135
راستش به دلم افتاده بود که قرار بود این آخر هفته بیایی. نه که به این چیزها اعتقاد داشته باشم، ولی وقتی پ زنگ زد بهم که بیایم کافه که ببیندتم و من هم گفتم که حال ندارم و اصرار کرد اولین سر نخ بود. اولش ناراحت شدم. که چرا خودت تماس نگرفتی باهام، که چرا کلن زنگ نزدی. انتظار بی جایی هستها، وقتی که دو نفر قرار است دوست معمولی باشند مثلن. چرا باید به یکی که اسپشال نیست با تلفن کارتی و از سربازخونه زنگ بزنی. ولی ما که هیچ وقت دوست معمولی نبودیم و نمیشیم، فقط تظاهر میکنیم که هیچ چیزی هیچ جا نیست. البته این را تکذیب نمیکنم که کم کم اون "چیز"ه انقدر کم میشود که قابل مهار هست. که من سعی کردم این طور بشود. نمیدانم چه انتظاری از من داشتی. که تا گفتی برگرد بگویم باشه؟ نمیدانم چرا آدم ها نمی فهمند که بعضی کارها برای بعضی وقت ها واقعن دیره. قضیه مثل سرطانه از یک حد که بگذرد میدانی که طرف رفتنیست. یک ماه و سه روز گذشته از اون دو روز مرخصی کذایی. که چقدر هم خوش گذشت و از طرفی قاطی بود با مزه ی تلخ اینکه تو یک نفر دیگر را داری. و من این را هم نمی فهمیدم که چرا وقتت رو با من میگذرانی وقتی که به خاطر اون یک نفر دیگر رفتی. شاید به خاطر اینکه من احمق بودم و باهات میخوابیدم ولی اون نه. نمیدونم، من که در جریان نیستم و دوست ندارم برای خودم داستان بسازم و شما بشوید مصداق یک عشق اساطیری جلوی چشمهام. سعی کردم فکر نکنم، سخت بود اول. از چمران رد میشدم یاد دو راهی عسگرآباد میفتادم و خنده ام میگرفت، بعد یاد خونه ی آ میفتم و اون شب که نیمدی و من فکر میکردم حالت بده و ... حس های بد باهم میریخت روی سرم. توی همه چیز دنبال نشونه ای از ب می گشتم. ولی کم کم مهار شد. کنترل آمد دست خودم که با کی چه کاری کنم و با کی نه. و دیگر به خاطر ب تصمیم نمیگرفتم و نمیگیرم. آدم خودمم. عاشقت نبودم، نه از آنهایی که آدم تو داستانها میبیند که شاهزاده هه کلی سختی را برای نجات پرنسس تحمل می کند و بعد هم به خوبی و خوشی تا ابد زندگی میکنند. من فقط دوستت داشتم مدل خودم. نمیخواستم برات بپرم جلوی ماشین که جونت رو نجات بدم ولی عزیز هم بودی. دوست نداشتم راحت تعویض بشم ولی شدم و حتی اگر هنوز اون حس های عجیب غریب پروانه های توی شکم رو اطراف تو داشته باشم، دیگر به تو فکر نمیکنم. فکر می کنم به خودم، و به چیزی که میخوام. از کاری که کردی خیلی بدم آمد. چقدر رقت انگیز و ترحم برانگیز. کاش میگذاشتی بروم و برگردم. میدانم که بر می گشتم. ولی الان که نگذاشتی آدم خودم باشم به هیچ وجه. بدم آمد که به تصمیمم احترام نذاشتی. بدم آمد که من را مقصر میدنی وقتی که قدم اول اشتباه را خودت برداشتی. بدم می آد که به من حق نمیدهی که بخوام با کس دیگری باشم نه تو.