134
روزمرگی. نشسته ام روی پله های معروف، نگاه می کنم و فکر می کنم. به تکه های کلامی آدم ها یا یک نفر خاص. چقدر awkward میخواست که وقتش را با من بگذراند و من چقدر بی حس و بی تفاوت شدم. فکر کردم به آدم قبلی ام. فکر کردم به وقتی که نشسته بود روی مبل و من جلوی پایش روی زمین بودم. وقتی که صورتم را به عقب برگرداند و از بالا نگاهم کرد. خوابالوده بودم با چشمان نیمه باز و ذهنی نیمه بیدار. موهایم را کنار زد و گفت نمیدانی چقدر خوبی... و با احساسی گفت و من معذب شدم. من که رفته بودم با او فقط چون یکی دیگر نبود. چرا پس حس کردم که گوش هایم داغ شدند. نمی دانستم بعدا من می شوم پر از یک عالمه حس های عجیب و غریب به آن آدم و او حس هایش را برای یکی دیگر خرج میکند. اس ام اس گرفتم از او. حالم را پرسیده بود. گفتم خوبم. عذاب وجدان ندارم. دروغ بهش نگفتم. گفتم اگر قرار است آخر دل هم را بزنیم چرا از همین الان این را ندانیم؟ قبول کرد. آدم ها حس مالکیت دارند. نسبت به آدم هایشان هم. این حس را باید کشت. بعد که بمیرد دیگر درد نمی گیرد تمام وجودت یا حس نمی کنی خالی شدی از همه چیز وقتی که توی رویت می ایستد و می گوید کس دیگری هست. یادت می افتد که چقدر همه چیزت حول این آدم می گشت و دنیای این آدم حول یک آدم دیگر. می شود گریه کرد، می شود فحش داد، می شود ساکت ماند. می شود تظاهر به خوشحالی کرد.
نشسته ام روی پله های معروف. روی نیمکت رو به رویم نشسته. از دور نگاهش می کنم. سیگار می کشد. چقدر دلم یک پک میخواهد. میداند که از او خوشم می آید. از دور برایم جذاب است، می دانم از نزدیکتر می تواند اذیتم کند. فاصله ام را نگه می دارم. دست تکان می دهم برایش. لبخند می زند. اس ام اس میگیرم دوباره. می خواهد امروز بیرون برویم. رو به رویم را نگاه می کنم، با کس دیگری حرف می زند. اس ام اس می زنم ساعت 4 می بینمش.