من آدم بی دینی ام ولی بی خدا نیستم. البته این خدا هم موجودیه برای اینکه چیزهایی که از اختیارم خارجه رو گردنش بندازم. بسوزه پدر جبر جغرافیایی و جبر والدینی!!!! نمیدونم آدم ها میدونند که من میرم پیششون که فراموش کنم یا نه؟ نمی دونم که والدین گرامی می دونند که دارند اعصاب یک آدمی که حتی به اختیار خودش اینجا نیمده رو ذره ذره به ... می دن یا نه؟ انسان ها همیشه ظاهر را می بینند. من هم از بقیه آدم ها فقط چیزی را می بینم که دلشون میخواد به من نشون بدن. ولی همین هم خیلی رویایی تر نیست؟ قبول دارم که چمن همیشه اونور سبزتره! ولی ... اینجا خشکسالیه. آدم ها همیشه یک زمانی از مصرف گرا بودن در میان و خودشون میشن مولد. الان حس میکنم وقت من رسیده. حالا اینجاست که پای این خدا!!!! میاد وسط. من هنوز هیچی نمی دونم ولی این استرس کم کم داره من رو می کشه. و فقط خدا! خواستم بدونی که خیلی عصبانی میشم اگه چیزی که دست خودم نیست جلوی حرکتم رو بگیره. خیلی.

ادیت: I wanna live! :دی