وقتی که مرد از بالای پلکان پیچ در پیچ نیم نگاهی به طبقات پایین می اندازد، من دلم میخواهد سرش گیج برود و بیفتد میان آن همه مربع های تو در تو. مربع ها آخر ندارند، آخرشان بی نهایت است. شاید هم مربع ها سیاه چاله ای هستند که مرد بعد از افتادن در آنها می رسد به زمان و مکانی دیگر با آدم هایی دیگر. مرد آدم ها را نگاه می کند، از جنس همان هایی اند که چند لحظه پیش دنبال یکیشان آمده بود بالای پله ها. آدم ها کنار خیابان هایی که همان خیابان ها هستند راه می روند و به هم نگاه نمی کنند، به مرد هم نگاه نمی کنند. لذت عدم وجود مرد را می گیرد، مرد فکر می کند اینجا سرزمین آدم هاییست که وجودشان در عدم وجودشان است. مرد از میان آدم هایی که وجود ندارند می گذرد و پایش را میگذارد جا پای آدم هایی که اثری از عدم وجودشان بر جا گذاشته اند. مرد آدم ها را میبیند و فکر میکند که وجود ندارند، ناراحتی برای آدم هایی که وجود ندارند، وجود ندارد. مرد به مربع های تو در تو خیره می شود، کافی است که سرش کمی گیج برود...