بعد مدتها بارون اومد. نشسته بودیم تو خونه ی کذایی شما. من و س به سرمان زد یک بارکی دکوراسیون عوض کنیم. میز و صندلی چهارنفره رو بردیم توی اتاق س پشت در تراس. فکر کردیم و نقشه کشیدیم برای گذاشتن تخت توی تراس و گلدونهایی که دور تا دورش قرار بود باشند. میز کار رو اوردیم تو پذیرایی، دست من یک کمی کبود شد. من به کون گشادت خندیدم که نشسته بودی پشت بوم و نقاشی میکردی و هر از چندی یه تیکه های مثل این مهندس ناظرها مینداختی، انگاری که عمله هات باشیم. خسته شدیم ولی راضی بودیم از نتیجه. ساعت 12 شد. تصمیم گرفتیم جوینت بزنیم. اومدی علف رو رول کردی. دیدیم داره بارون میاد. صندلی گذاشتیم تو بالکن و لم دادیم سه تایی و خندیدم هی. اولش دوتایی بودیم. س داشت کار میکرد. ساکت خیره شده بودیم به بارون. کاپشن تو رو تنم کرده بودم و فرو رفته بودم توش. سکوت بود از اون هایی که بهش میگن comfortable silence. یاد اون وقتی افتادم که برام پالپ فیکشن کوت کردی با این مضمون حدودی که "وقتی یکی اسپشال رو پیدا میکنی میتونی خفه شی بشینی کنارش و از سکوت لذت ببری". هوا خوبه به شدت. چه قدر خنده دار یکهو همه چیز هیچ فرقی نمیکنه دیگه. بهت گفتم حسهام رو. و ازت خواستم اگه حسی هست در تو حتی یک اپسیلون هم بهم بگی. گفتی نمیخوام باهات باشم. فکر کردم که اوکی. نمیشه آدم ها را مجبور کرد ولی جواب سوال من هم نبود. من میخواستم که با تو باشم ولی خواستن من فقط یک خواستن بی خطر بود. تو نطفه خفه شده بود. مثل بچه ای که قبل از دنیا آمدن کشته باشمش. به س خندیدیم که چس دود میکرد. به شما خندیدم که گیر داده بودین به جهت حرکت ابرها و بارون. کلن خندیدم به ذهن منحرف و در عین حال احمق شما دو تا. یک جورایی احساس مامان بودن در من میزنه بالا وقتی با شماهام. احتمالن به زودی در من کشته میشی. توجه های عجیب غریب میکنی بهم بعد از اعترافاتم. گفتی به من که اصلن بهت نمیخوره که سانتیمانتال باشی ولی هستی انگار. میخواستم بگم زکی! خبر نداری که دخترها هر کاریشون کنی پارت سانتیمانتال دارند در وجودشون. فقط گاهی وقتها ریالیستند، گاهی وقتها خیلی رومانتیسیست! من احتمالن از اون دسته اولم. سخت نکن برام فراموش کردن رو. نمیدونی همین کمپلیمانهای احمقانه هم که میدی چقدر تاثیر دارند.