140

گشتی زدم لای پستهای قبلیم. برای یک جور مقایسه پیش خودم. چند تا پست بود که به هر دلیلی بیشتر دوستشان داشتم. نه که لزوما خوب باشند:

+ + +

139

آدم ها مقدس نیستند. آدمند با اشتباهات. آدمند با خودخواهیشان. آدمند و فرار می کنند. در می روند. بعضی وقتها میمانند. بعضی وقتها از وابستگی می ترسند. بعضی وقتها وابسته می شوند.

همه مان شده وقتی که تو بغل یکی هستیم به یکی دیگر فکر کنیم و بعد فکرهایمان بشوند عمل. به خودمان هم حق بدهیم حتی بعدش. مورالز و اتیکس و اینها گاهی وقتها در کت بشریت نمیرود. در لحظه باید تصمیم گرفت و عمل کرد. بعدش میشود فکر کرد و عذاب وجدان گرفت. اصلن وجدان فقط مال بعد است. موقعی که داری "کار بد" میکنی گاهی وقتها انقدر لذت دارد که اصلن میگویی ... خوار همه چیز! و بعد همه ی فکرهای ناخوشایند را پرت میکنی یک گوشه ی تاریک مغزت تا بعد وجدانت از آن گوشه کنارها بکشدش بیرون و شروع کند مثل پتک بکوبدش توی سرت. بعضی وقتها هست که این وجدان کار نمیکند. نه این که سوسیوپت باشید، یک آدم معمولی که وجدانش کار نمیکند. مورالز و اتیکس میگن که اشتباهه قضیه ولی اون گات فیلینگ میگه که نه. کلنجارها اینجا شروع میشود. اینجاست که نباید فکر کرد. فقط باید به غرایز اعتماد کرد و ادامه داد.

138

می ایستم جلوی آینه قدی. نگاه می کنم از بالا تا پایین را. موهای ریخته رو شانه ام. زاویه ی عجیب استخوان های کتفم. سینه هایی که حس می کنم زیادی از هم فاصله دارند و آنقدری که می خواهم سفت نیستند. دنده های عجیبم که بر خلاف 4 کیلو وزن اضافه همچنان بیرون زده اند. لاو هندلهای اغراق آمیز و ترک های رویشان و ران های چاق...

نمیدانم آدم های دیگر هم همین تصویر را از من دارند یا خودم بدترین منتقد خودم هستم؟ دنبال ایده آلهای پورن استاری نیستم ولی خجالت می کشم از اینکه بعد از ســکس برهنه بخوابم و سریع دنبال نزدیکترین پناهگاه که احتمالا یک بلوز است، برای در رفتن از این احساس ضعف می گردم. طول می کشد این خجالت بریزد. طول می کشد تا به این فکر نکنم که طرف مقابل تمام مدتی که من لخت در کنارش هستم در حال نقد کردن بدن من نیست. طول می کشد که گاردم پایین بیاید. متاسفم که بعضی ها شعورشان نمیرسد که آدم هستی با بعضی نقطه ضعفها و هر کاری می کنند بدون یک لحظه فکر کردن به اینکه آن طرف چه حالی ممکن است پیدا کند. و این کار را وقتی می کنند که گاردت را گذاشتی کنار. اصلا منحل شده به کل. اعتماد کردی. ضربه را می زنند و تو مجبور می شوی از اول شروع کنی بسازی. این دفعه بلندتر از قبل.

137

خوب است بعضی وقتها آدم انقدر پررو باشد که به طرفش مستقیم بگوید "وانا فاک؟" و آن طرف هم انقدر باجنبه باشد که تو را عاشق دلخسته ی خود فرض نکند. آن وقت هست که خیلی خوش میگذرد... بله.

136

چقدر احمقانه است یک چیز را که خیلی میخواهی بعد که به دستش می آوری فکر می کنی که چی...؟ خوشحالی قضیه به 7 ساعت هم نکشید. نه که تو خرابش کرده باشی. ولی فکر نکردم بهت تا وقتی که زنگ زدی. الان هم عذاب وجدان گرفتم. داری به خاطر فکر هایم من را محاکمه میکنی. نه به خاطر کارهام. فکرها راستش دست خودم نیست. می آیند و می روند. اما دست خودم هست که چه کار کنم. حتی مهلت نمیدی بهم که کاری را که تو می خواهی انجام بدم.

عذاب وجدان دارم هنوز.

135

راستش به دلم افتاده بود که قرار بود این آخر هفته بیایی. نه که به این چیزها اعتقاد داشته باشم، ولی وقتی پ زنگ زد بهم که بیایم کافه که ببیندتم و من هم گفتم که حال ندارم و اصرار کرد اولین سر نخ بود. اولش ناراحت شدم. که چرا خودت تماس نگرفتی باهام، که چرا کلن زنگ نزدی. انتظار بی جایی هستها، وقتی که دو نفر قرار است دوست معمولی باشند مثلن. چرا باید به یکی که اسپشال نیست با تلفن کارتی و از سربازخونه زنگ بزنی. ولی ما که هیچ وقت دوست معمولی نبودیم و نمیشیم، فقط تظاهر میکنیم که هیچ چیزی هیچ جا نیست. البته این را تکذیب نمیکنم که کم کم اون "چیز"ه انقدر کم میشود که قابل مهار هست. که من سعی کردم این طور بشود. نمیدانم چه انتظاری از من داشتی. که تا گفتی برگرد بگویم باشه؟ نمیدانم چرا آدم ها نمی فهمند که بعضی کارها برای بعضی وقت ها واقعن دیره. قضیه مثل سرطانه از یک حد که بگذرد میدانی که طرف رفتنیست. یک ماه و سه روز گذشته از اون دو روز مرخصی کذایی. که چقدر هم خوش گذشت و از طرفی قاطی بود با مزه ی تلخ اینکه تو یک نفر دیگر را داری. و من این را هم نمی فهمیدم که چرا وقتت رو با من میگذرانی وقتی که به خاطر اون یک نفر دیگر رفتی. شاید به خاطر اینکه من احمق بودم و باهات میخوابیدم ولی اون نه. نمیدونم، من که در جریان نیستم و دوست ندارم برای خودم داستان بسازم و شما بشوید مصداق یک عشق اساطیری جلوی چشمهام. سعی کردم فکر نکنم، سخت بود اول. از چمران رد میشدم یاد دو راهی عسگرآباد میفتادم و خنده ام میگرفت، بعد یاد خونه ی آ میفتم و اون شب که نیمدی و من فکر میکردم حالت بده و ... حس های بد باهم میریخت روی سرم. توی همه چیز دنبال نشونه ای از ب می گشتم. ولی کم کم مهار شد. کنترل آمد دست خودم که با کی چه کاری کنم و با کی نه. و دیگر به خاطر ب تصمیم نمیگرفتم و نمیگیرم. آدم خودمم. عاشقت نبودم، نه از آنهایی که آدم تو داستانها میبیند که شاهزاده هه کلی سختی را برای نجات پرنسس تحمل می کند و بعد هم به خوبی و خوشی تا ابد زندگی میکنند. من فقط دوستت داشتم مدل خودم. نمیخواستم برات بپرم جلوی ماشین که جونت رو نجات بدم ولی عزیز هم بودی. دوست نداشتم راحت تعویض بشم ولی شدم و حتی اگر هنوز اون حس های عجیب غریب پروانه های توی شکم رو اطراف تو داشته باشم، دیگر به تو فکر نمیکنم. فکر می کنم به خودم، و به چیزی که میخوام. از کاری که کردی خیلی بدم آمد. چقدر رقت انگیز و ترحم برانگیز. کاش میگذاشتی بروم و برگردم. میدانم که بر می گشتم. ولی الان که نگذاشتی آدم خودم باشم به هیچ وجه. بدم آمد که به تصمیمم احترام نذاشتی. بدم آمد که من را مقصر میدنی وقتی که قدم اول اشتباه را خودت برداشتی. بدم می آد که به من حق نمیدهی که بخوام با کس دیگری باشم نه تو.

134

روزمرگی. نشسته ام روی پله های معروف، نگاه می کنم و فکر می کنم. به تکه های کلامی آدم ها یا یک نفر خاص. چقدر awkward میخواست که وقتش را با من بگذراند و من چقدر بی حس و بی تفاوت شدم. فکر کردم به آدم قبلی ام. فکر کردم به وقتی که نشسته بود روی مبل و من جلوی پایش روی زمین بودم. وقتی که صورتم را به عقب برگرداند و از بالا نگاهم کرد. خوابالوده بودم با چشمان نیمه باز و ذهنی نیمه بیدار. موهایم را کنار زد و گفت نمیدانی چقدر خوبی... و با احساسی گفت و من معذب شدم. من که رفته بودم با او فقط چون یکی دیگر نبود. چرا پس حس کردم که گوش هایم داغ شدند. نمی دانستم بعدا من می شوم پر از یک عالمه حس های عجیب و غریب به آن آدم و او حس هایش را برای یکی دیگر خرج میکند. اس ام اس گرفتم از او. حالم را پرسیده بود. گفتم خوبم. عذاب وجدان ندارم. دروغ بهش نگفتم. گفتم اگر قرار است آخر دل هم را بزنیم چرا از همین الان این را ندانیم؟ قبول کرد. آدم ها حس مالکیت دارند. نسبت به آدم هایشان هم. این حس را باید کشت. بعد که بمیرد دیگر درد نمی گیرد تمام وجودت یا حس نمی کنی خالی شدی از همه چیز وقتی که توی رویت می ایستد و می گوید کس دیگری هست. یادت می افتد که چقدر همه چیزت حول این آدم می گشت و دنیای این آدم حول یک آدم دیگر. می شود گریه کرد، می شود فحش داد، می شود ساکت ماند. می شود تظاهر به خوشحالی کرد. 

نشسته ام روی پله های معروف. روی نیمکت رو به رویم نشسته. از دور نگاهش می کنم. سیگار می کشد. چقدر دلم یک پک میخواهد. میداند که از او خوشم می آید. از دور برایم جذاب است، می دانم از نزدیکتر می تواند اذیتم کند. فاصله ام را نگه می دارم. دست تکان می دهم برایش. لبخند می زند. اس ام اس میگیرم دوباره. می خواهد امروز بیرون برویم. رو به رویم را نگاه می کنم، با کس دیگری حرف می زند. اس ام اس می زنم ساعت 4 می بینمش.

133

پنیک کرده ام به قول ب. فکر میکنم به دیشب. به حرف هایی که زدم و شنیدم. ب به من گفت که سهل الوصول نباشم. فکر کردم که در همه ی روابطم من slave بوده ام و بقیه master. من دوست خوبی نیستم ولی دوست بدی هم نیستم. من قضاوت نمی کنم یا اگر می کنم به زبون نمیارم. تو ذوق بقیه نمیزنم راجع به آدمهایشان. با آدم هایی که نمی خواهم معاشرت می کنم برای این که نمیخواهم دیگران زهر مارشان شود. سعی می کنم دیگران نفهمند که خسته می شوم از دیدن بعضی ها. خودم را کنار نمی کشم. گاهی فکر میکنم که این آدم ها برایشان مشتبه شده که عاشق چشم و ابروشان هستم یا چی...؟ نه نیستم. مدتی ست برای حفظ دوستی ها تلاش می کنم. نمی ذارم خیلی از بندها، تارها شاید پاره شوند و بقیه قدر نمی دانند. البته چرا باید بدانند؟ چرا من باید the insecure one در رابطه ها باشم؟ آدم ها می روند و می آیند. چه اهمیتی دارد که بروند و دیگر نیایند؟

غمگین بشوم کمی شاید. بعضی هاشان مهم اند برایم. ولی یک طرفه بودن چیز خوبی نیست. یک طرفه بودن هر رابطه ای. چرا من باید برای دیدن تو بیایم و نه تو برای من؟

رابطه ها عادلانه نیستند. آدم هایی که می خواهی شان همیشه تو را نمی خواهند.

به قول نوشای سال بلوا چه اهمیتی دارد؟

132

مینشینی پشت میزهای کافه، میخوابی روی تخت، پیاده رو ها رو گز میکنی، سوار تاکسی هستی... فرقی ندارد. فکر میکنی به آدم ها. یا به یک آدم در واقع. و چقدر پیش خودت حقیر میشوی. به این فکر میکنی که داری آدم دیگری را ولی او را میخواهی. فکر میکنی که آیا میداند که من وجود دارم؟ معلوم است که میداند. آیا میداند که من به او فکر میکنم؟ باز هم معلوم است که میداند. و اینکه آیا برایش مهم است که من به او فکر میکنم..؟ و سر جواب این هست که به خودت دروغ میگویی و میدانی که دروغ میگویی. و چقدر این دروغ خردت میکند و هم زمان می بردت بالا تا اوج خیال. به هَپیلی اِوِر اَفتِر و کانسپت نسبی قضیه در این دنیای روابط یک شبه فکر میکنی، چقدر در ذهن خودت با او به آدمت خیانت میکنی و چه لذتی دارد... و میدانی که واقعیت نمی شوند.

متاسفانه هر چقدر هم دروغگوی ماهری باشی خودت راست قضیه را میدانی.

131

کولر بوی عید میده...