150
دنیای من گاهی وقتها انقدر کوچک می شه که همه ش اندازه ی یه نفر جا داره و هی خودم را فحش میدم سر این اخلاق گندم. نمیدونم چرا نمیتونم به آدم هایی که دوستم دارند اترکت بشم و صرفا دنبال آنهاییم که محلم نمیذارند یا وجودم هیچ فرق مثبت و منفی ای در زندگی شان ندارد. برایان فری اینجا میخونه، احتمالن کاور یکی از دو واپ های دهه ی 50. میزنم که بیاد از اول و غرق میشم تو لیریکس خیلی ساده ی ماجرا. همذات پنداری میکنم عین چی. دو هفته گذشت از آخرین باری که دیدمش و چه دیداری. 3 ساعت بودن در بغل سین و عشق بازی با لب ها و دست ها. پوزخند میزنم به واینیل "زاپا"یی که بر و بر اون روبهرو به من نگاه میکنه با کارتی که نوت توش هنوز نوشته نشده. نمی دونم که بهش کادوش رو بدم یا نه. فکر نمیکنم فرقی به حالش بکنه به جز یک خوشحالی لحظه ای. عمرا بفهمد حس من رو هنگام خریدنش که چقدر قیافه ی ذوق زده اش رو تصور کردم و برای خودم نیشم باز شد.
لحظه به لحظه ی اون سه ساعت در مغزم ثبت شده با یه عالمه تصویر که هنوز هم دلم رو هری سر میده پایین. کاش فقط یک کم دوستم داشت.