روی زمین نشسته ای و به دیوار کنار پنجره تکیه داده ای و داری نوازنده ی ساکسفون را نگاه میکنی. ساعت نزدیک 4 صبح است و تو هنوز "بار" را ترک نکردی. از موقعی که آمدی داری با لیوان مشروبت ور میری، شاید یه جرعه ازش خرده باشی. سیگار گوشه ی لبت است، کراواتت را شل میکنی بعد از توی جیبت بسته ی کبریت را در میاوری. تا کبریت میزنی که سیگار را روشن کنی "زن" از پشت میز کناری ات در حالی که چهار دست و پا روی زمین حرکت میکند پیدا میشود. تعجب میکنی، زیاد. همانی است که توی "بار" قبلی با مردی دیگر میرقصید و تقاضای رقص تو را رد کرد با این که نگاهش چیز دیگری میگفت. تو هم که به رد شدن دعوتت از زنها عادت نداشتی "بار" را ترک کردی و به این یکی آمدی. کنار تو می نشیند. نگاهت میکند و لبخند میزند. تو به او خیره میشوی، با همه شان این کار را میکنی. دوست داری جزییات صورتشان را مطالعه کنی. گونه های برجسته ای دارد که وقتی لبخند میزند به بالا میروند؛ لپهایش چال میافتد و کنار چشمهایش چروک. پوست سفیدی دارد، به خاطر همین خال روی لپ راستش تو چشم میزند. رژ لب قرمزی هم زده که در کنار پوست رنگ پریده اش قرمزتر به نظر میرسد. چشمهایش و موهایش هم قهوه ای هستند، درست مثل خودت. لبخند میزنی و من خوب میفهمم که این یکی با بقیه فرق دارد. سیگارش را گوشه ی لبش میگذارد و صورتش را کمی جلو می آورد. تو هم صورتت را جلو می آوری، سر سیگارهایتان به هم میخورد  و با کبریتت سیگار هر دوتان را روشن میکنی. اسمش را میگوید. میگویی اسم قشنگی دارد. لبخند کجی برایت میزند، شاید به خاطر اینکه این جمله را از مردهای زیادی شنیده. گیلاس مشروبت را بر می دارد و بدون اینکه از تو اجازه بخواهد از آن میخورد. تو رویت را برمیگردانی و به نوازنده ی ساکسفون نگاه میکنی در حالی که به سیگارت پک میزنی. حرف ها شروع میشود. برایش از نویسندگی میگویی، کاری که خیلی دوست داری. برایم عجیب است! آخر هیچ وقت طفره نمیروی و اول کار قصد اصلیت را به آنها میگویی، آنقدر جذاب هستی که زن ها تو همان ملاقات اول حتی بدون دانستن اسمت با تو بخوابند؛ الان دیگر مطمئنم که این یکی با بقیه فرق دارد. از روی زمین پا میشوی و دستت را دراز میکنی. "زن" دستت را میگیرد و با کمک تو بلند میشود. کلاه و اورکتت و کت خز "زن" رو از خدمتکار میگیری و کمک میکنی "زن" کتش را بپوشد، بعد خودت کلاه را سرت میگذاری و اورکتت را میپوشی. از "بار" که بیرون میایید به آسمان نگاه میکنی. هوا یک خرده روشن شده. میخورد ساعت 5/5 6 باشد. با "زن" میروید تو پیاده رو و شروع میکنید به قدم زدن. کنار پیاده روی پهن، دریاچه ای بزگ و آرام هست که عکس ساختمانهای بلند آنورش توی این نور کم هم روی آبهایش افتاده. می ایستی و به سمت "زن" برمیگردی او هم میچرخد طوری که الان رویش به توست. جعبه ی نقره ای سیگارت را در میاری و یک سیگار به او میدهی، یکی هم برای خودت برمیداری. سیگارها رو گوشه ی لبتان میگذارید. سرش را کمی جلو میاورد تو هم سرت را جلو می آوری، سر سیگار هایتان به هم میخورد و تو با کبریتت سیگار جفتتان را روشن میکنی. یه پک به سیگارش میزند و بعد آن را دستش میگیرد که برای خودش دود کند. هنوز سرش را عقب نبرده، تو هم هنوز مثل قبل دولا مانده ای. سیگار را لای دو انگشت سبابه و میانی دست راستت میگیری. با دست چپت بازوی "زن" را میگیری و سرت را بیشتر خم میکنی، تو چشمهایش نگاه میکنی و بعد به لبش، او هم نگاهت میکند. خوب میدانی و خوب میداند که چه کار میخواهی بکنی، کاری که شاید از همان لحظه ی اول که زن را دیدی، موقعی که از روی شانه ی مرد به جای اینکه به همرقصش نگاه کند به تو نگاه میکرد، دلت میخواست انجامش دهی. سرت را بیشتر خم میکنی، او هم روی انگشتان پایش با اینکه که کفش پاشنه بلند پوشیده بلند میشود. لبهایتان به هم میخورد و چشمهایت رو میبینم که به آرامی بسته میشوند. تعجب میکنم. آخر تو همیشه دوست داشتی جزییات چهره ی زن ها را وقتی می بوسیدیشان ببینی...  "زن" اما چشمهایش باز است.