114
فعلن همین ها رو دارم! بعدن بهش اضافه میشه.
1- باید یکی برای من از ابی رود رد شه و دقیقا وسط کراسینگ از خودش عکس بگیره. (اهم! همونی که میدونی کی هستی)
2- بعد از مرگ جسد من دزدیده شود و به طور غیر قانونی سوزانده شود و خاکسترم به نیویورک برده شده و روی پل بروکلین به باد سپرده شود!
3- یکی به جای من قبل این که دو تا بیتل باقی مونده بمیرن بره کنسرت یکی شون رو ببینه. (I'm not picky but you'd want to see McCartney, trust me.)
پ.ن: معذرت میخوام واقعن من! اینها یک جور هذیان گویی های شبانه ی یکیه که توهم بیماری و مرگ داره و از استرس خوابش نمی بره. و من واقعن میخوام حالم خوب باشه. این فقط به خاطر این بود که کاری برای انجام دادن داشته باشم. ولی بی شوخی تا به حال حس کردید که قراره بمیرید؟ وقتی که همه چیز داره به طور نسبی خوب پیش میره؟ و بعد بشینید حسرت بخورید که چقدر آرزو دارید که هنوز بهش نرسیدید. بیشتر آدم ها تو زندگی به خیلی از آرزو هاشون نمیرسند. ولی باز هم I'd like to have the option.
پ.ن 2: احساس میکنم دنیای آدم های اطرافم یه دنیای فیس بوکی شده. آدم ها به طرز عجیبی همه fake و خوشحال و روشنفکرنما اند یا لا اقل همین قسمت هاش با بقیه شیر میشه. نمیشه آدم ها رو با کلمات توضیح داد فقط میتونم بگم که همه "یه جورین". احتمالن بقیه هم راجع به من همین فکر رو میکنند. ما همه میتونیم opinion داشته باشیم. نه؟ فقط به طرز عجیبی احساس freak بودن بین یک عالمه آدم با کلاس!!! رو دارم. حس میکنم دارم زودتر از آدم های هم سنم بزرگ میشم. با اینکه رفتارم به طرز احمقانه ای بچه گونه ست ولی دغدغه های آدم بزرگ ها رو دارم. بس که از یک طرف باید سعی کنم مادر محترم اون ور دنیا دچار بریک داون عصبی نشه و پدر محترم هم که هر روز دارم میبینم و ... . واقعن هنوز میشه انقدری از زندگی لذت برد که آدم تو این دنیای صورت کتابی می بینه؟ I doubt it. من نمیخوام بزرگ بشم. من نمیخوام مریض بشم. باید حداقل به یکی از آرزوهام برسم.