این چیز ها سر عقل نمیاید پدر سعی میکند تا با زبان چرب او را سر عقل آورد که اگر وارد ماجرا شود قصابی های زنجیره ای خود را به پسر میبخشد و وقتی پسر باز هم گوشش به حرف های پدر بدهکار نیست پدر میگوید:

- چرا داری رویای خودتو دور میندازی؟ (یا یه چیزی شبیه این)

- رویای من نه پدر، رویای شما (یا یه چیزی شبیه این)

*کاراکترها و شغل ها قابل تغییر میباشند.

50

من اگه اسمم آرتمیس بود حتما فاحشه میشدم و به خاطر اسمم از بقیه هم گرون تر می گرفتم.

پ.ن: کمتر از ۱۸ روز... شاید 1۷ روز مثلا

49

- من اگه موهام بلند بود که الان اینجا نبودم.

+ کجا بودی؟

- کنار خیابون.

48

حتی کپی هزارباره از روی سرمشق "عصر معصومیت" نمیتواند معصومیت از دست رفته ام را به من بازگرداند.

پ.ن: یه خرده کمتر از ۱۹ روز

47

دارم روی سوپر هیرو ِ جدیدم، NewyorkBoy کار میکنم. سوپر پاورش اینه که تو نیویورک زندگی میکنه.

44

زن مخمل آبی پوشیده بود. مرد نه از مخمل خوشش میامد، نه از رنگ آبی و نه حتی از زن. مرد ولی با خودش قرار گذاشته بود عاشق زن هایی شود که یاد فیلم ها می انداختنش.

- Is this seat taken?

- No.

43

باورم رو نسبت به نژاد انسان از دست دادم. کم کم دارم به UFOها ایمان میارم.

41

کازانُوا گوشه ی اتاق کز کرده بود و به ۱۲۲ زنی که همخوابه اش شده بودند فکر میکرد؛ هنوز راه زیادی برای دُن خوان شدن در پیش بود.

39

غریزه جنسی اصلی ترین و شاید تنها دلیلی ست که گناهان شریکهایمان را می بخشیم.

38

میگن طرف میره فال قهوه میگیره، فالگیره بهش میگه که یه هفته دیگه یه اتفاق بد برات میفته، طرف هم یه هفته بعد میفته میمیره... آره دیگه... اینجوریا بوده.

34

بیشترین شانسی که تو یه موقعیت rape میتونی بیاری اینه که طرف قیافش خوب باشه.

33

آدم های من کامل نیستند، نصفه نیمه اند. آدم های من حتی به زور شبیه آدمند.

آدم های من زیر چشمهایشان از بی خوابی گود افتاده خود چشمهایشان شاید از گریه زیاد بیرون زده.

آدم های من خیلی شبیه آدم های کاغذی دهه ی ۲۰ آلمانند.

آدم های من صورتشان تناسب ندارد، لب های پرشان با نادیده گرفتن صورت های استخوانی تو چشم می زند.

آدم های من گونه های فرو رفته دارند و چونه های که اینجا و آنجا گاز زده شده اند.

چین و چروک ها و خط های روی صورت آدم های من از پیری نیستند.

آدم های من دماغ های عقابی و کج دارند، انگاری کسی تمام ناراحتی هایش را روی دماغ آدم هایم خالی کرده.

31

وقتی که مرد از بالای پلکان پیچ در پیچ نیم نگاهی به طبقات پایین می اندازد، من دلم میخواهد سرش گیج برود و بیفتد میان آن همه مربع های تو در تو. مربع ها آخر ندارند، آخرشان بی نهایت است. شاید هم مربع ها سیاه چاله ای هستند که مرد بعد از افتادن در آنها می رسد به زمان و مکانی دیگر با آدم هایی دیگر. مرد آدم ها را نگاه می کند، از جنس همان هایی اند که چند لحظه پیش دنبال یکیشان آمده بود بالای پله ها. آدم ها کنار خیابان هایی که همان خیابان ها هستند راه می روند و به هم نگاه نمی کنند، به مرد هم نگاه نمی کنند. لذت عدم وجود مرد را می گیرد، مرد فکر می کند اینجا سرزمین آدم هاییست که وجودشان در عدم وجودشان است. مرد از میان آدم هایی که وجود ندارند می گذرد و پایش را میگذارد جا پای آدم هایی که اثری از عدم وجودشان بر جا گذاشته اند. مرد آدم ها را میبیند و فکر میکند که وجود ندارند، ناراحتی برای آدم هایی که وجود ندارند، وجود ندارد. مرد به مربع های تو در تو خیره می شود، کافی است که سرش کمی گیج برود...

29

Oogie Boogie man

این اوگی بوگی هم برای خودش کاراکتریه ها. کلن از قمارباز ها خوشم میاد. اینایی رو که تو wold series of poker و high stakes poker میبینم کلی تحسین میکنم، زیادی خونسردند. اصلن انگار به هیچ جاشون نیست که مثلا ده هزار تا باختن. جدیدن زیادی رفتم تو نخ تاس انداختن و پوکر (هر چند که ترجیج میدم سر چیزی شرط نبندم ولی خب کری خوندن و پوزخندی که موقع بردن میزنی کلی حال میده) فکر کنم چیزی که میخواستم بگم زیاد ربطی به این ها نداشت. IMO اوگی بوگی خیلی شخصیت کثافتیه. این صفت کثافت (میگما کثافت که صفت نیست، چی شده که ازش به عنوان صفت استفاده میشه؟) کاملن در رابطه با اون صدق میکنه. به نظرم کسی که هم قمار بازه، هم ناجوانمردانه امکان هر گونه مقابله رو از طرف مقابلش (سانتاکلاز) میگیره و ساق پای زن ها رو هم دید میزنه خیلی کثافته. تو دنیای واقعی هم وضع همینه ولی وقتی آدمای کثافت زیاد میشن، کثافت بودن بدی خودش رو از دست میده. خوبه که همگی اقرار کنیم که یه بخش کثافت در وجودمون داریم و embraceش کنیم و بلا بلا بلا... خلاصه اینکه من از این اوگی بوگی خوشم میاد... خیلی هم خوشم میادددددددد

 

Tom Jones

- کتابی از هنری فیلدینگ

+ یکی که الان دارم آهنگ She's a lady رو ازش گوش میدم. مدل خوندنش آدم رو یاد خاله زنک ها میندازه. مثلا چهار تا زن حدود چهل سال با ناخون های دراز قرمز تو یه موقعی (دقت کنید مکان بی اهمیته) از اوایل دهه ی هفتاد نشستن و دارن غیبت میکنند، این تام جونز هم تو بک گراند میخونه... البته به جز این تصویر چهار تا زن که دامنشون از شرتشون کوتاه تره (ترجیحن thong* پوشیده باشن) و دور یه مرد مو فرفری با کت شلوار قرمز قر میدن هم به ذهن میاد. (حالا همه اینا رو نوشتم، ولی از خیلی آهنگاشم خوشم میاد!)

* "It's not so much an underpants as it is a feat of engineering. I mean, it's amazing how much they can do with so little material! And the way they play with your mind! Is it there?! Is it not there?!" Joey - Friends - Ep TOW the Thanksgiving Flashbacks

احتمالا از این به بعد هر دفعه یه آهنگ رو انتخاب میکنم و براش تصویر میسازم. تفریح خوبیه.

25

Love, Rene Magritte and a sour green apple

گردن بارتندر* از پشت گیلاس مارتینی تاب برداشته بود. تکان لیوان، گردن سبز و خمیده را پشت زیتون همرنگ مارتینی قایم کرد و دختر لحظه ای فکر کرد که بارتندر می توانست دو تا سر داشته باشد، یا یک سر و یک گردن بیضی سبز. دختر گردنش را کج کرد تا شاید گردن بارتندر صاف بشود ولی زیتون که هنوز گردن بیضی سبز مرد بود، پهن شد؛ اندازه ی یک سیب ترش که تازه از درخت چیده باشند، از آنها که نه خال زدگی رسیدگی دارند نه سوراخ کرم خوردگی. دختر فکر کرد که اگر چوب سیب کنده نشده بود میتوانست از چوب بگیردش و آنقدر دور خودش بچرخاند تا با صدای شالاپ بیفتد توی گیلاس، آن وقت میتوانست سن درخت سیب را بگوید. فکر کرد که از بارتندر بپرسد درخت سیب چند ساله است ولی نگاهی به گردن پهن کافی بود که بگوید حتمن همسن بارتندر. گردنش را صاف کرد و سرش را بلند تا گردن مرد هم صاف بشود و گندمی. دستهای دختر هنوز پایه ی گیلاس را گرفته بودند. ناخن هایش لاک نداشت، فقط برق ناخن بی رنگی که توی جای استوانه ای لاک با آن فرچه ی مشکی اش رنگ همان مارتینی بود. دختر گیلاس را ول کرد که بدون کمک روی تک پای اش بایستد و دست سفیدش را روی بار کنار پایه قرار داد، طوری که نور های نئون سبز روی سقف را، تو برق ناخن ها و حلقه ی باریک نقره ای، که رنگ تنها نگینش کمی از مارتینی پررنگ تر بود میدید. دختر حلقه را درآورد و انداخت توی گیلاس و نگاهش کرد که آرام آرام دور کمر زیتون جا خوش کرد. دختر فکر کرد که زیتون حتی میتوانست انگشت دختری باشد که وقتی بعد از عشقبازی سینه ی پسر را نوازش می کند، حلقه ای دورش میرود. پسر هم، همان پسر هم کلاسی بود که هیچ وقت اسمش را فراموش نکرد، فقط پسر دیگر پسر نبود، مرد بود. دختر با انگشت سبابه قطره ی مارتینی را که با افتادن انگشتر تو مایع سبز به بیرون پاشیده بود، پخش کرد. کمی قوز کرد تا آرنجش بشود تکیه گاه کمری که از صندلی های بی پشتی درد گرفته بود. صندلی های بلند با پایه های فلزی و تشک چرم مشکی خیلی راحت نبودند. لا اقل نه به راحتی آن صندلی های چوبی با تشک و پشتی زرشکی و یا مبل نخ نمای کهنه ولی تمیز. انگشتان دختر پایه ی گیلاس را چسبیدند و لبان دختر لبه ی گیلاس را. دختر مایع سبز رنگ را یک جرعه سر کشید، رنگ همان سیب سبزی بود که دختر روی مبل نخ نما گذاشته بود تا پسر موقع تمیز کردن کافه بر دارد.

....................................................................

گیلاس بی رنگ را روی بار گذاشت، کیف دستی کوچک را به شانه انداخت و سمت نورهای سبز نئون که نوشته ی "خروج" را نشان میدادند رفت. انگشتر هنوز کمربند زیتون بود.

* BarTender

19

شدم مثل پسرک ۵ ساله ای که علاقه ش به دخترک رو با پرت کردن شن به طرفش ابراز میکنه.

 

+ من دخترم.

++ دلم خواست که یکی برام اسمارتیز بخره و بریزتشون تو یه جعبه ی مقوایی که وقتی خوردمشون و به آخرین دونه ها رسیدم ببینم که ته جعبه نوشته ‌Be a smartie

10

روی زمین نشسته ای و به دیوار کنار پنجره تکیه داده ای و داری نوازنده ی ساکسفون را نگاه میکنی. ساعت نزدیک 4 صبح است و تو هنوز "بار" را ترک نکردی. از موقعی که آمدی داری با لیوان مشروبت ور میری، شاید یه جرعه ازش خرده باشی. سیگار گوشه ی لبت است، کراواتت را شل میکنی بعد از توی جیبت بسته ی کبریت را در میاوری. تا کبریت میزنی که سیگار را روشن کنی "زن" از پشت میز کناری ات در حالی که چهار دست و پا روی زمین حرکت میکند پیدا میشود. تعجب میکنی، زیاد. همانی است که توی "بار" قبلی با مردی دیگر میرقصید و تقاضای رقص تو را رد کرد با این که نگاهش چیز دیگری میگفت. تو هم که به رد شدن دعوتت از زنها عادت نداشتی "بار" را ترک کردی و به این یکی آمدی. کنار تو می نشیند. نگاهت میکند و لبخند میزند. تو به او خیره میشوی، با همه شان این کار را میکنی. دوست داری جزییات صورتشان را مطالعه کنی. گونه های برجسته ای دارد که وقتی لبخند میزند به بالا میروند؛ لپهایش چال میافتد و کنار چشمهایش چروک. پوست سفیدی دارد، به خاطر همین خال روی لپ راستش تو چشم میزند. رژ لب قرمزی هم زده که در کنار پوست رنگ پریده اش قرمزتر به نظر میرسد. چشمهایش و موهایش هم قهوه ای هستند، درست مثل خودت. لبخند میزنی و من خوب میفهمم که این یکی با بقیه فرق دارد. سیگارش را گوشه ی لبش میگذارد و صورتش را کمی جلو می آورد. تو هم صورتت را جلو می آوری، سر سیگارهایتان به هم میخورد  و با کبریتت سیگار هر دوتان را روشن میکنی. اسمش را میگوید. میگویی اسم قشنگی دارد. لبخند کجی برایت میزند، شاید به خاطر اینکه این جمله را از مردهای زیادی شنیده. گیلاس مشروبت را بر می دارد و بدون اینکه از تو اجازه بخواهد از آن میخورد. تو رویت را برمیگردانی و به نوازنده ی ساکسفون نگاه میکنی در حالی که به سیگارت پک میزنی. حرف ها شروع میشود. برایش از نویسندگی میگویی، کاری که خیلی دوست داری. برایم عجیب است! آخر هیچ وقت طفره نمیروی و اول کار قصد اصلیت را به آنها میگویی، آنقدر جذاب هستی که زن ها تو همان ملاقات اول حتی بدون دانستن اسمت با تو بخوابند؛ الان دیگر مطمئنم که این یکی با بقیه فرق دارد. از روی زمین پا میشوی و دستت را دراز میکنی. "زن" دستت را میگیرد و با کمک تو بلند میشود. کلاه و اورکتت و کت خز "زن" رو از خدمتکار میگیری و کمک میکنی "زن" کتش را بپوشد، بعد خودت کلاه را سرت میگذاری و اورکتت را میپوشی. از "بار" که بیرون میایید به آسمان نگاه میکنی. هوا یک خرده روشن شده. میخورد ساعت 5/5 6 باشد. با "زن" میروید تو پیاده رو و شروع میکنید به قدم زدن. کنار پیاده روی پهن، دریاچه ای بزگ و آرام هست که عکس ساختمانهای بلند آنورش توی این نور کم هم روی آبهایش افتاده. می ایستی و به سمت "زن" برمیگردی او هم میچرخد طوری که الان رویش به توست. جعبه ی نقره ای سیگارت را در میاری و یک سیگار به او میدهی، یکی هم برای خودت برمیداری. سیگارها رو گوشه ی لبتان میگذارید. سرش را کمی جلو میاورد تو هم سرت را جلو می آوری، سر سیگار هایتان به هم میخورد و تو با کبریتت سیگار جفتتان را روشن میکنی. یه پک به سیگارش میزند و بعد آن را دستش میگیرد که برای خودش دود کند. هنوز سرش را عقب نبرده، تو هم هنوز مثل قبل دولا مانده ای. سیگار را لای دو انگشت سبابه و میانی دست راستت میگیری. با دست چپت بازوی "زن" را میگیری و سرت را بیشتر خم میکنی، تو چشمهایش نگاه میکنی و بعد به لبش، او هم نگاهت میکند. خوب میدانی و خوب میداند که چه کار میخواهی بکنی، کاری که شاید از همان لحظه ی اول که زن را دیدی، موقعی که از روی شانه ی مرد به جای اینکه به همرقصش نگاه کند به تو نگاه میکرد، دلت میخواست انجامش دهی. سرت را بیشتر خم میکنی، او هم روی انگشتان پایش با اینکه که کفش پاشنه بلند پوشیده بلند میشود. لبهایتان به هم میخورد و چشمهایت رو میبینم که به آرامی بسته میشوند. تعجب میکنم. آخر تو همیشه دوست داشتی جزییات چهره ی زن ها را وقتی می بوسیدیشان ببینی...  "زن" اما چشمهایش باز است.