148
تکراری شده نوشتن درباره ی روابط. نه؟ آدم ها انقدر تک بعدی نیستند. ولی بلاگ شده جایی برای غر زدن به شخصه برای من. حرفهایی از سر ناراحتی که نمیشه برای دوستانی که از وجود اینجا هم حتی خبر ندارند گفت. بالاخره تموم شدیم "ما". اون شد "اون" منم شدم "من". انگاری که طلاق گرفتیم یهویی و دوست ها هم که بچه های فرضی قضیه باشند شدند مال اون. شاید ماهی یک بار آخر هفته ای مال من باشند. اون هم نه مال خود خودم. مجبورم باز با اون شیرشون کنم. متنفرم از این ایزوله بودن. قضاوت آدم ها اذیتم میکنه. من هم به همون اندازه ی "اون" ناراحتم. چرا فقط اون ساپورت میشه؟ چرا من باید بشینم یه گوشه و فقط نگاه کنم و ادای آدم های کول انتلکتوال رو دربیارم...؟ نه من خوب نیستم. تنهام من. کاش که یه کدوم از همون دوستها به من هم میگفتند همه چی درست میشه. همین هفته ی پیش یک جایی همه جمع بودیم، بساط عیش برقرار بود و همه غیرطبیعی خوشحال بودند. یه جور خوبی همه و "اون" گوگولی بودند و باز من یک گوشه. و اصلا کسی توجه نمیکرد که من یک ربع به یک ربع غیب میشدم توی اتاق و نفسم بالا نمیومد از استرس و به حالت مسخره ای یاد این پنیک اتک های توی فیلم ها میفتادم که تو یه پیپربگ فوت میکنند و بعد میومدم و یه ربع به همه لبخند میزدم تا باز تموم بشم و ... سیکلی که ادامه داشت تا آخر شب.
دوز خاله زنکی قضیه بالاس.. ولی از این میسوزی که یک زمانی اول این آدم ها دوست "تو" بودند و بعد شدند دوست "اون"...