خب بعد مدت ها بالاخره دیدمش. کسی که میگفتم احتمالا یکی از بهترین دوستهامه. دیدی وقتهایی که یک چیزی غلطه حس میکنی؟ همه چی درسته ها تصویر رو که نگاه کنی. 5 نفری دور میزیم سیگار میکشیم می خندیم. نیشمون بازه مثلن. اصلن یک تصویر قشنگ دوستانه با کلی حس خوبیم. ولی خودمون میدونیم که موقع حرف زدن چشم تو چشم نمیشیم. هم رو خطاب نمیکنیم. یاد شب های خاله زنکی می افتم که می رفتیم با یک عالمه سیگار تو بالکن و میشستیم دود کردن و خواهر و ننه ی زمین و زمان رو میکشیدیم جلوی چششون و هرهر میخندیدیم و میدونستیم که کار چیپیه ولی guilty pleasure بود. دلم تنگ شد برای اینکه زنگ میزدی و غر ذکور رو به من میزدی در حالی که الان هی اسمس بازی میکنی و با اینکه من می دونم جریان از چه قراره به من هیچی نمیگی. جای خالیها حس میشود. جو برای من یک خرده سنگینه. حال و حوصله ی تظاهر به خوشحالی ندارم ولی مجبورم. بقیه که نمیدونن چی شده. چرا عیش بقیه رو خراب کنم؟